بهار، آن سوی خبر
به بهانه سال نو !



به نو كردن سال و تازه شدن ایام و گذر بی رحم ِ زمان از بر ِ ما، خبری در راه است!

به هنگام ِ مدفون ساختن برگهای فرسوده این شهر، و بیرون كشیدن شكوفه های بهاری ِ این زمین، خبری در راه است.

به هنگام رقصیدن مستانه یك گل سرخ، یا كه آن برگ ِ جوان، بر سر ِ آن شاخه پیر، قطاری به نام زندگی در گذر است، كه چه شتابان می گذرد از فراز سر ِ ما !! بی كه یكدم نگاهی یا نظری فكند، دست ِ زمان، بر دل ِ آواره ما.

سوت ِ قطار می پیچد در گودال ِ گذر، می گردد باز عقربه پیر ِ زمان، یادمان می آرَد : یك سال گذشت !

یادمان می آرَد ؛ خبری در راه است، در آستانه فصل ِ بهار، افتادن آن پرده پر گرد و غبار، یا كه چهچه زدن آن شادمانه كفتر، یا كه ویرانه شدن ِ آن قلعه پیر و كهن، یا فرو ریختن كاشانه هایی بر سر و پر پر زدن یك كودك، در غم ِ نبود مادر، یا همان دم كه نعره می زنَد مردی در آتش، كه؛ ای خدا ... خانه ام كو ... همسرم كو ... بچه ام كو .... آه ... كاشانه ام سوخت خدا!!!؟،

همان هنگام كه كسی می گوید: آه شكستم اینك! آه افتادم به خاك، یادمان می آرد؛ خبری در راه است.

در آستانه شادی ِ ما، آستانه فصل بهار، خبری در راه است ؟ شادی در كار است ؟
عیدی گرفتن ِ یك كودك، یك مادر، از زمینی لرزان، در دل ِ پوسیده كهن سال ِ وطن،
در فصلی سرد؛ یادمان می آرَد؛ خبری در راه است.

آری امسال نیز بهار در راه است. بهار می آید باز ! آری امسال هم، بهار است... بهار !! عید آمده باز.

عید آمده باز ؟ شادی در كار است ؟ یا كه آبادی بر جا هست ؟ خبری در راه است ؟ خبر ِ شادی و هلهله مادران بر پا هست ؟ گل نیز نمی رقصد امسال!

بی كه یكدم به خیال ِ كسی در گذرد، امسال نیز، زمینی لرزید و بهاری پرپر شد؛ به زیر ِ آوار.
آری امسال بهار آمده باز. بهار است بهار!

دختركی مانْد به زیر ِ آوار، كه صدا می كردش، روزی مادر : بهارم ؟، بهار ؟
امسال نیز هستند كسانی كه به هنگام ِ خانه تكانی ِ من و شما، گشته اند خانه به دوش، امسال نیز هستند كسانی كه به هنگام رسیدن فصل رقص گُل و خاك، خانه هاشان گشته است با خاك یكسان. هستند كسانی ؛ خانه هاشان متروك، دل هاشان یخ بسته و پوسیده، اشكهاشان در چشم؛ خشكیده. و غم بی نانی ؛ در مشتشان پنهان و غم بی یاری ؛ در دلشان.

هستند كسانی كه در این آبادی، ویران گشته است دلهاشان در فصلی سرد، در آستانه رقص ِ مَه و گُل !! پس به یاری ِ شما، یا كه آن سرو ِ بلند، یا كه آن پیر ِ كهن سال وطن، به هنگامی كه یا مقلب القلوب می خوانند؛ آرزویی دارم و دعایی بر دل، كه شاید تمنایی جلوه شود : كه اگر هست خدایی هنوز بر بلندای سر ِ ما، نلرزد بهاری دیگر، روستایی یا شهری، در دل ِ این پوسیده جهان. كه نلرزد سالی دیگر، در آستانه رقص ِ خاك و آب و باد و گل ها، این سرزمین !

كه اگر شادی هست، برای همه باشد دیگر؛ در همه جا !
تمنایی دارم از همان خدایی كه اگر هست، زمستان سالی دیگر نباشد سنگین، از برای دل ِ آن بیچاره دلان.

نباشد دست لافی دیگر، نا به هنگام، در دست ِ زمان!
نباشد دیگر ، عیدی ِ نا هنگام ، در مشت ِ سر سخت و لرزان ِ جهان.
هستند كسانی اینك كه خانه به دوشند هنوز؛ در غم ِ بی نانی و بی یاری.
در غم ِ از دست دادن آن كودك، آن مادر، آن فرزند، آرزویی دارم؛ كه نباشد دیگر عیدی ِ نا هنگام، در فصل ِ زمستان. نباشد دیگر، خبری در راه!

نباشد دیگر خبری كه یادمان آرَد، ....... خبری در راه و دستی لرزان است. یادمان نرود هستند هنوز، آوارگانی در بم !!! هنوز، خبری در راه است.

بهاری دیگر و سالی دیگر، در راه است.
چشمان ِ آن كودك، چشم به راه ِ مادر، در آستانه عید ِ امسال.
یادمان نرود..... هستند هنوز، آوارگانی در بم، یا كه در آن روستای همسایه كه زرند نامش نهادند روزی !!

هستند هنوز، خانه به دوشان در شهر. هستند هنوز، تشنه لبان یا كه آن گرسنه دهنان.

آرزویی دارم
كه نباشد و نیاید دیگر، بهاری، اینچنین سنگین و پر غم. از برای دست ِ زمان، نیاید دیگر، لرزه ای بر سر ِ این آوارگان.

تمنایی دارم از برای دل ِ خود، یا دل ِ شما، كه نگذاریم تنها، خانه به دوشان را در فصل ِ بهار.

تمنایی دیگر دارم از دست ِ زمان یا خدایی كه اگر هست، كه نباشد دیگر خبری، در آستانه عید، فصل ِ بهار. كُفر نمی گویم من، صدایش می كنم خدایی را كه اگر بود، جایی برایش در دل ما، زمین هرگز نمی لرزید.

یادمان نرود، خبری در راه است. هستند هنوز آوارگانی در بم در پی ِ گمگشته خود، در پی ِ یكدم دل ِ خوش! خبری در راه است.

طناز امین :: tannazamin@yahoo.com

  نظرات وارده :5



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved