راه بازگشت
قطعه ادبي



پیش ترها آسمان ها سبز بود، دریاها آبی !
و چه زیبا بود باران بهار ! پس از آن هفت تا رنگ می درخشید در آسمان خدا ...

پیش ترها زمین، گاه و بی گاه پر نعمت می شد.
و چه آرام به دور از غوغا، عشق را ما به نماز می بردیم !

پیش ترها هوا هم انگار، گونه ای دیگر بود ... !
پر از اكسیژن، زندگی و استغنا ... !!
و پرستوها را فكر كوچ نبود.
هر پرستو گوشه ای از دنیا، لذتش را می برد.
و شب هنگام پدر پر بود از آرامش ...
و به دور از هر فكر، لحظه ای می آسود !

پیش تر افكار، خالی از واژه ی مرگ ... هیچی و پوچی بود !
و چه دل خوش همه گرداگرد، می نشستند به دور هم و می خندیدند ... تا سحرگاه، به هنگام طلوع !

پیش تر ها دل ما هم دل بود ...
همه ی مردم شهر، كودك و پیر و جوان، واژه ی معرفت را می فهمیدند !!
و دل خالی از آن دل كه نبود ! زباله ای بیش نبود ...

پیش ترها انسان بودن كار آسانی بود ... و چه زیبا، دو دوست از برای هم جان می باختند.
پیش ترها عشق نوروز، هفت سین، سبزه و سنبل، ماهی، در دل هر آدم موج می زد !
پیش ترها كمتر قطره اشكی، گونه ای را نوازش می داد.
پیش ترها پر تكرار نبود ! و دل آدمیان، خالی از هر عادت !

و چه آرام و به دور از غوغا، پیش ترها جای خود را به امروز دادند !
و زمانی كه خوابم به پایان رسید ! باز هم دنیامان پر بی قانونی.
و همه مردم شهر، پرتلاطم پی نان !
پیش تر ها گم شد ...
معرفت ها كمرنگ و همه گرگ صفت !
و چه آرام ذوق ها جای خود را به عادت دادند !
پیش ترها گم شد ... پی شان می گردم ...
راه بازگشت كجاست ؟ !!


سپیده اسعدی :: sepideh.a@gmail.com


  نظرات وارده :4



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved