چشمانم را كه باز كردم، خود را در سلول تنگ و تاریكی در زندان فرین یافتم. ناگاه كور سویی از پنجره كوچك شیشه ای كه به میله های سترگ تكیه داده بود، چشمانم را نوازش داد. برخاستم و افتان و خیزان، خود را به كنار پنجره رساندم. از پنجره بیرون را نگریستم، آسمان بود و بس. و چه چیزی برای یك زندانی می تواند خوشایندتر از آسمان باشد. آسمانی كه آزادی را برایش تداعی می كند.
پنجره برایم روزنه ای شد به عالم دیگر، وسیله ای برای ارتباط با آسمان. عاشق پنجره شدم، با وجود تمام زشتی هایش. چرا كه این پنجره كوچك و كدر و بی روح، هر آنچه را كه دیوارهای عظیم سلول، پاسبان های جاندار، مردمان نجیب و دنیای كبیرشان از من دریغ داشته بودند، به من هدیه می كرد.
پنجره برایم عزیز شد، مقدس شد، زیبا شد. نگاه های عاشقانه ام را همواره بر پنجره می دوختم ولی از پس پنجره آسمان آبی را می دیدم. دیگر متوجه پنجره نبودم. چقدر باید ابله بود تا توانست شیشه یك پنجره را دید نه آسمان پشت آن را ! چه كسی می توانست بفهمد كه پنجره را می نگرم یا آسمان را. حتی خود نیز نمی دانستم كه آسمان را بیشتر دوست دارم یاپنجره را! ذات پنجره با ذات آسمان در هم آمیخته بود! از همین رو است كه می گویم: برای دریافتن دریا، نخست بكوش تا لطافت یك قطره را لمس كنی وگرنه دریایی كه در ذهنت نقش می بندد جز فریب سرابی بیش نیست!
!!!! رزاس عزیزم، آن هنگام بود كه فهمیدم تو را چگونه و چه قدر دوست می دارم
یاشار رضایی :: chandel2005@yahoo.com