شماره پانزدهم :: چهارشنبه ۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۳

و اینک آه
شعر



ای دل آرام زلال و پاک
ای لبت چون تاکزاد پاک آتشناک
من نمی خواهم که این شادابی و مستیت
و این دو روز عمر یا هستیت
با چنین افسانه ها و قصه ها با غصه آمیزد
لیک باید گفت و باید ریخت
آنچه غم در سینه دارم
و اشک اندر چشم

با تو دارم گفتگوئی، قصه ای غمگین
قصه ای از غصه ای دیرین
با تو دارم قصه ای اینک
قصه ای از وارثان سرزمین پاک آئین اهورایی
سرزمینی پاک در آن هر چه ناپیدا و پیدایی
داستان مزدک و مانی
قصه ی زرتشت روحانی
جملگی فرزانگان قوم ایرانی

آه ! اما یادم آمد، قصه می گفتم
آری، آری، قصه پر غصه اینک می شود آغاز

قصه قومی که دور از بستر تاریخ اینک خوابشان برده است
و آن شکوه و شوکت و جاه و جلالش، پیر و افسرده است
این چه خوابست و چه در بیگاه جایی خفته اید اکنون ؟
با کدامین سحر یا جادو
خواب در بیداری و بیدار در خوابید ؟
گرچه ما دیدیم بس بیدارها بر دار و بس بر دارها بیدار
لیکن آخر اینچنین در خواب ؟!

من دو چشمم خیس و اشک آلود
و این هوا هم نیز مه آلود، درد آلود
و این خیل خواب آلوده را
امید بیداری نخواهد بود ؟

ای گروه خفته در تاریخ
این چه سحر است و چه افسونی ؟
و این چه بنگ است و چه افیونی ؟
از شما آیا نشانی هست ؟
آنچنان که بوده پیش از این
راه و رسم و سیرت کیخسروانی هست ؟

من دو چشمم خیس و اشک آلود
و این هوا هم نیز درد آلود، مرگ آلود
و این خیل خواب آلوده را
امید بیداری نخواهد بود ...

شب همچنان با روز، سرگرم پیکارش
شمع هم گویی به آخر می رسد کارش
چشمم اما همچنان در راه و رفتارش ...


محمد رضا میر غلامی :: mirgholami@saipacorp.com

  نظرات وارده :7



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.