ما در فرهنگ كویر، هیچگاه نخواهیم توانست نشانی از جنگل یا رود به عنوان سمبل و نماد بیابیم. آنچه در كویر است، شن زار و شورهزار است و رودراز نگفتهای است بر لبان خشك كویر، كویر نیز معلم است. معلمی كه به انسان، درس مبارزه میدهد. درس صبر و استقامت و انسان ساكن در آن با آفتاب و گرما و ستاره دم خور میشود و ساختار روحی او با چنین عناصری اجین میشود
آنچه از افسانهها، اشعار و قصههای كهن هر توده جمعیتی برمیآید، حاكی از آن است كه محیط و طبیعت در نوع گفتار و علیالخصوص عناصر گفتاری، به شدت تاثیربخش است. به خصوص كه این پدیدههای طبیعی به شدت با ساختار روحی مردم آن ناحیه آمیزش یافته.
بارزترین نمونه از این گفته را به روشنی میتوان در اشعار و نجواهای مردم ترك زبان یا كردها مشاهده کرد. نزدیكترین نمونهای كه از این دست به ذهن خطور میكند، مجموعه شعری است از آثار شاعر معاصر، محمد حسین شهریار كه در این كتاب مخاطب شاعر، كوهی است به نام حیدربابا كه البته یافتن این قبیل كاربردها از عناصر طبیعت در ادبیات داستانی و اساطیری این خطه كار دشواری نیست. مناطقی مثل آذربایجان و كردستان به علت موقعیت خاص جغرافیایی، دارای كوههای بلند و سر به فلك كشیده هستند. كوههایی كه همیشه معلمان انسان بودهاند. معلمی كه هم غرور و بزرگی را یاد میدهد و هم غرور انسان را خرد میكند. زندگی كردن در بین این كوهها، روحیه و شخصیت مقاومی را در مردمش ایجاد میكند. ادبیات ما از انسانهایی بزرگ، سخن به میان آورده كه كه وقت مصیبت و تنهایی، دامنه پر برف این كوهها گرمترین شانهها برای گریستن و نالههای پنهانی آنها بوده است.
این عناصر طبیعی چنان با ظرافت و زیبایی در ادبیات این نواحی راه یافته و با آن اجین شده كه دقیقا میتوان از روی آثار بهجا مانده به كنكاش در روحیات مردم زمانه خاص پرداخت.
در واقع انسان ساكن اینچنین مناطقی، وقتی میخواسته افكارش را به پرواز درآورد، روح خود را در میان كوهها و جنگلها رها میكرده تا به دنبال گمشده خود بگردد و در این سفرهای ذهنی، از این نمادها سراغ او را بگیرد. سمبلسازی و نمادپردازی به عنوان نقطه مشترك در در ادبیات و فرهنگ اكثر اقوام وجود دارد، ولی نكته جالب در اینجاست كه هر ناحیه به فراخور شرایط خود كه البته شرایط محیطی از مهمترین آنهاست، دارای وجههای مختلف و متفاوتی از نگرش انسان به طبیعت میباشند. به عنوان مثال ما در فرهنگ كویر، هیچگاه نخواهیم توانست نشانی از جنگل یا رود به عنوان سمبل و نماد بیابیم. آنچه در كویر است، شن زار و شورهزار است و رودراز نگفتهای است بر لبان خشك كویر، كویر نیز معلم است. معلمی كه به انسان، درس مبارزه میدهد. درس صبر و استقامت و انسان ساكن در آن با آفتاب و گرما و ستاره دم خور میشود و ساختار روحی او با چنین عناصری اجین میشود.
در سمت دیگر، مردمان جنوب قرار دارند. جایی كه ادبیاتش مردانی را به سربلندی نخلها و كرامت دریا برای ما تصویر میكند. دریا، این معلم با سخاوت، وقتی وارد ادبیات جنوب میشود، تصویرگر وسعت روح و عمق اندیشه انسان میشود، میخروشد و میخروشاند.
شاید اینگونه تقدیر و تقدیس و كاربرد عناصر طبیعت، تخفیف یافته و نشات گرفته از احساس كوچكی بشر در برابر آنچه است كه از حیطه توان و قدرتش فراتر میباشد. و شاید هم به خاطر آموزههای روحی و اخلاقی از این پدیدههاست. ولی به هر دلیلی كه باشد، این تقدیس تا آنجا پیش رفته كه در برخی فرهنگها، به خصوص در یونان باستان، هر یك از پدیدههای طبیعی نظیر جنگل، كوه، دریا و ...، ماهیتی خدایگونه یافتند، تا جایگاه و ارزش طبیعت هر چه بیشتر در فرهنگ و ادبیات، جاری و جلوهگر شود.
اما آنچه كه ادبیات امروز ما را (ادبیات خالی از بزرگان به حاشیه رفته و مهجور و رفتگان دور از دست كه سوار بر اسب مشوش عقدهها و سفارشها، به سمت تركستان در حركت است)، از تهی سرشار كرده است، یكی از دلایل معنوی آن میتواند جدا شدن قلم به دستان امروزی از طبیعت و درسهای بی پایانش و افتادن نابخردانه در ورطه ماشینیسم و تقلید بی فرهنگانه از مدرنیسم است. اولویتهای ادبیات و فرهنگ امروز، پول و شهرت و تیراژ است. فرهنگ سازی به قصهای فراموش شده و تاریخ مصرف دار بدل شده است. به قولی انسان هر چه بیشتر پیشرفت كرد، بیشتر از خود جدا شد و علم او نسبت به خودش كمتر شد كه در خوش بینانهترین حالت به درجازدنی در این وادی پرداخت. شهرنشینی انسان معاصر، ضمن دور كردن بعد فیزكی او از طبیعت، بعد روحی او را نیز تحتالشعاع قرار داده و انسان را از توجه و پرداختن به اصالت فرهنگی گذشته، باز داشته و تبدیل به موجودی محدود و دست و پا بسته و به دور از خلاقیت هنری كرده است. انسان معاصر باید به میراث گذشته خود با نگاه و رویكردی درست و آگاهانه بنگرد تا بتواند با این كردار نیك، از آن گفتارهای نیك بیاموزد و بر آنها بیافزاید.
باید تعریف فرهنگ را از زیر شیشههای گرد و غبار گرفته موزهها بیرون كشید و به خویشتن بازگشت. باید به دنبال ماندگاری مولانا و حافظ برویم و از شریعتی و آلاحمد بیشتر بخوانیم. و غرب را آگاهانه مورد مطاله قرار دهیم كه از خود بی خودی بزرگترین آفت هر فرهنگی است. این چند خط به امید روزی نوشته شد كه ما هم از این «در وطن خویش غریب بودن» دست برداریم و ادبیات معاصرمان كه یكی از اركان فرهنگ معاصرمان است، قاصد تجربههای همه تلخ نباشد.
فرنود حسنی :: manger_ict@yahoo.com