ریشه در تو
قطعه ادبي



ساعت زندگی را به دستم می‌بندم. حركت ثانیه شمار را به وضوح بر نبضم احساس می‌كنم. چه‌قدر كمند این لحظه‌های تكرار نشدنی !

به دنبال ثانیه‌های حضورت، می‌دوم. دویدنی از جنس شتاب. و این چه بی‌سبب شتابی‌ست که نتیجه‌ای جز دلهره‌ی رسیدن به نقطه پایان ندارد. چه‌قدر بر صفحه خیالم ضربه زدم تا شاید تو را در جایی از این كویر ادراك‌ بیابم و نگاهت كویری بود كه در آن حتی شاخه‌ای خشك هم‌، نمود نداشت.

سخت‌گیری انتظار است اگر بگویم كه من برای بودن و برای یافتن فردیتم پا بر این عرصه گذاشتم و چه انتظار بیهوده‌ای‌ست كه بگویم تو را تنها و تنها برای حضور در كنارم می‌خواهم. تو خود خوب می‌دانی كه ثانیه‌ها به انتظار تصمیم هزار ساله‌ی تو نمی‌مانند و روزی خواهد رسید كه كویر نگاهت بارانی شود و دیگر منی نباشد تا لحظاتت را به انتظار بنشیند.

چرا كه لحظات حضور من هم، برای ریشه دواندن در احساس تو بی‌حاصل به پایان رسید و ثانیه شمار زندگی از نفس افتاد.

کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com


  نظرات وارده :8



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved