زندگی از این جا رفته است. امــا خیال تو !!!
هـــر شب در خاطرم، خیمه می زند!
می خواستم، تو را در خلوتم، كنار همان نامه هایی كه هر شب برایت قلم می زنم، كنار همان نامه هایی كه هــیچ گاه پاسخی نداشتند، روی همان میزی كه گویا سال هاست، تنها مونس من است و صدایش كه تنها تیك تاك عقربه های خاك گرفته ی زمان است، برای همیشـــــه دفن كنم !
می خواســـــتم امــــــا !!! خاطرت، خاطرت از خیالم گذشت !!
مگر نگفتی از پس همین شکوفه های بهار نارنج برخواهم گشت ؟
مگر نگفتی به باران، فرصتی نخواهم داد، تا كوچه های انتظار را خیس آب كند ؟
مگر نگفتی پنجره ی دلت را به رویم نبند ؟
تنها امیدم، چشمهایت را، از من مگیر ؟؟!!
قسمم دادی به بال شاپرك !
قسمم دادی به پر سنجاقك!
باورت كردم !!! به تقدُس چشمهایت، باورت كردم!!
برای همین است كه هنوز هم، كنار روزمرگی هایم،
تنها نام توست كه به گوش می رسد!
تنها یاد توست كه هـــر شب در خاطرم خیمه می زند!
مگر می شود با تو بودن را، بر جاده ی بی انتهای دل از یاد برد ؟!
مگر می شود دست های مهربان تو را، به روی گیسوان شب از یاد برد ؟!
مگر می شود خیال تو را زیر چترهای زمستان پنهان كرد ؟!
مگر می شود ستاره باران چشمهایت را در تاریكی آیینه ها نادیده گرفت ؟!
مگر می شود نور را به خانه دعوت كرد و سیب ها را در هوای تو نچید ؟!
مگر می شود پنجره ی حیات را از خیال تو شست ؟!
قسمم دادی! قسمم دادی به پاییز! یه گلدان های برگ ریز!
باورت كردم!! به تقدُس دست هایت، باورت كردم!!
زندگی از این جا رفته است، امـــا خیال تو !!!
هـــر شب در خاطرم، خیمه می زند!
هر شب از سر دلتنگی برایت قلم می زنم.
و می دانم، نامه هایم هــــرگز جوابی نخواهند داشت !!
سارا سپهرین :: sara_harf_b_goftan@yahoo.com