مالون در زمانی كه در انتظار مرگ است تنها كاری كه انجام میدهد نوشتن در یك دفترچه است؛ و این دفترچه در واقع همان كتابی است كه خواننده میخواند. مالون شروع به داستان گفتن برای خود میكند و با طرح خلاصهای از داستانهایی كه میخواهد برای خود بگوید ادامه میدهد، كه عبارتاست از داستانی درباره یك زن و یك مرد، یك حیوان(احتمالا یك پرنده) و یك شیء (احتمالا یك سنگ) و به این ترتیب او خواننده را وارد بازی خودش میكند
اشاره: ساموئل بكت در ۱۹۰۶ در "فاكس راك" دوبلین به دنیا آمد. در ۱۹۲۸ در پاریس با جیمز جویس آشنا شد و به حلقهی او پیوست. پیش از جنگ جهانی دوم دو مقاله درباره آثار جویس و پروست، یك مجموعهداستان، رمانی به نام مورفى و دو مجموعه شعر منتشر ساخت. اما شكوفایی ادبی او مربوط به بعد از جنگ جهانی دوم و سالهای ۱۹۴۶ ۱۹۵۳ میباشد. در این دوره رمانهای وات، مولوى، مالون میمیرد و نامناپذیر را بهرشته تحریر درآورد و با اجرای نمایشنامهی در انتظار گودو در سال ۱۹۵۳ به شهرت جهانی رسید.
سالهای بعد از این، سالهای سكوت ادبی اوست كه در آنها بیشتر به نوشتن نمایشنامههای رادیویی و تلویزیونی پرداخت. در فاصله سالهای ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹، بكت منحصرا به نمایشنامهنویسی پرداخت و نمایشنامههای دست آخر، آنچه فرو میریزد، آخرین نوار كراپ و اخگرها را نوشت. در سال ۱۹۶۰ رمان اینطور است را منتشر كرد و در سال ۱۹۶۹ به دریافت جایزه نوبل ادبیات نائل آمد، اما از سفر به استكهلم خودداری كرد. ساموئل بكت در سال ۱۹۸۹ در گذشت.
مالون، راوی اول شخص داستان مالون میمیرد در یك اتاق روی تختی دراز كشیده است و منتظر مرگ است. مرگ به عنوان محور اصلی داستان با نام خود داستان شروع شده و در اولین جملهی كتاب با قدرت خود را نشان میدهد :
"بالاخره، علیرغم همهچیز، بهزودی بی سر و صدا میمیرم."
این مرگ نمای كلی داستان است كه تا انتها خواننده را همراهی میكند. مالون در تمام طول داستان روی تخت خود دراز كشیده است و از جای خود حركت نمیكند. همانجا میخورد و دفع میكند. غذایش را دستی كنار در میگذارد و او با عصای بسیار بلندی آنرا به طرف خودش میكشد و میخورد. با سطل دفع نیز همینكار را میكند و به قول خودش : "آنچه اهمیت دارد خوردن و دفع كردن است. بشقاب و لگن؛ قطبها اینها هستند، بشقاب و لگن."
در زمانی كه در انتظار مرگ است تنها كاری كه انجام میدهد نوشتن در یك دفترچه است؛ و این دفترچه در واقع همان كتابی است كه خواننده میخواند. مالون شروع به داستان گفتن برای خود میكند و با طرح خلاصهای از داستانهایی كه میخواهد برای خود بگوید ادامه میدهد، كه عبارتاست از داستانی درباره یك زن و یك مرد، یك حیوان(احتمالا یك پرنده) و یك شیء (احتمالا یك سنگ) و به این ترتیب او خواننده را وارد بازی خودش میكند :
"حالا این یك بازی است، میخواهم بازی كنم. تا بهحال هیچوقت نمیدانستم چطور بازی كنم. آرزویش را داشتم اما میدانستم كه ناممكن است. "
و كمی جلوتر بر این معنی كه كل این داستان؛ بازی نویسنده با خواننده است تاكید میكند :
"از این پس دیگر هیچكاری بهجز بازی كردن نمیكنم. نه، نباید با اغراق شروع كنم. اما بیشتر وقتم را از این پس بازی میكنم. بیشترش را، اگر بتوانم."
و به این ترتیب وارد بازی داستان مالون میمیرد میشویم و مالون داستانهایش را با داستان زن و مرد شروع میكند و برای اینكار داستانها را با زاویهدید سوم شخص بیان میكند. اگر چه به تدریج با پیشرفت داستان، فضای شخصی او چنان با فضای داستانهایش تداخل پیدا میكند كه با تغییر مدام زاویهدید در چند جمله روبهرو میشویم. مثلا هنگامی كه مشغول تعریف داستان ساپوست، وارد داستان میشود و به خواننده گوشزد میكند كه دارد یك داستان میخواند :
"(سوم شخص، داستان ساپو) همین كافی بود تا اخراجش را موجه كند. اما ساپو اخراج نشد، نه آن موقع و نه بعدها. (اول شخص،مالون) باید سعی كنم وقتی فرصت دارم در خلوت دربارهاش فكر كنم و بفهمم كه چرا ساپو وقتی كاملا مستحق اخراج است او را بیرون نكردند."
به هر روی مالون داستان ساپو را برای خودش نقل میكند. نوجوانی كه حول و حوش خانه زارع خشنی (ساپو خودش در شهر زندگی میكند) به نام لامبرت میچرخد و بودن در طبیعت را دوست دارد و نگرشش نسبت به جهان به كل با نگرش انسانهای اطرافش متفاوت و گاه دگرگون است. زمانی كه این داستان حوصله مالون را سر میبرد او به داستان دیگری میپردازد و در یك لحظه مكمن جایگزین ساپو میشود و از این به بعد داستان مكمن را تعریف میكند :
"چون ساپو نه، دیگر نمیتوانم او را ساپو بنامم، پس بنابراین چون، بگذارید ببینم، چون مكمن، این اسم هم بهتر از آنیكی نیست، اما وقت را نمیشود تلف كرد، چون..."
مكمن به نوعی ادامه ساپو است و چون زیر باران مانده است و نمیتواند تكان بخورد به نوعی به مالون نزدیكتر میشود، بهخصوص كه كمی بعد در جایی شبیه تیمارستان به نام ( خانه سنت جان، مرد خدا )بستری میشود. در آنجا از پرستاریهای پیرزنی به نام مول، برخوردار میشود و به نوعی عشق را در آغوش سرد پیرزن تجربه میكند. با مرگ مول، لموئل جایگزین او شده و كتاب در جایی به پایان میرسد كه لیدی پدال نیكوكار، لموئل و بیماران تحت مراقبت او، از جمله مكمن را به سفری تفریحی میبرد. لموئل در جزیرهای كه به آن رفتهاند، لیدی پدال و ملوانان همراهش را به قتل میرساند و همراه بیمارانش به دریا میزنند و همچنان كه قایق پیش میرود، مالون به سمت مرگ رفته و كلامش آشفته شده و بهتدریج كمرنگ و در نهایت قطع میشود و به عبارت دیگر مالون میمیرد :
"یا با مدادش یا با عصایش یا
یا روشنایی روشنایی یعنی
هرگز آنجا او هرگز
هرگز چیزی
آنجا
دیگر"
آنچه داستان مالون میمیرد را جذاب و خواندنی میكند نه طرح داستانی آن (كه اساسا فاقد آن است)، بلكه نگرش متفاوت و دگرگون نویسنده به جهان پیرامون خویش و طرح دیدگاههای بعضا فلسفی است. طرح مسائلی از قبیل مفهوم بازی در زندگی، پدیدهی مرگ و تاثیر شگرف آن بر زندگی و توهم انسان از مرگ یا زندگی و آمیختگی ایندو، نگرش متفاوت به زیبایی و زیباییشناسی، یكنواختی زندگی در جهان مدرن و ... همچنین پرداختن به مفاهیمی چون آزادی، اختیار، عقل و انتخاب، دارایی و مالكیت، حافظه و گذشته، تردید و ...
به عنوان مثال هرگز نباید آن طوطی را فراموش كرد كه صاحبش (یك مشاور یهودی) سالها میكوشد تا به او بیاموزد كه بگوید: "در عقل چیزی نیست كه از قبل در حس نباشد" و در نهایت طوطی فقط چند كلمه اول را تكرار میكند و میگوید :
"در عـــقل چیزی نیست."
شهرام مرادی