نامحرم
شعر کلاسيک



گفتم ای از روح باران پاک تر
مبتلا هستم نمی بینی مگر ؟
دردمندم چاره ام جز از تو نیست
پس چرا از من نمی گیری خبر ؟

دل که از اوّل در این بازی نبود
ساده با هم زندگی می ساختیم
آسمان پیغام شادی بود و ما
زیر باران تور می انداختیم

ناگهان بیگانه ای آمد چو باد
روی سوی شعله های زندگی
گرد غم پاشید بر اندیشه ام
خانه ای نگذاشت جز آوارگی

قصر رؤیاهای بی اندوه دل
در حضورش منزلی بی پایه گشت
آفتاب شادمانی در نقاب
روی پنهان کرد و خود چون سایه گشت

پرتوی بود آن غریب آشنا
لحظه ای تابید بر این کالبُد
چون مرا دل داده کرد آنگه به ناز
روی برگرداند و ناگه محو شد

اشک در چشمان من اتراق کرد
من در آتش زار رؤیاهای او .
روز و شب جُستم ولی سودی نداشت
کوچه های زندگی را مو به مو

پر گشودم از جهان هست و نیست
همسفر با قاصدک های خیال
راه ناهموار و مه آلود و دل
در امید آرزوهای محال

گرچه از آن روزهای عاشقی
بیشماران روز بی حاصل گذشت
دل ولی عاشق تر است از قبل خویش
کس چه می داند که چه بر دل گذشت

آه، آری نازنین زیبای من
قصه ام این گونه بود افسانه سان
داستان مرگ بی پایان من
در میان خنده های تو بر آن

خوب می دانم که آن ناآشنا
قطره ای نا چیز از ذات تو بود
خوب می دانی که دل هم از ازل
مست ساکن در خرابات تو بود

در غیابت کم زدندم طعنه، غیر ؟
در فراقت کم کشیدم آه، من ؟
عطر شورانگیز نرگس های مست
کم فرو رفتم به ناآگاه، من ؟

آه، از این آه های بی ثمر
هرچه می نالم تو گوئی آه نیست
لطفشان را از سرم بیرون کنم
گر بدین سان گاه هست و گاه نیست

ضجه ای از عمق دل خواهم کشید
در لهیب از آتشی بی شعله سوز
تا به دیوار زمان چنگ افکند
در همش ریزد نه شب ماند نه روز

های های ابر باران زای چشم
آسمان ها را به شرم انداخته ست
نازنین اما بگو آخر چرا
اسب خشمت این چنین بر تاخته ست ؟

محرمت هستم تو گر خوانی مرا
جسم را سویی زنم جان می شوم
عاشقت هستم مگر جز عاشقان
محرمی داری ؟ بگو، آن می شوم

گفت : نامحرم تو خود هستی ... و رفت
گفت : عاشق نیستی، پستی ... و رفت
عاشقان از نیستی هستی شدند
وای بر تو تا کنون هستی ... و رفت


عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com


  نظرات وارده :7



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved