عشق
قطعه ادبي



وقتی از خود کناره گرفتم، که دنیایم را در بی نهایت معصومیت نگاهت یافتم. برگه های سیاه و قدیمی دفتر خاطراتم را که هر یک دریچه ای به سوی «با تو نبودن ها» بود، از برگه های دیگر جدا کردم و کناره ای دیگر برایش یافتم.

تلاطم امواج احساسم را بر صخره های حقیقت، احساس کردم و دیدم که هیچ چیز در دنیا آن قدر بزرگ نیست، تا بزرگی این حس غریب را معنا کند.

جمع آوری افکار، در گفتن جمله ای که عاشقانه ترین لحظه را بیان کند نیز ناتمام ماند و آرامش خیلی زود، در حد زیر ثانیه سقوط کرد و این گونه شد که رفتنت کابوس بود و ماندنت ... ماندنت یک رویا که تمامش دوست داشتن بود.

مدهوش و تنها، پی یافتن کلمه ای بودم که با آن احساسی را بیان کنم که لحظه ای از فکر بودن با تو و غرق شدن در تو، آرام نماند و شاید این کلمه همان کلمه ای بود که من دیر هنگامی ست که به دنبالش می گشتم. اما خیلی ها زودتر از من، نامش را عشق نهاده بودند.


کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com

  نظرات وارده :7



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved