تو از جام جهانی هم عزیزتری !
در حاشيه کشته شدن ۷ نفر از تماشاچيان ايراني در استاديوم آزادي



یک تکاشاگر نما کمتر. وقتی از یک چیزی صدها هزار تا داریم و زیاد هم داریم، مثل اینکه اهمیت شش تا و هفت تایش بی اهمیت می شود. ولو اینکه جان انسانی باشد. همان تلویزیونی که به پشتوانه فریادهای تو مرتب همبستگی ملی و مشارکت عمومی را تبلیغ می کرد، حتی از فاجعه مرگ تو یک گزارش هم نمی گیرد.
استادیوم رفتن این سوی دنیا آدابی دارد که باید به آن خو کنی. بازی اگر ملی باشد یا یکی از بازی های مهم و پر سر و صدای داخلی، حداقل باید ۵ یا ۶ ساعت قبل از مسابقه خودت را به استادیوم برسانی. از شهرستان اگر بیایی که شب را هم باید در خیابان های اطراف ورزشگاه سر کنی.

مهم نیست زیر آفتاب سوزان باشد یا چله ی سرما. با لباس رنگ کرده، بوق و شیپورت را بر می داری و راهی استادیوم می شوی. همه چیز زیر سر عشق است. درهای استادیوم را که باز می کنند و از راهروها که داخل می شوی، خیلی دلت می خواهد که علی کریمی ات امروز چند تا از آن دریبل های شاهکارش را برایت بزند و مهدوی کیای تو مثل موشک بدود و و با شوتش تور دروازه حریف را بشکافد. شب قبلش یک سره رویا دیده ای که صدای فریادت از شادمانی گل، گوش دنیا را کر می کند.

تشنه ات می شود. دلت خیلی می خواهد که چند لیوان نوشیدنی خنک را پیاپی سر بکشی اما وقتی به یاد سرویس بهداشتی رقت آور ورزشگاه می افتی ترجیح می دهی که تشنه بمانی و مسابقه را تماشا کنی. هنوز یکی دو ساعتی مانده و مرتب دوربین تلویزیون تو و رفقایت را نشان می دهد و از همبستگی ملی و مشارکت عمومی یاد می کند. تو زیاد سر از این چیزها در نمی آوری اما دوست داری برای دوربین تلویزیون دست تکان بدهی تا بر و بچه های خانواده و فامیلت که پای تلویزون نشسته اند چهره ات را از دریچه تلویزون ببینند.

بازیکنان انگار وارد زمین می شوند. مثل دیگران به لبه بالکن می آیی تا ورود بازکنان به زمین و عبورشان از راهرو را تماشا کنی. چند ضربه ای باتوم می خوری و چند تا لگد حواله ات می کنند اما به دیدن میرزا پور و گل محمدی می ارزد.

حالا بلندگو نام بازیکنان را می خواند و توباید همنوا با نام هایشان فریاد بزنی : شیره ..........

گل اول ..... گل دوم ...... سر از پا نمی شناسی. مرتب فریاد می کشی. یادت می افتد که اگر دیر کنی و اتوبوس ها بروند، چه مصافت طولانی را باید پیاده طی کنی. ازدحام !!! جمعیت فشار می آورد. یک چشمت به زمین است و یک چشمت به ازدحام جمعیت.

میله را محکم گرفته ای تا زمین نخوری. جمعیت فشارش را بیشتر می کند. معبر خروجی برای این جمعیت کافی نیست. چشمانت به دور افتخار تیم خیره مانده که زمین می خوری و .......

کسی نمی داند مقصر کیست.
حراست استادیوم ؟
نیروی انتظامی ؟
یا مدیریت مجموعه آزادی ؟

بازیکنان تیم ملی با تلویزیون مصاحبه می کنند. همه از دشواری بازی بعد و تمرینات تیم ملی حرف می زنند و کسی نام تو را هم به زبان نمی آورد. کسی یادش نمی آید که فریادهای تو چه لرزه ای به تن حریف انداخته بود و چه قوت قلبی به بازیکنان تیم ملی داده بود. کسی حتی برایش مهم نیست که با آن فریادها که می زدی یک هفته ای گلو درد خواهی داشت. درد گلویت که هیچ ..... مرگت هم برای کسی مهم نیست. شاید فلان فوتبالیست یادش نمی آید که به مدد فریادهای تو به تیم ملی آمده است و فلان مربی فراموش کرده که ............

یک تکاشاگر نما کمتر. وقتی از یک چیزی صدها هزار تا داریم و زیاد هم داریم، مثل اینکه اهمیت شش تا و هفت تایش بی اهمیت می شود. ولو اینکه جان انسانی باشد. همان تلویزیونی که به پشتوانه فریادهای تو مرتب همبستگی ملی و مشارکت عمومی را تبلیغ می کرد، حتی از فاجعه مرگ تو یک گزارش هم نمی گیرد. برای فاجعه مرگ تو .......... که از جام جهانی هم عزیزتری !!!!!!


حسین منصور :: mansour@sharghian.com


  نظرات وارده :0



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved