یک پنج شنبه گرم تابستانی ساعت دو بعدازظهر، کافه ای در گوشه پایتخت و سه جوان عاشق، هر کسی بر راه خویش، هنرمند شاید، یا نه!
پسر سیگاری آتش می زند و با انگشت هایش روی پاکت سیگار ریتم می گیرد، دختر سفید رو کنارش نشسته و بعد از رانندگی طولانی در ترافیک همت کافه گلاسه اش را خورده و با خیال راحت تکیه داده به صندلی و خودش را سپرده به خنکای باد پنکه سقفی. دیگری- دخترسبزه رو- مثل همیشه ناآرام، بلند می شود، می نشیند، چیزی می خواند و سیگاری می کشد، روی طول موج آن دو نیست.
دختر سفیدرو: اون آقاهه شبیه خانم بازهای زمان شاهه!!!
پسر زیر زیرکی نگاه می کند یا به عینه، می گوید: این جور شخصیت ها برات چه جوریه، ترحم برانگیز ؟مکروه ؟ خنده دار یا ...
دختر با گوشه روسری اش بازی می کند و بی آنکه نگاهش کند می گوید: دلم می خواد نگاشون کنم و ازخودم یه داستان مسخره بسازم از یه شکست عشقی.
پسر می گوید: شکست چقدر برات معنی می ده، احمقانه اس؟ فاجعه اس؟ یا...
دختر سبزه رو هنوز ناآرام سرمی گرداند و حواسش نیست، گاه بلند می شود و ازکافه بیرون می رود.
سفید رو می گوید: فاجعه در چهارده سالگی و احمقانه در بیست و هفت سالگی.
و قاشقش را می گرداند توی لیوان خالی.
- کاملا درسته، ولی دربیست و هفت سالگی پیش نمی آد، همان فاجعه چهارده سالگی است که توی بیست و هفت سالگی احمقانه به نظر می رسه.
و سیگار دیگه ای آتش می زند و جرعه ای آب یخ می نوشد.
- البته! به نظر می رسه، ولی خوب... نمی دونم.
دختر می گوید، همچنان سرش پایین است ولی این بار، به سایه حرکت پنکه سفید روی چوبهای قرمز رنگ میز می نگرد.
- سفید رو، هرچیزی می تونه احمقانه باشه، می تونه فاجعه توی هرسنی و هر دورانی. بستگی داره چه جوری نگاش کنی. نه باد پرچم را تکون می ده نه پرچمه که توی باد تکون می خوره، نگاه ماست که پرچم را رقصان توی باد نشون می ده.
سفید رو فکر می کند چه فاضلانه! بلند می گوید، تا پسر منظورش را دقیقا بیان کند؟. هر دو برمی گردند رو به سبزه رو و دعوتش می کنند به بحث، چشمهای سبزه رو سیاه است و برق می زند، مثل همیشه. اما هنوز جای دیگریست و هنوز ناآرام انگار. پسر دستی میان پیوستگی ابرویش می کشد و تکیه می دهد، دود سیگار بالای سر میانه او و باد پنکه، پرپر می شود:
- یعنی اگه ما به اون پرچم که داره می رقصه نگاه نکنیم چه فرقی می کنه رقصیدنش. اصلا مهم نیست، مثل اینکه نمی رقصه. وقتی ما نیستیم دنیا هم نیست. چون دنیا در ذهن ما معنی پیدا کرده. حالا تو شکست عشقی را بذار جاش یا هرچیز دیگه ای.
- موافقم. و البته حرفی نمی تونم بزنم، دنیا با بودن ما شکل می گیره و بدون ما هیچه ؟ یه جور اندیشه خیامی، درسته ؟
- آره اول زندگیمون را می سازه بعد نابودش می کنه.
هر دو سکوت می کنند، لحظه ای به هم نگاه می کنند و بعد به جایی هرکدام. به جایی نه دور و نه نزدیک، لیوانی آب می خورند. سبزه رو هنوز توی بحث نیست.
سفید رو می گوید، آرام :
- چون عاقبت کارجهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش
پسر کونه سیگار را در جاسیگاری له می کند :
- آره. فلسفه اپیکوری. مرگ به ما مربوط نیست. چون تا وقتی هستیم مرگ نیست و وقتی مرگ میاد دیگه نیستیم پس چرا باید در موردش فکر کنیم ؟
دختر شانه هایش را بالا می اندازد و لیوانی آب سفارش می دهد، مردی بلندقد و چهار شانه داخل کافه شده و پشت سر آنها می نشیند. دختر می گوید :
- واقعا! ولی هر لحظه که فکرش را می کنم می بینم هست، انگار که ریه های ما پر از اکسیژن مرگه*. ولی من مرگ را با همه ترسناک بودنش قبول کردم. ازش نمی گریزم و سعی می کنم « زندگی» را زنده باشم و زندگی کنم.
- ولی شاملو میگه من مرگ را زیسته ام، بازم می شه خط اول حرف توریه های ما...
سبزه رو آرام می گیرد روی صندلی، نفسی تازه می کند و آب اناناس سفارش می دهد :
- به مرگ رسیدین و من هم از مرگ شروع می کنم. تازگی ها همش فکر می کنم با اینکه با چنگ و دندون به زندگی چسبیدم دنبال چیزهایی می دوم که از دست دادم ولی با این حال هر روز هر ساعت مرگ را تجربه می کنم.
نفسی تازه می کند و می گوید :
- فکر می کنم زندگی یعنی دل بستن و دل کندن. گذاشتن و رفتن. و این عین مرگه. هر روز مرگ را تجربه کردن اما با این حال هنوز هم می شه عاشق شد و دل بست و شکست خورد، با همان حماقت شانزده سالگی.
هر سه سکوت می کنند، به هم نگاهی می اندازند، پسر پاکت سیگارش را برمی دارد و به سبزه رو تعارف می کند، سبزه رو نخ باریک سیگار را از پاکت بیرون می کشد و هر دو سیگارهایشان را آتش می زنند، پسر می گوید :
- فکر می کنم نباید دنبال چیزی گشت که از دست دادیم. ما دنبال چیزهای جدیدی هستیم که این بار اونا را از دست بدیم. همه این ها رسوب آن خمیره را در ذهن بزرگتر می کند.
سفید رو بی معطلی می گوید :
- دنبال چیزی نمی گردم که از دست داده ام، خودم را عفو کرده ام و به دنبال همان تجربه های جدیدی هستم که تو می گی، همان چیزهایی که یه روزی فکر خواهیم کرد که از دست داده ایم.
سبزه رو پک محکمی به سیگارش می زند :
- به دنبال چیزی که از دست دادم نیستم. به دنبال جبران زمان تلف شده ام. اینکه باید سگ دو بزنم چون زمانی که باید ازش استفاده می کردم با حماقت کامل از دست دادم. ۱۰ سال در جا پس باید حالا تقاص پس بدم. این زندگیه. قبولش دارم. براش می جنگم. هرصبح زنده می شم و هر شب می میرم.
پسر دستهایش را روی میز گذاشت و خم شد و گفت :
- سبزه رو، ده سال را درجا نزدی، هر چی می نویسی، هرچی زندگی می کنی، همه از اون ده ساله. سال ها زندگی آدمو می سازه. چه شکست باشه چه پیروزی. آدم با خاطره هاش شخصیتشو می سازه.
هر سه به ساعت هاشون نگاهی می اندازند، آفتاب پس می رود پشت حصیرهای پنجره و خطوط زردش نارنجی می شود. سبزه رو دیوان حافظ را بر می دارد، هرسه نیت می کنند، پسر با صدای مردانه اش، آرام می خواند :
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود / به هردرش که بخوانند بی خبر نرود
...
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی / که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
....
پونه ابدالی