زیرزمین
داستان کوتاه



من و تو کنار هم نشستیم روبه‌روی قبری که لایه‌ای خاک بر آن نشسته بود.

می‌گم : حالا منظورتو خوب می‌فهمم. گفته بودی تنهاتون نمی‌ذارم.

نگات که کردم همه چی تار و مبهم شد. حتی افق ارغوانی اون روز.

گفتی : پاک کن اینا رو .. زشته !!

دست کشیدم رو چشمام.
لبخند زدی.

پرسیدم : قولت یادت نمی‌ره ؟
- نه .. زود میام پیشتون.

سیر نگام کردی. می‌دونستم اگه کسی نبود، بغلم می‌کردی و پیشونی‌ام رو می‌بوسیدی.

- بازم پیشونی ؟
چیزی نمی‌گفتی. فقط خیره می‌شدی تو چشمام.

- سلامتی رزمندگان اسلام صلوات ...
مردم صلوات فرستادن.

- اللهم صل علی محمد و آل محمد ...

بوی اسفند و صدای مارش نظامی رو هنوز یادمه. جلوی پادگان شلوغ بود. همه اومده بودن بدرقه. تو با موی تراشیده‌ات، بیشتر پسربچه‌ای تخس بودی.

- جدی می‌گی ؟
من هم خندیدم. من هم می‌خندم.

- برادرا سوار شن.
آخر از همه سوار شدی. توی رکاب ایستادی. برگشتی. پیاده شدی.

- یادت نره چی گفتم ؟ برو پیش عزیز .. تنها نمونی یه وقت، کله شق.
بازم خندیدم.

- بیا دادا !! جنگ تموم می‌شه‌ها !
سوار شدی.

- سلامتی شادوماد صلوات !!!
- اللهم صل علی محمد و آل محمد ...

اتوبوس به‌ راه افتاد. چشم ازت برنداشتم تا چراغای سرخ اتوبوس توی گرگ و میش غروب گم شد.

- سلام عزیز خانم.
- سلام مادر. اومدی ؟ دلم شور می‌زد.

خم شدم و بوسیدمش.

- رفت ؟
سر تکون دادم.

- شام می‌خوری ؟
ساک رو زمین گذاشتم.

- نه، یه چیزی خوردم اومدم.
- توجه، توجه، آژیری که هم اکنون می‌شنوید، اعلام وضعیت خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این‌ است که حمله‌ی هوائی انجام خواهد شد. مکان کار خود را ترک و به پناه‌گاه بروید.

- چراغا رو خاموش کن !
کلید زدم. اتاق تاریک شد. دسته‌ی ویلچر عزیز رو گرفتم.

- چی‌کار کنیم ؟
- بریم زیرزمین.
- محکم بشین عزیز باید از پله ببرمتون پائین.

سر و صدائی از کوچه شنیده می‌شد. عده‌ای می‌دویدند. اتومبیلی بوق زد.
یک نفر فریاد زد؛ «چراغتو خاموش کن.»
چرخ بزرگ ویلچر روی پله‌ی اول بود. صدای ضد هوائی.

- می‌شنوی ؟
حالا سعی می‌کردم چرخ ویلچر آروم از پله‌ی اول جدا بشه و به پله‌ی دوم برسه.

- اونا. می‌بینی ؟ اون نقطه‌ها تیر ضد هوائیه.
عزیز چشم دوخته بود به نقاط شعله ور آسمون که چرخ ویلچر به پله‌ی چهارم رسید. عزیز به یه گوشه‌ی آسمون اشاره کرد. من خیره بودم به ستاره‌ها. یه دفعه ویلچر یله شد. نتونستم نیگرش دارم. جیغ زدم. عزیزم جیغ زد. همه جیغ زدن. همه فریاد زدن خونه آوار شد.

تو میگی؛ «وقتی برگشتم هنوز محله‌مون خرابه بود.»
من می‌گم؛ «مهم نیس. قولت فراموشت نشد.»

تو آه می‌کشی.

من می‌گم؛ «ببین دارن میان.»

زنی چادری که دست دخترکی خردسال رو گرفته به طرفمون میاد. من زیر گوش تو آروم می‌گم؛ «اگه منم بچه‌دار می‌شدم، گمونم بچه‌مون شبیه غزل می‌شد.»

تو سر تکون می‌دی و چیزی نمی‌گی. زنت کنارت می‌شینه.

- چه‌قدر گرون شده. بیا این آب، یه شیشه گلاب گرفتم، اینم گلای نرگس.

دخترت می‌پرسه؛ «گل‌ها رو من بذارم ؟»

به غزل نگاه می‌کنی. لبخند می‌زنه. حالا تو سنگ قبرامونو می‌شوری. آفتاب به آرامی غروب می‌کنه و غزل، گل‌ها رو یکی‌یکی روی سنگ می‌ذاره.


بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com


  نظرات وارده :1



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved