دختر روی نیمکت پارک نشسته بود که مرد به طرفش می رفت. دختر سر به زیر داشت و توده های لگد مال شده ی برف را نگاه می کرد.
- سلام
مرد را دید که کنارش ایستاده بود.
- دیر که نکردم ؟
- خیلی نه
دختر لبخند زد. مرد هم، کنار دخترک نشست.
- جای پارک نبود. بدشانسیه دیگه. انگار همه ماشیناشونو این اطراف پارک کردن. حالت خوبه ؟
دختر سر تکان داد. مرد دست در جیب داخل کتش کرد و بسته ای کوچک بیرون آورد.
- این چیه ؟
- هدیه ی ولنتاینه.
- چی ؟
- امروز روز آدمای عاشقه. بهش میگن ولنتاین. چهاردهم فوریه روز عشق پاکه. هرکی که یه نفر دیگه رو دوست داره امروز براش هدیه می خره یا کارت پستال براش می فرسته. متوجه شدی کوچولو ؟
- من کوچولو نیستم.
مرد خندید. انگشتان ظریف و یخ کرده ی دختر را در دست گرفت.
- خب، هرچی تو بگی. اصلا بخاطر همین اخلاق سگیته که دوستت دارم. خب، حالا چرا بازش نمی کنی ؟ باز کن.
دستش را از حلقه ی دست های مرد بیرون کشید. نوار چسب کاغذ کادو را با ناخن بلند و سرخابی رنگش کند. جعبه را باز کرد. چشمش به گردنبند افتاد. به مرد نگاه کرد. مرد خندید .
- خوشت میاد ؟
مرد هر دو انتهای زنجیر گردن بند را با هر دو دستش گرفت.
- می بینی ؟ ایتالیائیه. یه زنجیر ظریف با یه توپی مامانی. میگن چی ؟ یه هدیه ی خوشگل برای عزیز دلم. حالا خودم می خوام بندازم گردنت.
- زشته جلوی مردم.
- چند بار بگم ؟ گور بابای مردم. در ثانی، سگ بیرون میاد توی این سوز و سرما ؟
مرد نیمکت را دور زد و پشت سر دختر ایستاد و کمی خم شد. قفل زنجیر را بست و زیر گوش دختر به نجوا گفت : دوستت دارم.
دختر دست مرد را که بر شانه اش قرار داشت در دست گرفت. مرد چشمش به زنی چادری افتاد که از انتهای پارک به سمتشان می آمد. زن دست کودکی خردسال را در دست داشت. مرد خم شد و زیر گوش دختر گفت : الآن میام.
شروع به دویدن کرد. از میان درختان لخت و خواب آلوده گذشت. وارد دستشوئی عمومی شد. صورتش داغ شده بود. بوی تند ادرار آزارش داد. شیر آب را باز کرد. مشتی آب به صورتش پاشید. یخ کرد. در آئینه ی جرم گرفته خودش را دید. به طرف در رفت و سرک کشید. زن دور می شد. به دیوار تکیه داد. چشمش را بست. صدای تخلیه ی سیفون را شنید. دری زنگ زده باز و بسته شد. چشم باز کرد. مردی میانسال زیپ شلوارش را بالا کشید. بسته ای کادو پیچی شده را از جیب بارانی اش در آورد. مرد رو برگرداند و دوباره به بیرون نگاه کرد. زن چادری و کودک خردسالش را ندید اما دخترانی را دید که روی نیمکت های پار ک نشسته بودند.
دوباره صدای چند لولای زنگ زده و شیرهای آب که دست های آلوده را می شست. برگشت. دستشوئی پر شده بود از مردانی میانسال. با شکم های کم و بیش برآمده. چهره های بیش و کم چروک خورده. موهای کم پشت، خاکستری یا بی مو. بوی ادوکلن های متفاوت، ازعطر گل محمدی تا ادوکلن بیژن. صورت های اصلاح شده و نشده. جعبه های کادوئی بی شمار. رنگارنگ. بزرگ و کوچک و متوسط. رو برگرداند. دوباره پارک را زیر نظر گرفت. دخترانی بزرگ، کوچک و متوسط روی نیمکت ها نشسته بودند و زنانی مسن تر، بچه بغل یا با کودکانی خرد سال لا به لای درختان خشکیده را به جستجوی کسی یا چیزی می گشتند.
بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com