شماره پانزدهم :: چهارشنبه ۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۳

خدا را چه شد خدا را ؟
...



روزگارِ غریبی است
خدا را چه شد ؟ خدا را ؟
در این شهر،
كه شباهنگام عصمت دختران، در پس قلعه روسپیان شهر، دریده می شود
و تاجران، چه آسان خرقه اعتراف بی گناهی روسپیان را می فروشند
و هنوز امیرزادگانی سر بر سجاده فرو می آرَند، چه بی شرم.

خدا را چه شد در این شهر ؟
به آن هنگام كه ساطور خون آلود شب، در پس كوچه های نازی آباد، واژه زیستن را تكه تكه می كند.
روزگار غریبی است، ای رفیق !!
شعور، حقیقتی است كه، در آستین شَبان، پنهان گشته و پرده اعترافات متهمی در پسِ بانگی، در سكوت مانده.
در این روزگار، شعور، چه ارزان گشته است و خود فروشی چه آسان !!

بی اعتقادی، گویی غروری است نا به هنگام
به مانند غرور پسری، كه در برابر عریانی خواهرش، برابرِ مردی !!
آری شعور و اعتقاد گویی چنین است امروز.
روزگار غریبی است ای رفیق،
خدا را چه شد خدا را ؟ در این شهر ؟

زمزمه ام فریاد واژگونی را مانَد، در پس شب های تاری كه
زجه های مادری را در آستین خود پنهان كرده باشد.
فریاد واژگونی كه داغداران سجاده به دوش را نیز، بر خود لرزانده است.
در این شهر، رفیق، تاجرانی چه فروتنانه، عشق و محبت را،
رفاقت و شهامت را،
به قلعه روسپیان می برند.
قلعه ای كه فریادهایش پرده شب را پاره می كند !!
سجاده به دوشان همه تكبیر می گویند گویی،
وَه چه غریب است این تكبیر!

و كلمه عشق را چه نجوا وار در گوش ها زمزمه می كند، بانگی، كه فریاد زیستن را از یادها می برَد.
فغان !!
كه بی اعتقادی در این شهر، تا بدان جاست كه
عزاداران سجاده به دوش نیز،
سجاده هاشان را به خدمت تاجر می برند و بدان جا تكبیر می گویند.

تاجرانی كه در آستین پنهان شب،
غرور و شهامت و اعترافات متهمی و گرسنگی كودكی را،
با خود به آن قلعه می برند، و می فروشند در ازای نانی!
تاجرانی كه هنوز، در پشتشان جای پای دخترانی است كه ساطوری بر گلویشان مانده بود روزی،
به نام نامردی !! و چیزی به نام روزگار !

ساطوری خونین و گلویی كه روزی بانگی، در خراش گلویش جا ماند، به نام زیستن.
ولی زیستن ز چه روی ؟ در این روزگار !
آری روزگار غریبی است ای رفیق
خدا را چه شد ؟
خدا را در كدامین درگاه
جای گذاشته اند در این شهر ؟
خدا را چه شد ای رفیق !؟

هیهات با كه سخن می گویم ؟
وه كه چه آسان ز یاد برده بودم ای رفیق، كه دیگر رفیقی نیست !! ای نارفیق !
در ای شهر...
آه، خدارا چه شد ؟ خدا را ؟
كه عصمت رفاقت را نیز، دیر زمانی است
در زیر دشنه خون آلود گلوی روسپیان، تكه تكه به خدمت تاجرانِ پیر این شهر برده اند.
و طلای رفاقت را، دیر زمانی است كه در ازای مس نیرنگ و ریا، چه ارزان داده اند.

با كه سخن می گویم ؟
رفیقی كه نیست ؟
ای رفیق ؟
در این شهر، فغان !!
خدارا چه شد ؟
خدا را ؟


عكس : احسان جمالی


طناز امین :: tannazamin@yahoo.com

  نظرات وارده :8



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.