بامداد
شعر



سحرگاه است
و بانگ رود و فریادی غرور آمیز

از عمق صدای یك نفر خسته
كه مثل رود جاری می شود در غربت باران نشسته
مثل یك رنگین كمان هفت رنگ بی بهانه در غروب یاس

نشسته مثل یك گل
یك شكوفه
گرم و با احساس
و در چشمان او موجی
از آنچه خواهد و خواهد
به چشمان همه عالم نمایان است
و او در فكر آغاز است

اما
از هم اكنون روح مغرورش
به سوی افتخار راه و پایان است

نمی داند كه در راه است طوفانی
و یا می داند و مانند موج از قلب طوفان است.
نمی داند چه در پیش است
تنها یك امید و یك امید و یك امید ... آری

و یك دم خستگی از این غروب سرد تكراری
و رفتن سوی یك دنیا سبك باری
به پیش است او خواهد رفت تا فردا
و تنها از خدای خویش
او
آری
مدد جوید
كه ره پوید
و خواهد گشت مثل رودها جاری
و خواهد گشت مثل رودها جاری.

کامبیز منوچهریان :: kmnplp@yahoo.com


  نظرات وارده :1



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved