چرا مهربانی را کشته ای. چرا کینه ها را فراموش نمی کنی. گوش هایم دگرنمی توانند. به کشیدن بار سنگین دل مردگی هایت عادت ندارند. تو همیشه از من گله می کردی. تو همیشه از من می خواستی فراموش کنم، بدی هایی را که اطرافم را فراگرفته اند. اینک چه بر سرت آمده ؟ امواج متلاطم قلبت به کدام ناکجا ختم می شوند ؟ چرا سینه ات کویر شده و چشمانت دگر محبت گذشته را ندارند !؟
تو که حتی عاشق کاکتوس بودی، اینک چه بر سرت آمده که گل رز را به بهانه تیغ هایش نمی بویی ؟ آسمان چشمان تو هیچ گاه ابری نمی شد و دریای قلبت همیشه آرام بود. چه بر سرت آمده !؟ این دریای طوفانی نتیجه ی کدام گناه من است !؟ چرا ساکتی ؟
بگو می خواهم بدانم خشم و دلزدگی هایت و این همه خستگی ات برای چیست ؟ تو که اسطوره ی محبت بودی برایم، اینک چه بر سرت آمده که دوستی ها را من باید به گوش تو بخوانم ؟ می دانم گاهی تو راست می گویی؛ کینه های تو از ذهن من نیز گذشته اند. گله هایت نیز زمانی قلب بیمار مرا تسخیر می کرد. می دانم دگر دنیا دنیای قدیم نیست. می دانم همه فراموش کرده اند همان را که تو فراموش کرده ای.
اما ... تو نه؛ تو با همه فرق می کنی. بیا برگردیم؛ بیا برگردیم به راهی که آن را از رود شروع کردیم و به جهنم ختم کردیم. سر دو راهی که بودیم تو آن راه را انتخاب کردی و من خسته و پر از اندوه، هم پای تو پارو زدم. چرا که تو برایم تنها بت پرستیدنی و ستودنی بودی. گرمی آب رودخانه را حس می کردم. ما به جهنم رسیدیم و تو باز نالیدی ... ؟!؟
بیا، بیا جهنم را ارزانی لایقانش کنیم و قایق نیمه سوخته مان را به راهی بیندازیم که بهشت انتهای آن است.
عکس از حسین منصور
نیلوفر افشار :: komeye_tanhayiha@yahoo.com