برای تو می نگارم،
از پشت همین دریچه های سیاه
از پشت همین شیشه های مه گرفته ی شب
از پشت سكوت وهم انگیز یك زندگی
برای تو می نگارم،
و از اوزان یك روح با تو سخن می گویم!
برای تو سخن می گویم،
كنار همین آمدن ها و نیامدن ها
كنار همین دیدن ها و ندیدن ها
و از نیستی یك روح، برای تو می نگارم!
برای تو می نگارم،
از روزی كه طوفان به پا شد
و سایه های ما حتی،
با هم بیگانه شدند!
از روزی كه خیل گنجشكان
با درختان حیات ما بیگانه شدند
و كسی نبود تا آنها را، آشتی دهد
با شاخه های بی تاب صنوبرها!
برای تو می نگارم،
و از تكه تكه شدن یك روح با تو سخن می گویم!
برای تو سخن می گویم،
از آن شبی كه نمی دانستیم،
تمام فرداهایمان خط خورده است
از آن شبی كه نمی خواستیم،
خورشید با تمام زیبائیش طلوع كند
و كسی نبود تا به خیــال سبزمان
دیــــــــــوانــه وار بخندد!
برای تو سخن می گویم،
و از در مرداب فرو رفتن یك روح برای تو می نگارم!
برای تو می نگارم،
از روزی كه تمامی آدمها، بدون كوچك ترین نگاه
از كنـــار من، عبور كردند
از روزی كه آبی، سیاه شد
سپید، سیاه شد
سیاه، سیاه شد!
و كسی نبود تا مرا با خودم
آشتـــی دهد!
برای تو می نگارم،
از پشت همین دریچه های سیاه
و از تكه تكه شدن یك روح
با تو سخن می گویم!
سارا سپهرین :: sara_harf_b_goftan@yahoo.com