شماره پانزدهم :: چهارشنبه ۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۳

نان، خالی از شعر و سیاست
..



غرق در خیال عمیق خود به دنبال قطعه ای نان می گشتم تا با آن شکمی را که سالیان درازی بود که حس سیری را فراموش کرده بود، سیر کنم.

در آن حال و هوا بودم که تو کتاب سیاست را نشانم دادی ... کتابی که پر بود از لغاتی که تا به حال حتی به گوشم هم نخورده بود.
کتاب را ورق می زدم و نوشته ها را ور انداز می کردم. وقتی به نقطه می رسیدم تازه می فهمیدم که جمله ها بدون درک معنا، یکی یکی به پایان می رسند.

سیاست تو حالی از من دوا نکرد که این حال بد، حال بی نانی بود، نه حال بی کاری ...
شکمم گرسنه بود و خیالم ناراضی ... آسمان نوشته هایم بی رنگ. بی رنگ از، رنگی پر مفهوم تا معنای کلماتم را به خاطرت بیاورد.

خواستم از گل و دریا و جاده بنویسم تا لطافت طبعی را که بعد از سالیان درازی بی لطافتی تجربه کرده بودم، نشانت دهم و مغرور و آرام به جز کتاب شعرهایم کتابی دیگر را در کتابخانه افکارم نگنجانم ...

اما افسوس و صد افسوس که حقیقت بی نانی، نوشته هایم را آن چنان سوزاند که سختی سنگ، قلمم شد و آسمان بی ستاره، آسمان قصه هایم.
آسمانی که روزی برای معنا کردنش، نویسندگانی سیر را نمی طلبید و دغدغه بی نانی، شرم را بر چهره، نقاشی نمی کرد.
روزها در گذرند و قلم ها ناتوان تر از دیروز ... زیرا پیش از اینها تمام معناهای عمیق، در بی نانی خلاصه شده بود و ما بی خبر از ابتدا و انتها، اسیر قلمی گرسنه شدیم.

کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com


  نظرات وارده :2



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.