بر زمین و خاک شهر بی نشان
برف می بارد کنون از آسمان
لک لک پیری نشسته بر چنار
سر به زیر و بال خود کرده نهان
من غریب و خسته و نومید وار
می روم رو سوی آن شهر و دیار
تا که شاید از کسی گیرم نشان
ز آن شکوه و شوکت و اصل و تبار
ایستاده همچنان هایل چو دیو
این دو تکه ی چوب و گونی چون تجیر
خفته مشتی استخوان در زیر خاک
کودک و مرد و زن و برنا و پیر
هان ! مترسک این چنین خیره مشو
من نمی ترسم چنان زاغ و کلاغ
من گذر خواهم نمود از این کویر
رو به سوی شهر و آبادی و باغ
خامش و غمگین و سرد و بی سرود
شهر بی عابر به پیش چشم من
جغد شوم شب پرستی بال زد
رو به سوی برج جادوی کهن
برف می بارید و می بارید و من
همچنان سر گرم با رویای خویش
رو به سوی شهر بی عابر روان
سوی فتح شهر هیچستان به پیش ...
محمدرضا میرغلامی :: mirgholami@saipacorp.com