« بهار »
بهاران، هنگام روییدن گلهای وحشی، دانه ی زیر خاک و جوانه ی آن که از خاک چادری بر سر نموده و اعلام ورود عروسی را به بزم چمن می کند، نغمه ی بلبلان و چهچه ی قناریهای زیبا، نوای نی چوپان و ناله ی بع بع گوسفندان، زمزمه ی جویبار و قل قل چشمه سار، نسیم دل نواز بهار و تولید آهنگ دل نوازی از شاخسار درختان، اشعه ی نقره مانند ماه در بحر ظلمت، درخشیدن ستاره های الماس گون، رعد و برق و عمر کوته لکه ابرها و شفافی آسمان، رنگ کاروانها و نوای ساربانها همگی حاکی از یک عشق پاک و مقدسند.
بهار، بهار زندگی؛ بهار، بهار عمر؛ بهار، بهار آرزو؛ و در جستجوی بهار عشق ...
بهار، دیده ی هر عاشق دل باخته و قلب هر معشوقه ی دل سوخته را به یاد بهاران عشقش می افکند. آنگاه؛ خسته، بر خرمن خاطرات شورانگیزش نشسته و می اندیشد.
« تابستان »
نوازندگان بهاری، درختان عشوه گر طنازی شده اند. ساقه ی نازک بهاری به اندام بوته ی زیبا و قصر عشق با شکوهی مبدل شده است و بر فراز آن گلی زیبا جلوه می کند. هر بامداد و به هنگام سپیده دم با وزش نسیم گرمی، غنچه ای شکفته و عروسی بر عروسان چمن افزوده می شود. گلهای سرخ میخک، زیب هر محفل، هدیه ی هر عاشق، تحفه ی هر پیر سالخورده، ارمغان به هر مسافر، زینت کاخ های باشکوه، مونس و غمخوار و اهداء هر مادریست به گور جگر خورده اش.
عاشق بینوا، معشوق بی قرار، این دوران را با حرارت عشق خود می سنجد و به یاد لحظه ای که گلی از چمن زاری چیده و با دستهای لرزان به معشوقه اش هدیه کرده، می اندیشد.
گرمی این زمانه را به حرارت عشقش تعبیر کرده و بر قلب حسرت زده اش لعنت می فرستد که چرا برای همیشه جاودان نماندی ؟
« خزان »
دشت زارها، ریگستان ها، بوستان ها، کوهسارها، گلستان ها، پوششی از حریر طلایی بر سر کشیده و در غم هجران گلهای پژمرده که بر بن بوته مدفون شده اند و فرو رفته اند، غرق شده است. پیر دشت گهی بر باد می دهد خرمن را. چوپان می دمد بر نی تا بگوید گوسفندان را : سبزی دشت، تمام گشت. آسمان اشک ریزان گوید : خاکیان را عشق بازی بس است. رقص علف های زرین بر پیکر چمن زار گوید : عاشقان؛ دیدید هجر بلبل و گل را ؟!؟
عاشق بیچاره سر در گریبان به زندگی غم انگیز خود می اندیشد و در خزان عشق خود می سوزد و می نالد و بر خزان طبیعت لعنت می فرستد که چرا این گونه خزان عشقم را به یاد آوردی ؟ و در پس کوچه های ذهن چنین فریاد می کند : لعنت بر تو ای خاطره ی تلخ تر از تلخ ....
« زمستان »
سکوت غم انگیز دشت ها، کوه ها را احاطه کرده است. از رقص عروسان، سرایندگان بهار روح انگیز هیچ اثری نیست. درختان، عریان شده گویی به خواب رفته اند. نو عروسی که طبیعت او را آراسته و گل یخ نامیدش با هر طلوع و غروب شکفته و پژمرده می شود و به زندگی مغرورانه ی خویش که یادآور ندای «تنها من تاب آوردم» است، ادامه می دهد. آسمان غضب کرده گاه می غرد، زمانی می درخشد و زمانی اشک می ریزد. کلاغ های سیه جامه بر فراز چناری بال می زنند و سرود غمگینی را می سرایند ؟!؟ برف می بارد و زمین چادر سفید بر سر می کشد.
عاشق بینوا در گوشه ای نشسته و در مرگ معشوقه اش می سوزد و می نالد و می گوید : لحظه ای که دلداده ی مرا بر تخته سنگی صیقلی نهاده بودند قطرات اشک، چون ریزش باران بر جثه ی بی جانش می بارید و دستانی بی رحمانه عزیز دل مرا میان پارچه ای سفید چون برف مخفی نموده و دیگری کالبد و اندامی را که خاطره ها از در آغوش کشیدنش داشتم میان گور سرد و تاریکی نهاد و بر آن خاک ریخت.
صدایش را می شنوم. کمی آنطرف تر سیاه پوش، بر فراز دشت سفید پوش، در فضایی به غمناکی بنفش بنشسته و غصه هایش را چنین به گوش دشت می راند :
کای دشت آرام و خاموش با رمز جویان بهار مبارزه کن.
سعی نما شکست نخوری تا همیشه اشک ریزم ؛ آه از اعماق
سینه بر کشم و خاطره ی تلخ و جانسوز به خاک سپردن دلداده ام را زنده نگه دارم.
زمستان جاوید بمان ... ؟؟؟
نیلوفر افشار :: komeye_tanhayiha@yahoo.com