هنوز هم همان جا نشسته بود. همان میز همیشگی. کنار پنجره. دنج ترین نقطه ی کافی شاپ.
- سفارش میدین ؟
یک ساعت قبل، به منو، نگاهی انداخته بود.
- فعلن یه میلک شیک ...
آفتاب ارغوانی به آرامی رنگ می باخت و انعکاس پرتقالی رنگ باریکه ی نوری که به داخل می تابید، بخشی از میز چوبی را روشن کرده بود. مرد به آن درخشش خیره بود.
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. the mobile set is off.
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.the mobile set is off.
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. the mobile set is off.
چهل و پنج دقیقه قبل با تلفن همراهش شماره گرفته بود. نیم ساعت پیش با دیدن دختری بی اختیار نیم خیز شده بود اما نگاه سرد دختر اشتباه او را بزرگ تر جلوه داد. دوازده دقیقه قبل پنجره را کمی باز کرده بود. آن پائین، خیابان به تاریک روشنای غروب تن می داد. دوباره به ساعتش نگاه کرد. چشم چرخاند و به آن پیشخدمت خوش اخلاق اشاره کرد.
- صورتحساب ...
اسکناس ها را روی میز گذاشت. دسته گل را برداشت. از پله ها پائین رفت و قدم به خیابان گذاشت. نیم ساعت بعد مرد اتومبیلش را در همان جای همیشگی پارک می کند. وارد آسانسور می شود. دکمه ی طبقه ی شش را می زند. همان موسیقی همیشگی را می شنود. خودش را در آئینه برانداز می کند. سر تکان می دهد. آه می کشد. اخم می کند. لبخند می زند و شکلک در می آورد.
چند دقیقه بعد از آسانسور بیرون می آید. مقابل واحد ۱۷ می ایستد. نفسی عمیق می کشد و زنگ می زند. کمی بعد در باز می شود. زنی در را باز می کند.
- سلام.
- بیا این مال شماس.
زن دستکش های لاستیکی کف آلودش را به پیش بندش می کشد و دسته گل را می گیرد.
- به چه مناسبتی !؟
- همین جوری...
- ممنون. خیلی قشنگن.
زن لبخند می زند. مرد در را پشت سر خود می بندد.
بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com