از وقتی عوض موش گفته بود «زنت َه َه هَ هفته ای یه بار م م م میره خو خو خونه ی سیف الله !»، طوفانی در دلش به پا شده و همه چیز را کنفیکون کرده بود. با آنکه در آن منطقه ناخدایی خوددارتر از او نبود. بیخودتر از همه و همیشه، به طرف خانهی سیفالله دویده بود و پشت َکپر قدیمی پنجشنبه خَف کرده و مثل مار زخمی به خودش میپیچید و انتظار میكشید.
- میکُشمش! به خدا میُکشمش!
شاید ادای کلمهی «میكشمش» برای گوشهای شما، سنگین و ناآشنا باشد، اما برای جبار و مردم این منطقه، سادهتر و روانتر از گفتن این واژه و عمل به آن، چیزی نبود. جبار آمده بود تا باور کند. آمده بود تا اسیر دشمنی ناشناختهای نشده باشد و منتظر بود و دلش میخواست، کنیزو، شاد و سرحال از خانهی سیفالله بیرون بیاید، تا او را با دستهای خودش خفه کند. آیا این کار را میکرد ؟ ...
- نه. اون این کاره نیس. من اونو از خودم بهتر میشناسمش. از اون آبرودارتر هیشكی نیس…
- زنت ه ه ه هفته ای ی یه بار، م م م میره خوخوخونهی سیفالله!
- تو دروغ گفتی، عوض. تو بد دیدی. اون نمیاد. اون نمیره. نمیکنه. میدونه من چكار كردم. میدونه دیگه نمیتونم از حرفم برگردم ... خدا به حالت رحم كنه، موشِ بی شرف !
شرجی چادر لِمه و سیاهی بود كه دور تنش میپیچید و دست و پایش را ِکرخ میکرد. َکپر ُپر از تپاله بود و مگسهای سست و گرما زده، کلافهاش کرده بودند. بدتر از همه خندهی بلند و کشدار زنی بود که مست و بیپروا از پشت دیوار کوتاه خانهی سیف الله، بالا میزد و طوفان درون جبار را شدیدتر میکرد.
- کی میتونه ایجوری بخنده، ها ؟ مگر اون بیشرف غیر از اون زن پیرسگش، کس دگهایاَم تو خونهش داره ؟ … نداره ! میدونم که نداره. ای صدای خودشه. فقط اون میتونه ای جوری بخنده … داغ خندههاشو به دلش میذارم.
همه میدانستند او كنیزو را بیشتر از همهكس و همهچیز دوست دارد و خودش بیشتر از همهكس میدانست عوض، موش پیر، حرف بیخود نمیزند، اما نمیخواست باور کند.
- وهمی شدم !… خدا کنه این صدای خندهی اون نباشه !… خدا کنه تو نباشی، کنیزو !… خدا یا عوضو دروغ گفته باشه. اگر ...
دریا غضب کرده و موجهایش را مثل شلاق بر پشت زمین میکوبید و زمین از زور درد و فریادهایی كه میكشید، صدایش بم و خشدار شده بود. جبار درد زمین را حس میکرد. پشتش میسوخت. دلش میسوخت. زبانش خشك شده و سقف دهانش را خراش میداد. ابر هیچجا نبودهای، روی آسمان را سیاه كرده و باد غوغا میكرد.
- اگر بارون بگیره ؟… نمیگیره، چهوخت بارون باریدنه. میباره ! ابرارو نمیبینی ؟ … بباره. بارون بباره. سنگ بباره. درد بباره. من اونقد اینجا میشینم، تا اون حروم لقمه از این در بیا بیرون و اون وخ ... اون وخ چی ؟ … مردکهی نفهم، تو دیوونه شدی. اون الان تو خونه چاشتشم تیار کرده و جلوی در نشسته و داره با دار و درختا، با باد و طیفون حرف میزنه، اون وخ تو ....
هیچوقت در چنین مخمصهای گرفتار شدهاید ؟ خودتان را به محاكمه كشیدید ؟ گول زدید ؟ هیچوقت دنبال شر گشتید ؟ دیدید، چه لذتی دارد آدم به مرگ، خونریزی و كشتن عزیزترین كسش فكر كند و چه عذابی دارد وقتی كسی از درون آدم، آدم را به محكمه بكشاند و در آخر با تحكم داد بزند « پاشو، خجالت بكش!»، و چهطور آدم دنبال بهانهای هرچند ناچیز میگردد، تا بماند. نرود و در یك كلام لجبازی كند. اینجا هم باد، همهی خندهها را جمع کرد و مثل تپالهای به صورت جبار کوبید. جبار صورتش را پاك کرد و غرید.
- نه. اون همینجایه. این خندهها مال خودشان. همش تقصیر پدر نامردشه. هر چی گفتم عمو نکن ! نکن. مگر به حرفم گوش داد. گفتم عمو نفرستش پیش این بی دینای سرحدی ! گفت «با سوات میشه عمو، پس صبا به دردمون می خوره».
خندهی بیحیا، زیر ابرها گیر كرده و همهی ده را پوشانده بود. جبار گوشهایش را گرفت و غرید.
- حالا با سوات شد ! حالا بخور ! یعنی این همه مرد تو این ده بود و هیشکدوم مثل تو عقلشون نمیرسید .خدا دید و پسر بهت نداد. نامرد … می ُکشمتون. همه تونو میُکشم، میکشم »
خنده، خنده، خنده. جبار غیر از صدای خنده، دیگر هیچ صدایی نمیشنید. نه صدای باران و نه صدای دریای غضب کرده و نه نالههای زمین و صدای آدمهایی که از گیر باران میگریختند.
- کِی میتونس ایقد بخنده ؟ میتونس ؟ … نه ! ای کنیزو نیس ! اون ای جوری نمیخنده. اون بیحیا نیس. نمیتونه باشه. ای صدای باده. وهمی شدم ... خدا لعنتت كنه عوض موش.
همه صدای خنده را میشنیدند و هر کسی این گونه خندیدن را به کسی نسبت می داد -اگر كسی را داشت-. کنیزو هم میشنید. او وسط خانهی سیفالله، كنار باغچه و رو به دریا نشسته بود و مثل همیشه با خودش حرف میزد و به جبار فکر میکرد. به سه ریگی كه او پشت سرش انداخته بود و به كاری كه نمیبایست بكند و كرده بود و بازهم میكرد و از عمل خودش پشیمان نبود.
- هیشوخ دوسش نداشتم. نمیخواستمش. همیشه ازش میترسیدم. از قد بلند و دیلاقش. از صداش که مثل آسمون غرنبهاس و صورتی که نصفش سبیله. پس چرا قبول کردم ؟ هیشکی که زورم نكرد. گفتن. اصرارم كردن. ولی من میتونسم بزنم زیرش و بگم نمیخوام. نمیتونسم ؟ میتونسم. ولی … میگن اون سحرم کرد. میگن سوار قایقش شد و رفت پیش ملاهای بحرین و دعا بندم کرد. میگن … دلم نمیخواد برم. کاشکی میتونسم برا همیشه بمونم … چه بادی ! چرا امروز نا آرومی دریا ؟ وختی آرومی خوبی. اما وختی تند میشی، وحشی میشی. مثل گرگ میغری و زمین و آسمونو به هم میریزی. اونم وختی آرومه، خوبه و ... اما اون هیشوخ آروم نیس. یكسره میغره و به همه شك داره. کاشکی نمیباس برم. چه صدایی داری بادگیر. کیف می کنی. ببین درختا به رقص اومدن ... دریا ؟ ها اون مثه منه. اونم داره میناله. نفرین میکنه. ولی به کی ؟ به خودش ؟ به باد ؟ به زمین ؟ … من به کی نفرین کنم ؟ به خودم ؟ به پدر و مادرم ؟ آخه کی مقصره، ها ؟ … هیشکی تقصیر نداره. دریا باید بناله. منم مینالم که چرا همچین پسرعمویی داشتم. میباس نکنم ؟ من که گفتم سحرم کرد … نه ! من نگفتم. اونا گفتن. گفتن عقد پسرعمو و دخترعمو تو آسمونا بسته شده و ... گفتن، گفتن، گفتن تا ... برا من قسم خورده. ریگ پشت سر اندخته، كه چی ؟
باد میپیچید و میغرید و خیلی وقت بود که صدای خنده را برده بود. اما پژواک خندهها هنوز در تکتک سلولهای جبار میپیچید و میچرخید و او را از خود بیخود میکرد و از همه بدتر انتظار، وقتی منتظری، زمان ُکند میشود. میایستد و تمام وجودت را به فغان میآورد. جبار دیوانه شده بود. نه دلش میخواست، کنیزو اینجا باشد و نه میخواست نباشد. میل به بودن کنیزو در این خانه و مجازاتی که برای بودنش در نظر گرفته بود بیشتر از آنی بود که عوض موش دروغ گفته باشد و اگر دروغ هم گفته بود، با او کاری نمیتوانست بکند. اما کنیزو، قسمی كه خورده بود.
- د بیا بیرون لامصب.
- نمیآم. نمیرم. نمیخوام برم. میخوام بمونم و ببینم چی میگین. چرا همیشه باید گوش به حرفای اونا بدم. یه بارم اونا گوش بدن. طردم میکنن ؟ ُخب بکنن چطور میشه، هان ؟ میندازنم تو دریا ؟ بندازن. راحت میشم. فکر میکنی راحته آدم با کسی زندگی کنه که زبونشو نمیفهمه ؟ لا مصب یه جایی خونه ساخته که هزار سال با دریا فاصله شه. میخواد منو اذیت کنه. وگرنه اون که می دونست من عاشق دریایم. نمیدونست ؟ نمیدونست پدرم وختی تنها بودیم منو دریا صدا میکرد ؟ دریا ! تو زنی یا مرد ؟ من که میگم تو زنی ! زنی که همه چیز داره و از همهی چیزایی که داره به جا استفاده میکنه و هیشکی نمیتونه بگه چرا ! ازش خوشم میاد. وختی جونش به لبش رسید. عاصی میشه. جیغ میزنه و تن به سنگینی هیچکس و هیچی نمیده. اونا رو زیر خودش له میکنه و ُپکیده و باد کرده، پرتشون میکنه بیرون. َاه چه قیافهای پیدا میکنن. کاشکی نمیباس برم. کاشکی مجبور نبودم اون قیافه یُکیده و ...
موج میکوبید. آسمان میغرید. باران پردهای روی همهچیز و همهجا كشانده بود. باد وحشی شده و قطرههای باران را مثل تیر به هر سمتی پرت میکرد و جیغ میکشید.
- بیا بیرون، سگ پدر ...
در روی پاشنه چرخید و کنیزو با پیراهنی که مثل باغچهای پر از گل بود، مثل شعلهای بلند و سرکش که شاخههای گل سرخ در آن میسوخت، از در بیرون آمد. با وسواس به اطرافش نگاه کرد. وقتی خلوتی کوچه باران زده را دید، صورتش را رو به آسمان گرفت. قطرههای باران را با زبان لیسید و به راه افتاد. او از پشت پردهی باران جبار را ندیده بود و جبار فقط لباس او را دید.
- خودشه ! باید خودش باشه ! ... بود یا به نظرم رسید ؟
تا جبار از خودش بپرسد، تا از جایش بلند شود و پاهای خواب رفتهاش را به حرکت وادارد، کنیزو رفته بود. گم شده بود. داشت گم میشد و جبار میدوید. میدوید و فحش میداد و مثل پیرزنها نفرین میكرد.
- خدا لعنتت کنه، عوض موش ! لعنت بشی کنیزو که تو ...
کنیزو همه چیز او بود و با آمدنش به خانهی او، همه چیز برای جباروی یتیم و دله دزد آورده بود. آبرو، احترام، پول. هم او بود که با داشتههایش، جبارو را به جبار تبدیل کرد.
- اگر کنیزو نبود، اگر عموت رحم نمیكرد و دخترشه به تو نمیداد، کی به توی یهلاقبا زن میداد ؟
جبار ایستاد. به پشت سرش نگاه کرد. راست، چپ. هیچكس نبود. رو به باران فریاد زد ...
- اون روزا هیشکی ! اما حالا چی ؟ هزار تا جون به قربونم میکنن. َهف ساله دختر میدنم، نمیدن ؟! چی کم دارم ؟ خونه، ماشین، پول، لنج، همه چی دارم.
باد فریاد او را توی کو چهی تنگ چرخاند و به خودش برگرداند. جبار به خودش نگاه کرد. موش آبكشیدهای شده بود، بی كلاه. بی كفش. نفسش را چاق كرد و گفت : دیوونه شدی جبار ! برو خونهت ! گیرم كه اون باشه، باشه. چرا ماتم گرفتی ؟ یكی دیگه ! خوشگلتر، جوونتر، سازوارتر، از اینور آب، از اون ور آب ! ماشینت که ناساز شد چهکار کردی ؟! برو ! برو ...
میرفت. کوچه خلوت و باران زده بود و در و پنجرهها همه بسته. کنیزو بود و باران. باران بود و کنیزو. برکه را از روی صورتش کنار زده بود. دستها و صورتش را رو به باران گرفته و باران بیربا تا عمق وجودش نفوذ کرده بود. کنیزو زنده شده بود. حس میکرد چیزی در درونش بار گرفته. نطفهای كه دمبهدم بزرگتر و بزرگتر میشد. همه چیز در حال عوض شدن بود. انگار باران تخم هزار سال ماندهای را زنده كرده بود و دم به ساعتی است كه سر از درون او در آورد. اول فكر میكرد ترس است كه با این حال نشان داده میشود. اما ترس نبود. تلواسه هم نبود. چیزی مثل حاملگی. مثل ریشه کردن نهالی نورس. هر چی بود، چیز تازه ای بود و ...
دریا می غرید. باد دور او میپیچید و داد میزد «میرن بهش میگن!».
- بگن ! صبحی عوض موش كوچه به كوچه دنبالم اومد. خب بیایه ! مگر من جرم کردم ؟ نکردم که ! اومدم، حالام برمیگردم. چرا باید بترسم ؟
برای هر چیزی حدی وجود دارد. وقتی آن حد به پایان رسید، وقتی ظرف وجودی آدم سرریز کرد و فشار فوق طاقت شد، طغیان اولین عکسالعمل است. کنیزو امروز همهی بندها را پاره کرده بود. اول روبروی مادرش ایستاده بود ...
- نرو دختر، تِروتِلیس میشی.
- میفهمی چی میگی ؟ تا حالاداد میزدی «برو». میگفتی «مواظب باش کسی نبیندت ! بترس !». حالا میگی «نرو، خیس میشی». گِل که نیسم وا برم ! حرفه دلته بزن !؟
- من میگم، زن باید ... باید از مردش بترسه ! مرد ...
کنیزو فریاد زده بود ؛ « مرد چی ؟! مرد چی، ُمم ؟! مرد که خدا نیس ، یه آدمه ! منم آدمم.»
و حالا که ُبرکه را از روی صورتش پس زده بود و فارغ از نگاه هر مرد هرزه و هر پچپچهی زنانهای، در کوچه با ترنم باران میرقصید و پیش میرفت.
جبار هم میرفت. اما دیگر آن مرد چند لحظهی قبل نبود. ذهنش بیهوا به هر سمت و سویی میرفت و زبانش، خدا خدا میکرد، آنچه را كه دیده چیزی جز یك كابوس نباشد. هوس صدای گرم و دستهای خنك كنیزو را داشت تا از خواب بیدارش كند.
- چه خوشگل شده بود لامصب.
تنش به مور مور افتاد. ذهنش كنیزو را زیر باران لخت كرد. كنیزو خندید. رقصید. عشوه ریخت و ناز آورد و از گیر دستهایش در رفت. جبار به طرفش دوید. دستش به سینهی كال او نرسیده بود كه مثل ماهی لغزید و آنطرفتر زبانش را درآورد.
- زنت َه َه هَ هفته ای یه بار م م م میره خو خو خونه ی سیف الله !
- چه بارون نحسی. پس این خونه كجایه ؟
خانه از دور صدایش كرد و او به طرفش دوید. اما هر چه نزدیکتر میشد، پاهایش سست و سستتر میشد.
در بسته بود .
- خودش بود ! وگرنه این در مثه همیشه باز بود.
در را باز کرد و فریاد کشید. نه ! التماس کرد.
- کنیزو !؟
صدا دوید. پرت شد. به دیوارها خورد و میان شاخ و برگ درختی که کنیزو کاشته بود سر گردان ماند. خانه بوی مرگ میداد. بوی گس و چسبناک تنهایی. هیچ وقت این طور خفت نکشیده بود. روی زمین نشست. سرش را میان دستهایش گرفت و نالید؛ « تو میفهمیدی عمو. میفهمیدی این حرف شوخی نیس. میدونسی هیش مردی نمیتونه از ای حرف برگرده، چرا گذاشتی ایطو بشه ؟ چرا نگفتی ؟ »
- نگفتم ؟! نگفتم جبار هوا پسه، نرو. نکن ! نگفتم وختی طغیون کرد همه چی خراب میشه ؟ تو کی حرف گوش میکنی ؟ چرا گفتی ؟ چرا کردی ؟ چرا رفتی ؟ چرا به آب زدی ؟
- حالا چرا داد میزنی ؟ مال خودم بود ! جنس خودم بود ! از آب گرفتمش، به آبم دادمش. به درک.
- اوهوووو، دور ورداشتی خان زاده ! یادت رفته چی بودی ! یادت رفته کی بودی، شیخ جزیره. نه! تو از آب نگرفتیش که از رو نفهمی بار قایقش کنی و تو اون هوای خراب که سگ از در لونه ش در نمیا، بفرسیش ته دریا. ارث باباتم نبود که ایطو ازش حرف میزنی. اون مال، مال من بود که ور خاطر دخترم کنیزو، دادمش دس تو. تو هر چی داری از دولت سر همونه. وگرنه تو هنو همو جبارویی ! میفهمی ؟!
جبار داغ شد. نقره داغ شد. تا حالا هیچکس اینطور با او حرف نزده بود. به اطرافش نگاه کرد. همه دورشان جمع شده بودند. همه شنیده بودند. همه پوزخند میزدند. عوض موش میخندید. بقیه هم میخواستند بخندند ولی از خشم جبار میترسیدند. نگاهش توی همهی چشمها چرخید. به نگاه پدر کنیزو رسید. مکث کرد. خندید. مثل دیوانهها خندید. سه ُکلوخ از روی زمین برداشت. چشمها را دور زد. به پدر کنیزو که رسید مثل یك خان، یك خانزاده گفت ؛ « مالت که رفت ! دیگه مالی نداری، هوم ؟ داغ کردی، نه ؟ حالا داغترت میکنم ... »
برگشت. رو به قبله ایستاد و فریاد کشید ؛ « همه بدونین ! همه شاهد باشین ! اگر کنیزو زن من، از ایوخت، تا آخر عمرش، پاشه از درگاه خونهی پدرش، یعنی ای مرد، سیفالله، تو بگذاره،ُ کل ما ثِلاثه یه …»
دلم میخواهد در مورد ذهن، قدرت ذهن، تصویرها و حركت به جلو و عقب ذهن حرفی بزنم، اما نمیزنم و به قصه برمیگردم.
انگار هیچ وقت باران نباریده و زمین تشنه، لبی تر نكرده بود. انگار باد آرام نگرفته بود و طوفان ... دوباره طوفان. دوباره شلاق موج و نالههای زمین. غوغا شده بود. باد میغرید. میچرخید و به هیچ چیز رحم نمیکرد. انگار آمده بود تا همه چیز را از ریشه درآورد. جبار کلوخ های نداشته را به پشت سرش پرت کرد و رو به عموی نبوده غرید ؛ «نامرد، کنیزو نمیدونس. توی بی شرف که را میبردی. می دونسی ایکار شوخی َوردار نیس. چرا گذاشتی بیایه خونهت ؟ چرا راش دادی ؟ چرا کردی ؟ چرا ...»
- تو چرا کردی ؟ تو چرا گفتی ؟ نمیفهمیدی من بی بابا و ننهم میمیرم ؟
کنیزو بود. باران پیراهن گلدار او را، با تنش یکی کرده بود و انگار لخت بود. جبار محو زیبایی او شد. هوس مثل یک چنگ خاکستر داغ، داغش کرد. مستش کرد. تمام وجودش به طپش افتاد. میخواست دستش را به طرف او دراز کند و مثل دو کفجه مار ...
- کجا بودی ؟
- خونهی پدرم.
- نمیدونستی من ِ سگ پدر قسم خوردم ؟! کلوخ پشت سرم پرت کردم ؟
- آدم تو غضب خیلی حرفا میزنه، خیلی کارا میکنه.
- تو نمیفهمی، اما اون نامرد پدرت که ....
- حرمت نگهدار!
- اگر نگر ندارم ؟
- زبونی که تو دهن تو میچرخه، منم دارم !
- خوبه !؟ خیلی خوبه ! ... حالا اومدی اینجا چهکار ؟!
- اینجا خونهی منه !
- دیگه نیست !
- نباشه ! خونهی بچههام که هس !!
- بچههات ؟!
- کنیزو دستش را روی شكم برآمده اش کشید و گفت « شیش ماهه!
گردباد هیچجا نبودهای، زمین را چرخاند و روی جبار خراب کرد و او فریاد کشید ؛ «بعد از قَسم من، وختی پنهونی میرفتی خونهی پدرت ؟ چرا لال شدی ؟ حرف بزن !»
کنیزو انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد، آهسته گفت ؛ «ها!»
جبار دیوانه شد. هار شد. مثل گراز زخمی فریاد کشید ؛ «چرا نگفتی لامصب ! چرا تو که میخواسی کلهشقی کنی گذاشتی ایطو بشه ؟ چرا نگفتی ؟»
- چی میباس بگم ؟ جار بزنم، من بار وَر داشتم؟ ها؟ ایطو خوب بود؟!
- ها که خوب بود ! تو نمیفهمی بدبخت. اون بچه، یه ولدزناس. یه بچهی درِمسجدی! میفهمی ؟... »
میفهمید. میدانست از این حرف نباید بگذرد. میفهمید جلوی آب را باید از سرچشمه بگیرند وگرنه ... میدانست شنیدن این حرف برای هیچ زنی قابل هظم نیست. آنهم، از زبان مردش. نفهمید چطور شد. نفهمید چهكار میكند. پلنگی زخم خورده به طرف جبار دوید. سینه به سینهاش ایستاد و فریاد کشید ؛ « از روز اول هر چی گفتی، هر کار کردی، تحمل کردم و دم نزدم. ولی این یكی رو دگه نه. به خدا قسم ... »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه از هیبت خودش، از صدایی که از دهنش بیرون میزد و صدای او نبود، ترسید و به گریه افتاد. خودش هم باور نمیکرد. جبار هم باور نمیکرد و انگار که خودش را دلداری بدهد گفت ؛ « نمیفهمه ! نمیفهمی ! کاشکی مثه همهی آدما بودی ؟ و...»
- نیستم. نمیفهمم! دیونهم!… تو که میفهمیدی ! نمیفهمیدی ؟ نمیدونسی من از همون بچگی ایجوری بودم. چشمات کجا بود ؟ عقل امروزی همرات نبود ؟ ها ؟…
جبار روی زمین نشست و آهسته گفت ؛ « نمیخواسم ایطوری بگم !»
هر دو ساکت شدند. ولی باد ساكت نمیشد. نعره میزد. میپیچید و به زور سر شاخههای جوان نخل را بر زمین میخواباند. اما نخل، درختی نبود که به این سادگی تن به شكست و شکستن بدهد. هنوز باد به شاخهی دیگری نپرداخته بود که شاخهی قبلی بر میخواست و سر جای خودش میایستاد. کنیزو از جایش بلند شد و روبروی جبار ایستاد. بغضش را فرو داد و گفت « بچه هام ؟ »
جبار بدون آن که نگاهش کند گفت ؛ «اولی مال خودمه ! ورش میدارم، اگه نخواسیش. ولی ... » سرش را بلند کرد. توی چشمهای منتظر کنیزو خندید و از سر لج ادامه داد ؛ « ولی اون یكی ولدزناس و ... »
لگد کنیزو دهن جبار را قفل کرد. دستهای ورزیدهی جبار هم بیکار نماند. پای او را گرفت و به طرف خودش کشید. کنیزو به زمین افتاد. جبار از زمین بلند شد. با لگد او را به داخل باغچه پرت کرد.
- پتیاره ! هار شدی ! همه ش تقصیر اون پدر نفهمته که ....
کنیزو از جایش بلند شد و گفت ؛ « اگر نفهم نبود، تو به اینجا نمیرسیدی !»
جبار با مشت دهن او را بست و فریاد کشید ؛ « سگ که هار شد، میُکشنش. اما من دسامو با خون تو نجس نمیكنم. كاری میكنم تا همون پدر فهمیدهت بكشتت »
******************************
سه روز و سه شب بود كه ده درد میكشید و پر از جیغ بود. این سوی ده، در خانهی سیفالله، کنیزو جیغ میزد که نمیتوانست بزاید و آن سو، نه ساله عروس جبار.