رسم بازی‌های شب
شعر



امشب از دست تو ای عشق سراپا دردم
باز بر هم زدی آن را که به جان پروردم
این چنین سازم و در پای تو سوزم تا کی ؟
چند از دام تو پر گیرم و هم برگردم ؟

ساقی امشب جگرم رونق بازار تو باد
خون به ساغر کن و فریاد بر آر از بیداد
اگر از باده‌ی رنگین تو پرسید کسی
گویَش این خون کسی بود که رفته‌ست ز یاد

شب ندارد سر بیدار نشستن با من
غم به پا خاسته چون باد به جولان دادن
همه در خواب و در آتش همه‌ی هستی من
من در اندیشه که آن دوست چرا شد دشمن

های ای اشک کجایی که بباری بر من
امشب انگار تو هم رفته‌ای از برزخ تن
برو بگذار بجنگیم در این تنهایی
من و این عشق دل از آهن بنیان بر کن

راه پنداشتمت وای که بیراهی عشق
همه را داده‌ام از دست چه می‌خواهی عشق
رسم بازی‌ست که من زخمی و حیران باشم
ورنه از عاقبت کار، تو آگاهی عشق


عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com


  نظرات وارده :8



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved