احضار یک نویسنده
در باب نويسنده اي که مجرم نبود !



قبل التحریر : این نوشته تقدیم شده بود به دوستی نویسنده که احضارش به یک مجتمع قضایی چنان آشوبی درونش به پا کرده بود که حتی بعد از این که فهمیده بود قضیه تصادف ماشین بوده و او را هم اشتباه گرفته اند، باز هم در استرس و هول غوطه می خورد. و اینک تقدیم به تمام کسانی که با این جور مسایل درگیرند.

شترق...

شکست... "مطمئناً چیزی شکست..." نویسنده با خود می گوید. نویسنده غیب می گوید! آیا این صدای حرمت ها بود که شکست ؟ آیای این صدای شکستن ارزش ها بود ؟ آیا تابویی یا شاید هم چیز دیگری بود که شکست ؟ نویسنده نمی داند. اما می شنود. چیزی شکست. نویسنده می داند که مقصر نیست. اما دیگران نمی دانند. در نتیجه او مجرم می شود. اما اول باید متهم شود. پس می شود. چون متهم شدن راحت تر از مجرم شدن است.

همه جا شلوغ می شود. ماشین های الگانس با چراغ های آبی و قرمز خود، آژیرکشان می آیند و همه به نویسنده می نگرند و می گویند تو مجرمی. ناگهان کارآگاه پلیس از درون آینه ماشینی او را می بیند و در حالی که پشت به نویسنده است تیری شلیک می کند و ...

نویسنده ناگهان از خواب می پرد. او ناراحت است و در حالی که به خودش قول می دهد دیگر این سریال های آبکی را نگاه نکند، زیرلب با خودش صحبت می کند. آیا او حرف بدی می زند ؟ هوی، بی ادب نشو ! نویسنده که انگار دارند در دلش رخت می شورند (آن هم با پودر ۴ آنزیم)، احساس ترس می کند. احساس ترس همراه با بوی نَم... نویسنده به زیرش نگاه می کند... اَه... اثر چایی خوردن های دیشب معلوم است... نویسنده محکوم به تعویض لباس است... آه... چه ظلمی... عجب خفقانی... اما آیا اکنون او مجرم است ؟

نویسنده به گذشته فکر می کند. او که خوب بود. همیشه و از همان اوایل بچه مثبت کلاس بود. این را خانم معلم می گفت و پدر تأیید می کرد. آیا مجرد بودن پدر و خانم معلم دلیل خوب بودن همیشگی او بود ؟ آیا اکنون او مجرم است ؟

اما حالا دیگر همه نویسنده را مجرم می دانند. حتی پدر و خانم معلم (که دیگر مجرد نیستند). نویسنده سعی دارد که به آن ها این حقیقت تلخ را بفهماند. پس می گوید: "ای بابا... گذشت اون زمونا. حالا دیگه متهم بودن ارزش نداره؛ خیلی سوتیه. الان مجرم بودن تو بورسه؛ کلاس داره". اما آنان توجهی نمی کنند و نویسنده در حالی که از حمایت خانواده هم دل سرد شده است، زیر لب می گوید: "جوات".

نویسنده برای شکستن فضای رعب و وحشت دست به دامن شعر می شود: "اَتل متل توتوله / یک زن همشهری بستان / پدرم به من عیدی داد / می خورد بر بام خانه/..." ولی قادر به عادی سازی روابط فیمابین نمی شود و چراغ های رابطه همچنان تاریک می مانند. از دست این شرکت برق.

اما ناگهان نویسنده با به یاد آوردن یک مصرع به فکر تجهیز خودش می افتد: "تفنگم در دست و سرودم بر لب..." اما این که یک شعر آن ور آبی است. او همیشه از لس آنجلس بدش می آمد؛ چون هیچ وقت نفهمید "لوس" درست است یا "لُس". اما آیا اکنون او مجرم است ؟

نویسنده تصمیم به تهیه اسلحه مناسبی می گیرد. اما آیا اسلحه یک نویسنده قلم اوست ؟ نه، یک اسلحه بهتر از قلم (با قلم فوقش می شود چشم کسی را درآورد). مثلاً توپ. نویسنده ناصرالدین شاه افشار را به یاد می آورد که چطور با توپ، بابای همگان را جلوی چشمانشان آورد. آری، با چه چیزی بهتر از توپ می توان از خود دفاع کرد ؟

نویسنده در حالی که عرق ولرمی بر پیشانیش نشسته، اسلحه اش را بر می دارد و بیرون می رود. همه شکات آن جا هستند. همه شعار می دهند. آن ها خواستار مجازات نویسنده هستند. اما او آرام و خونسرد بیرون می رود و در حالی که توپش را به همه نشان می دهد می گوید: "به خدا من شیشه اصغر آقا اینا رو نشکوندم".


مهدی سالاری :: Mahdi.Satan@Gmail.com


  نظرات وارده :0



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved