روزگاری که نبودی
شعر



چه روزها كه نبودی
كنار من
به وقت حمله‌ بی‌امان لشكر شب

چه روزها كه ندیدی
مرا كنار پنجره‌ی بسته در حوالی صبح ...

نشنیدی صدای خسته‌ی من را
كه چون همیشه نام تو را
بریده بریده و خش دار
به سوی خود می‌خواند.

چه روزها كه عبور كردی از كوچه
و سهم من تنها
صدای قدم‌های پر شتابت بود ...

چه روزها كه مرا
میان آن همه تكرار پر ملال و سمج
میان دویدن
و دویدن
و دویدن
و هیچ‌گاه نرسیدن
ز یاد بردی و نقشم
میان لوح خاطره‌ات
فرسود ...

چه روزها كه دلم می‌پرید برایت
ولی میان قفس تنگ سینه‌ام
گم بود ...

چه روزها كه نبودی
كه بباری
كه بخندی
به وقت غم و اندوهم
به وقت خنده و شادی ...

...

چه روزها كه گذشته ‌است
به آرزوی آمدنت
به شوق لحظه‌ی دیدار

و تو ...
هیچ‌گاه نمی‌پرسم
چرا مرا ز یاد بردی ...

یاد تو، در دل من
همواره به لوح خاطر من نقش است.

همواره تو را ...
آری،
همواره تو را
دوست خواهم داشت.


آذین محمدزاده :: sinnerangle@yahoo.com


  نظرات وارده :5



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved