آن‌ها
تاملي بر تعابير نامانوس تعلق و عشق



نمادها را می‌پرستند و نمود را رها کرده‌اند و بود را هرگز به اندیشه راه نمی‌دهند. پندارشان این است که زندگی را انتخاب کرده‌اند، حال آن‌که زندگی، آن‌ها را پسندیده است و آن‌ها نیز نادان‌وار خود را ملعبه‌ی دستان بازی‌گر روزگار ساخته‌اند. چه بسیار آمدند و این‌گونه ماندند و پشیمان رفتند و اکنون نیز چه بسیارتر پیروانشان.
عشق (در معنای برداشتی انسان) پست نیست، اما نمی‌توان آنرا عالی شمرد. گریختن از حقیقت، تک مقصد بی چون و چرای وجود آدمیان شده است، بی آن‌که از آن آگاه باشند. هر کس در مکان، زمان و موقعیت خویش، این امر را به نحو احسن انجام می‌دهد. خود را در اقیانوس تهی و به ظاهر بی پایان امور پست و ناماندگار غرقه می‌سازند و پیش از پایان گرفتن یکی، دیگری را با حماقت تمام آغاز می‌کنند و بدین ترتیب زنجیره‌ای از ناماناها را دنبال می‌کنند، اما نمی‌دانند و نمی‌خواهند بدانند که این زنجیر هلاکت بار، روزی به نیستی مطلق می‌گراید و دنباله روندگان دل‌خوش خود را به کام تلخ و حسرت بار پشیمانی فرو می‌برد.

در لفاف بی روزن فراموشی، خود را به دار آویخته‌اند و هاله‌ی دروغین آزادی را گرداگرد چشمان به ظاهر بیناشان روز به روز رنگین‌تر تصور می‌کنند.

اگر این فراموشی، همیشگی می‌بود، آن را نیک و لذت‌زا می توانست پنداشت، اما حقیقت آن است که نقیصه‌ی فراموشی، تماماً در پایان‌پذیر بودن و در بند زمان بودن آن خلاصه می‌شود.
آری، راه نسیان را در پیش گرفته‌اند که همانا پایان آن ندامتی دردناک و مافوق تصور خواهد بود. جسم را تمام وجود خویش می‌پندارند. همان جسمی که نطفه‌ای کوچک و بی‌ارزش، آغاز آن بود و مشتی خاک به زیر پا و چشم‌های دیگران، پایان مقدور آن خواهد بود. لاشه‌ای بی‌سخن، بی‌حرکت و متعفن، پایان چندان عبرت آموزی نیست، چرا که این را نیز طعمه‌ی فراموشی می‌کنند. فرصت یگانه‌ی عمر خویش را صرف پروراندن و اعتلای این ماده در دنیای دون مایه می‌کنند، دنیایی که به فانی بودن خود و این‌که آدم‌ها برای او عابری بیش نیستند، اشاره‌ها می‌کند، ولی افسوس! آن‌ها همچنان فراموشی را چون هم‌زادی مهربان و دل‌سوز در کنار خود عزیز می‌شمارند.

ندیدن را حقیقت می‌دانند و چشم‌هایشان را به روی آن‌چه حقیقت نیست، می‌گشایند. فراوان نیز عشق را –بالاترین و زیباترین احساس این جهان را– حقیقت هستی می‌دانند. عشق به هم‌نوع، لذتی فرامادی و شعف‌انگیز برایشان به ارمغان می‌آورد. رابطه‌ای که انسان‌ها را دو دسته می‌کند، یک دسته را عاشق و دسته‌ی دیگر را معشوق می‌نامد، و سقوط نسل بی آینده‌ی آدمی اینجاست که آغاز می‌شود. آن‌گاه که هدف نهایی را بر می‌گزینند و در میان خویش، لذتی ابدی و جاودان را می‌جویند، اما در میان فانیان، دو به دو کناری می‌روند و در خیال خام خویش به سوی آرمان شهر پر سرابشان حرکت می‌کنند، اما در میانه‌ی راه سرگرم خویش، در مرداب ظاهرفریب و زیبای زندگی از یاد می‌برند همه هر چه آرزوی نایافته را. خود غرق نیازند، اما شیفته و آشفته‌ی چون خویشی ناقص و ناکامل می شوند.

فانی و اسیر تکرارند اما منشأ حیات و لذت جاودان برای دیگری می‌گردند. هیچ‌گاه به دلیل دوست داشتن یکدیگر نمی‌اندیشند، گاهاً می‌گویند "به خاطر خودش دوستش دارم" اما آیا پاسخی دارند برای این سوال که این خود کیست یا چیست و چگونه است که عشق را برازنده است ؟

"خود" را زیبایی نمی‌نامند، ثروت نمی‌خوانند و شهرت نمی‌دانند. اصلاً این خود نیز به داروی تسکینی مبدل شده است برای فرار از حقیقت. و بی‌رحمانه آن‌جاست که عشق را فدای ازدواج -که در بی ثمر بودنش جای سخن کم نیست- می‌کنند. همان احساس که در پندارشان راهی به سوی ابدیت بود، تماماً به یک رابطه‌ی دنیایی بدل می‌شود و همه‌ی آن آرمان‌های زیبای ابتدایی رنگ می‌بازند. این دشمنان خویش، عشق را نیز بازی‌چه‌ی دستان ناآگاه خود می‌کنند.

نمادها را می‌پرستند و نمود را رها کرده‌اند و بود را هرگز به اندیشه راه نمی‌دهند. پندارشان این است که زندگی را انتخاب کرده‌اند، حال آن‌که زندگی، آن‌ها را پسندیده است و آن‌ها نیز نادان‌وار خود را ملعبه‌ی دستان بازی‌گر روزگار ساخته‌اند. چه بسیار آمدند و این‌گونه ماندند و پشیمان رفتند و اکنون نیز چه بسیارتر پیروانشان. چشم و گوش خویش را بسته، راه می‌روند و در زیر آسمان کوچک خوشبختی خود فریاد شادمانی سر‌می‌دهند. حقارت خود را اقرار می‌کنند و سعادت می‌نامندش. برای رسیدن به خودخواهی‌های کودکانه‌شان، از فدا کردن خود نیز باکی ندارند.

اگر پرتویی از حقیقت بر آن‌ها بتابد و یا اگر نسیمی از بخشش بر آن‌ها وزیدن بگیرد، با هرآن‌چه می‌توانند، حتی وجود خویش، مانع از تأثیر آن می‌شوند و هرگز نمی‌اندیشند که آیا قرار بی‌قراری نبود ؟

این را نیز می‌خوانند و می‌خندند و از یاد می‌برند.

عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com


  نظرات وارده :3



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved