ساعت زندگی را به دستم میبندم. حركت ثانیه شمار را به وضوح بر نبضم احساس میكنم. چهقدر كمند این لحظههای تكرار نشدنی !
به دنبال ثانیههای حضورت، میدوم. دویدنی از جنس شتاب. و این چه بیسبب شتابیست که نتیجهای جز دلهرهی رسیدن به نقطه پایان ندارد. چهقدر بر صفحه خیالم ضربه زدم تا شاید تو را در جایی از این كویر ادراك بیابم و نگاهت كویری بود كه در آن حتی شاخهای خشك هم، نمود نداشت.
سختگیری انتظار است اگر بگویم كه من برای بودن و برای یافتن فردیتم پا بر این عرصه گذاشتم و چه انتظار بیهودهایست كه بگویم تو را تنها و تنها برای حضور در كنارم میخواهم. تو خود خوب میدانی كه ثانیهها به انتظار تصمیم هزار سالهی تو نمیمانند و روزی خواهد رسید كه كویر نگاهت بارانی شود و دیگر منی نباشد تا لحظاتت را به انتظار بنشیند.
چرا كه لحظات حضور من هم، برای ریشه دواندن در احساس تو بیحاصل به پایان رسید و ثانیه شمار زندگی از نفس افتاد.
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com