روزی از روزها مادر میخواست آرد الك كند؛ به همینخاطر دختر كوچولوش را صدا زد و از او خواست كه به خانهی مادربزرگ برود و الك او را قرض بگیرد.
دخترك یك تكه كیك حلقهای و كمی نان روغنی برداشت تا در راه بخورد و از خانه خارج شد.
رفت و رفت تا به رودخانهای رسید.
- " رودخونه! اجازه میدی من ازت رد بشم؟"
- " آره؛ بهشرطی كه تو هم كیك حلقهایات را به من بدی"
رودخانه مدتی بود كه ضعیف شده بود و كیك حلقهای میتوانست ضعفش را بر طرف كند تا رودخانه دوباره گرداب داشته باشد.
دخترك كیك را در رودخانه پرتاپ كرد و رودخانه هم در عوض جریان آبش را متوقف كرد و گذاشت كه دخترك از او عبور كند.
دخترك دوباره رفت و رفت تا به یك در بزرگ رسید.
- " در بزرگ! اجازه میدی من ازت رد بشم؟"
- " آره؛ بهشرطی كه تو هم نان روغنیات را به من بدی"
در بزرگ مدتی بود كه ضعیف شده بود و لولاهایش زنگ زده و فرسوده بود و نان روغنی میتوانست لولاهایش را برایش روغنكاری كند.
دخترك نان روغنیاش را به در داد و در هم باز شد و اجازه داد تا او ازش عبور كند.
دختر بالاخره به خانهی مادربزرگش رسید، اما در خانه بسته بود.
_" مادربزرگ...مادربزرگ.....بیا در را باز كن!"
مادربزرگ جواب داد: " دخترم! من مریضم و توی رختخواب خوابیدم؛ نمیتونم بیام در را باز كنم... از پنجره بیا تو"
- " زورم نمیرسه پنجره را باز كنم..."
- " پس از در كوچولویی كه گربه ازش میآد بیا..."
- " نمیتونم از اون یهذره جا رد شم...."
مادربزرگ گفت: " باشه...یه دقیقه صبر كن"
طنابی پایین فرستاد و با آن دخترك را بالا كشید. اتاق خیلی تاریك بود و دخترك بیچاره خبر نداشت كه در رختخواب یك دیو خوابیده و نه مادربزرگ!
دیو مادربزرگ را از سر تا پا قورت داده بود و فقط دندانهای او را در قابلمهای ریخته بود تا بپزند و گوشهای مادربزرگ را هم در ماهیتابه گذاشته بود تا حسابی كباب شوند!
- " مادربزرگ! مامان گفت بیام ازت الك را قرض بگیرم."
- " الان دیروقته...بیا بگیر بخواب...فردا بهت میدم ببری."
دخترك گفت: " من یه كم گرسنمه؛ میخوام یه چیزی بخورم."
مادربزرگ گفت: " از اون باقالیها بخور كه تو اون قابلمهاس! "
اما در قابلمه دندانها بود!
دخترك آنها را وارسی كرد و گفت: " اما مامانبزرگ! اینها خیلی سفت هستن."
- " خوب از اون خاگینه كه توی ماهیتابهس بخور! "
اما در ماهیتابه گوشها بودند!
دخترك با نوك انگشتهایش آنها را لمس كرد و گفت: " اما مامانبزرگ! انگار اینها هنوز خوب نپختهاند."
مادربزرگ جواب داد: " خیلیخوب؛ پس بیا بخواب...فردا میخوریشون! "
دختر كوچولو رفت كنار مادربزرگش دراز كشید. یكی از دستهای او را در دست گرفت و با تعجب گفت: " مادربزرگ! چرا دستهات اینهمه مو داره ؟"
- " بهخاطر اینكه یه عالمه انگشتر تو انگشتهام كردم! "
دخترك به سینهی مادربزرگ دست كشید: " مادربزرگ! چرا سینهات اینهمه مو داره ؟"
- " بهخاطر اینكه یه عالمه گردنبند به گردنم انداختم! "
دخترك كمر مادربزرگ را لمس كرد: " كمرت چرا اینقدر مو داره ؟"
مادربزرگ پاسخ داد: " بهخاطر اینكه شكمبندم را خیلی سفت بستهام! "
دختركوچولو به دم مادربزرگ دست كشید و حسابی تعجب كرد. مادربزرگ هیچموقع دم نداشت! چه بیمو چه با مو!
این یك دیو بود و نه مادربزرگ!
دخترك فكری كرد و گفت: " مامانبزرگ! من یه كار كوچولو دارم كه تا انجام ندم خوابم نمیبره! "
مادربزرگ گفت: " اشكالی نداره؛ برو پایین طویله و كارت را انجام بده...من از دریچه میفرستمت پایین و دوباره میكشمت بالا."
آنوقت طناب را محكم دور كمر دختر بست و او را پایین فرستاد.
دخترك در طویله نشست و یواشكی طناب را باز كرد و شروع كرد آنرا به كمر یك بزغاله ببندد.
- " كارت تموم شد؟"
- " یه دقیقه صبر كن! "
بستن طناب به كمر بزغاله را تمام كرد. صدا زد: " تموم شد! منو بكش بالا! "
دیو شروع به بالا كشیدن كرد و دخترك فریاد زد: " دیو! دیو! یك دیو پشمالو! " و در طویله را باز كرد و خودش را به بیرون پرتاب كرد.
دیو بزغاله را رها كرد و از جایش جست زد و دنبال دختركوچولو افتاد.
وقتی دخترك به در بزرگ رسید دیو از فاصلهی دور فریاد زد: " در بزرگ! اجازه نده او رد شه! "
در بزرگ گفت: " البته كه میگذارم رد بشه! اون نان روغنیاش را به من داد."
و هنگامی كه دخترك به رودخانه رسید، دیو دوباره فریاد زد: "رودخونه! اجازه نده اون دخترك ازت عبور كنه! "
اما رودخانه جواب داد: "البته كه میگذارم عبور كنه! اون كیك حلقهایاش را به من داد! "
هنگامی كه دیو سعی كرد از رودخانه عبور كند، رودخانه كوتاه نیامد و دیو در جریان رودخانه گرفتار شد.
دخترك در آنسوی رودخانه ایستاده بود و به چهرهی پشیمان دیو نگاه میكرد!
حسین جاوید :: Javied1364@yahoo.com