روزی كه مرگ خاطره ها می رسد
روز مرگ آدمی است
روز تنهایی و در به دری
روز انكار وجود
روز التماس نفس
برای آمد و رفت
شاید
عكس قلبی می ماند و وجودی كه حتی
درد هم نمی خواهد
گریه
چه خنده آور است
شاید
حال می فهمم چرا روزی نوشتم
ما آدمها گاهی به خاطر هم بد می شویم
گاهی حتی یادمان می رود
كجای این غریبستان اسیریم
چه ساده
غریب می شویم برای هم
زجر می كشیم برای شب جدایی
آخرین غروب را هیچ گاه نمی خواهیم كه
فراموش كنیم
چرا ؟؟؟
به چشمان ماه نگاه می كنیم
تا ماه را به خرده بگیریم
سایه خود را در آغوش می كشیم
سراغ شب را از جاده گمراهی می پرسیم
آری
گمشده ای بیش نیستیم
با افسانه ای به نام غرور
خود را خرد می كنیم
خنده ام نمی آید
بگذار بگویم
به دنبال صدایی هستم
كه چند روزی است
سكوتش مال من است
فرامرز کشیری :: faramarzjoon2003@yahoo.com