صریحتر بگویم، اگر کسانی در انتظار آن هستند که جامعه منفجر شود و برای آنها آزادی و حقوق بشر به همراه آورد، دست کم به ما به عنوان موافقان شرکت در انتخابات اجازه بدهند، به آنها بگوئیم که در به هم ریختگی جامعه، هیچ نفعی نهفته نیست. روی صحبت با آنها است که در ظاهر شاید با دخالت قدرت خارجی مخالفت میکنند اما در دل گوشه چشمی دارند به لطف اجنبی.
روزگار غریبی است. انتخاباتی در راه است که به نظر میرسد تعداد کسانی که در آن شرکت نخواهند کرد، بیشتر از دورههای قبل باشد. همین امر فکر کارشناسان و تحلیلگران را به خود مشغول کرده است. بحث امروز این است که شهروند ایرانی دارای خواستههایی است که به دلیل برآورده نشدن بسیاری از آنها از یکسو و نادیده گرفتن بسیاری از دستآوردها در وجهی دیگر، به هر حال ناراضی و منقد به نظر میرسد و این خود کافی است تا بحث انفعال و علل بیحوصلگی بخش نه چندان قلیلی از مردم، دامنهدارتر شود.
اما چرا جامعه ما به این جا رسید و این که آیا این عجولی و شتاب و بیحوصلگی در تاریخ به نفع ما بوده یا به زیانمان، سخنی است که بارها گفتهاند. روی سخن با تحریمکنندگان انتخابات پیش روست. واضح است که این حق من و شماست که از چیزی، کسی و گروهی دلزده و مایوس شویم. میگویید حوصله نداریم و فریب خوردهایم و رای ما تاثیری بر آیندهمان ندارد. گیرم حق همین باشد و آنها که باید رای و خواست من و شما را نمایندگی میکردند، چیزی کم گذاشتهاند. میشود از نمایندگان هشت ساله اصلاحات دل کند. اصلا میتوان از آنها متنفر شد. اما آن خواست معزز و محترم و متمدنانه را که با آن شوق به استقبالش رفتیم را که نمیتوان دفن کرد. آیا باید حالا که به قول شما اصلاح طلبان بیعرضه و منفعل بودهاند، راه را برای مخالفانمان باز کنیم ؟؟!! گفنمان تحریم از جنس تخریب است و نه ساختن و زیستن. یعنی بگذار خراب شود و بعد آباد خواهد شد. این جمله را ما ۲۵ سال قبل به طور دیگری شنیدیم و گفتیم. در آن زمان میگفتیم بگذار رژیم شاه برود، هر چه بشود از این بهتر است. تقریبا همه معتقد بودند که بدتر از آن دیگر نمیشود.
باید پذیرفت که اصولگرایان هرچهقدر که هم حرفهایی از جنس زمانه بزنند، میخواهند و میکوشند، راه نفس را ببندند تا هرکس هر چه به ذهنش رسید، نگوید و ننویسد، وقتی چنین شد آن وقت دیگر خوب میدانند که چه بکنند.
در مجلس هفتم دقیقا چنین اتفاقی افتاده است، همان صدای اندکی که در دفاع از زهرا کاظمی از مجلس بلند میشد و به گوش همه و از جمله دنیا میرسید که در زندانها چه خبر است، دیگر بلند نشد. همان گفتگوئی که بر سر شکایتهای اصل نود بلند شد، به گوش ها نرسید. در مورد فرودگاه امام هم که دیدیم چه اتفاقی افتاد و چه راحت وزیر راه استیضاح شد و در چه سکوتی دوباره فرودگاه را افتتاح کردند. اصلا از این حرفها هم بگذرید. این چه فضائی است که با بیحوصلگی پیرامون خود ساختهایم.
در مراجعه به تاریخ، حقایق روشنتر و روشنتر میشود. وقتی میرزا کرمانی رفته بود و ناصرالدین شاه مقتدر را که در برابر تحجر میایستاد و به قدرتی که ظرف پنجاه سال پادشاهی پیدا کرده بود، داشت تکانی میداد به صحنه، تیر زد و به خاکش انداخت، بازجوئیاش میکردند و نظمالدوله از او پرسید که چرا شاه را کشتی، میرزا درست به همان آهنگی که در فیلم سلطان صاحب قران علی حاتمی جواب داده بود، گفت میخواستم درخت ظلم را برکنم، نظمالدوله پرسیده بود که خب مگر امام جعفر صادق پشت دروازه داشتی که این کار کردی. میرزا جوابی نداشت. حالا باید از آنها که هر چه ناسزا دارند به اصلاح طلبان میگویند، پرسید مگر کسی را و یا وضعیت بهتری را پشت در دارید. اگر سخن از گول خوردن باشد، بگذارید من صریح به شما بگویم، بله ما فریب خوردهایم که اینچنین نعل به نعل آنچه را خشکمغزان گفتند، عمل میکنیم. آنها بودند که هشت سال پیش نوشتند که کاری میکنیم که مردم به این نتیجه برسند که اصلاح طلبان بیعرضه هستند و واقف آیند که راهی به جز اسلام نیست که البته منظور از اسلام هم معمولا خودشان بوده و هستند.
خطر بزرگی که وجود دارد، این است که تا مدتها دیگر کسی به مقابله برخواستن با خشکمغزان، خطر نخواهد کرد. برایم سخت است باور کردن آنکه هر آن چه اینان وعده داده بودند، دارد تحقق مییابد. وقتی قرار باشد هر کس را که دنبال خواست ما را گرفت و مانند سعید حجاریان و یا اکبر گنجی و همه آنها که میدانید هزینه تغییرخواهی و اصلاحجوئی خود را با آزادی و جان و سلامت خود دادند، با گذشت ایام و ترفند رقیب رها کنیم و گاه از آنها بدگوئی هم بکنیم، به قول حافظ، دیگر کسی مقیم حرم نخواهد ماند.
آن وقت قرار است راه دشوار آینده را با چه کسانی طی کنیم. خرافاتی نباید شد که انگار مقدرست که هر چند سال یکبار، کسانی به هوای بهبود اوضاع سینه سپر کنند در مقابل تیرهای سهمگین و بعد دلشکسته و نومید سرخود گیرند که این خلق را همین سزاوارست که میکشد.
حیات انتزاعی و دل بستن به آنچه در ذهن میگذرد و نشانی کمرنگ از واقعیت را به دوش میکشد به پایان رسیده است. باید بپذیریم در جنبشی که در ذهن میپرورانیم، انسانهائی از کرات دیگر نمیآیند که به راه اندازند و محرک باشند. خود ما باید چنین کنیم. مگر میشود یک شبه از خواب بیدار شد و جنبش را در خیابان دید. در کدام کتاب و راهنما، چنین چیزی نمونهای دارد. اما میتوان نشانههای فراوانی در تاریخ خودمان و از تاریخ جهان جست که جامعهای با حفظ احساسات خود و با حفظ امیدواری خود و گم نکردن راه و مطلوب خود، به آن نقطه مالوف رسیده است.
در طول این راه اما باید خود را با تمرین گرم نگاه داریم. این گرم نگاه داشتن و تمرین کردن و آماده و به قول ورزشکاران در فرم مطلوب ماندن برای شب مسابقه، مگر نه آن که لازمهاش شرکت در فرصتهای هر چند کوچکی است که پدید میآید. از فرمانفرا پرسیدند که شما بعد از صدارت چرا قبول کردید که وزیر و فرماندار و به هر حال در سمتهای کوچک قرار گیرید ؟ گفت اگر میخواهید برنده شوید، باید در بازی حضور داشته باشید. لطیفهای هم بود که کسی به آستانه امام رضا رفته بود و نذرها کرده بود که بلیت او برنده شود و او بتواند خانهای بخرد، هفتهها رفت و نذرها کرد و نیازها داد و اشکها ریخت و خبری نشد تا بالاخره در شبی که فغانش بلند شده بود و به کفرگوئی افتاده بود، خواب دید که بزرگواری به او می گوید؛ «آخر تو باید بلیط بخری تا بشود برندهات کرد. لااقل برو و یک بلیط بخر». بله، بی خریدن بلیت نمیشود در انتظار بود که قرعه به نام ما اصابت کند.
بحثهای چند روزگذشته بر سر رد صلاحیت دکتر معین را نباید فراموش کرد. این دعوائی است که بین بخشی که می خواهد رای مردم را باطل کند و اصلا جمهوریت را قبول ندارد و میگوید که فقط من میفهمم و هزار دروغ به هم می بافد تا خود را مستقر نگاه دارند و به جای مردم تصمیم بگیرد و قیمومیت کند، درگیر شده است با گروهی هر چند ضعیف و هر چند بیابتکار.
اما این گروه دوم به خواست حداقلی از خواستهای ما متوسلند. حداقلی از خواستهای امروزی جامعه را بیان میکنند. چهطور پیروزی و شکست این و آن فرقی ندارد. چطور قبول کنیم که همین حداقل از دست برود. کسانی از ماهها پیش راه افتادهاند و میگویند که این انتخابات را باید تحریم کرد. من به یقین اطمینان دارم که اقتدارگرایان و نهادهای مخالف دمکراسی هم همین را میخواهند که شما انتخابات را تحریم کنید و آنها با رای گروه منسجم خود، قوه مجریه را هم تسخیر کنند. راحت و شفاف و این بار مفتخر باشند که نه از طریق انتصابات، بلکه با رای مردم و در جریان انتخاباتی نسبتا آزاد قدرت را در دست گرفتهاند.
تا زمانی که برنامهای منسجم در دفاع از دموکراسی (مشابه آنچه در بیانیه دکتر معین و به نام تاسیس جبهه دموکراسی خواهی آمد) نداریم و نجاتی محتمل نیست، نمیتوان و نباید کترهای به سکوت و انفعال رسید. تاکنون تحریمکنندگان انتخابات، جوابی به این سئوال مهم و تعیین کننده در مورد علت عدم شرکت در انتخابات ندادهاند، جز آنکه میگویند، شرکت ما در انتخابات به نفع نظام تمام میشود. حتی اگر از دیدگاه آنان نیز به قاضی برویم، حتما تحریم انتخابات، نفع اقتدارگراترین نهادهای همین نظام را به همراه خواهد داشت که از وضعیت اول، به مراتب بدتر خواهد بود.
صریحتر بگویم، اگر کسانی در انتظار آن هستند که جامعه منفجر شود و برای آنها آزادی و حقوق بشر به همراه آورد، دست کم به ما به عنوان موافقان شرکت در انتخابات اجازه بدهند، به آنها بگوئیم که در به هم ریختگی جامعه، هیچ نفعی نهفته نیست. روی صحبت با آنها است که در ظاهر شاید با دخالت قدرت خارجی مخالفت میکنند اما در دل گوشه چشمی دارند به لطف اجنبی. آنها که بعد از ۱۱ سپتامبر گویی جانی دیگر یافتهاند. هرج و مرج و به هم ریختگی بهایش بهتر از آنچه که در عراق میگذرد، نخواهد بود. در بهترین حالت زلزله بم نمادی از بهم ریختگی است که چگونه در روزهای نخستین پیش از تسلط دولت بر اوضاع، آنارشیستها و گروههای مافیایی قاچاق انسان فعال شدند و هزاران فاجعه به بار آوردند.
تکرار مکررات است گفتن این، که در دنیای امروز چارهای نداریم جز آن که به اصلاحات دل ببندیم. به قول دکتر حجاریان، اصلاحات [یعنی دوم خرداد و نمایندگانش] مرده، پس زنده باد اصلاحات. بله، در این سخن تضادی نیست. وقتی میگوئیم اصلاحات، باید بدانیم که لزوما مقصودمان دوم خردادیگری و خاتمی نیستند. بلکه منظورمان راهی و روشی است که با موازین دنیای امروز همخوان باشد و بی آن که نیروهای ویرانگر –مانند زندانیان بم– را به جان جامعه اندازد، ما را به مقصود نزدیک کند.
این که کسانی و از جمله تحریمکنندگان انتخابات، دم از رفراندوم به عنوان یگانه راه نجات مردم میزنند، آیا به بسترهای آن فکر کردهاند ؟ امروزه اگر رفراندوم برگزار شود، نمیتوان مطمئن بود که نتیجهاش به نفع هواداران تغییر و آزادی باشد. آخر توده مردم از کجا بدانند که زندگی بهتری میتوانند داشته باشند و از کجا ارزش آزادی را بدانند و اصلا از کجا بدانند که آزادی به معنای بیبندوباری و فساد جنسی نیست. چگونه باید آگاهی را در کوچه خیابانها اشاعه داد ؟ مردمی چنین که تنها وسیله آگاهیشان صدا و سیمای جمهوری اسلامی است، به شرحی که میدانید، از کجا اطلاعات به دست آورند که در رفراندوم فرضی به نفع آزادی و منشور حقوق بشر رای بدهند ؟!! اطلاع و خواست که در هوا نیست تا خود به خود به ریه فرو رود، ولی از همهگیرکردن بحثها و گفتگوها و درگیر کردن مردم در ماجراهائی که رخ میدهد، این آگاهی عمومی زاده میشود.
پیش از رسیدن به همه آرزوهای چندین ساله، باید کاری کنیم که فضای اطلاعرسانی و ارتقای آگاهیها بسته نشود، تا این خواست، از بالای و پست همه بجوشد. به جد معتقدم که در همین هشت ساله و از تصدق همین بحثها و گفتگوها و بستن روزنامهها و گفتگوها بر سر نقض حقوق بشر و مانند آن، مردم ما به اندازه صد سال جلو افتادند، اما هنوز راه زیادی مانده است. همیشه راه میانبر وجود ندارد و آدمی را به مقصد نمیرساند. شما نمیتوانید از مردمی که قرنهاست بی اطلاع مانده و در این بیاطلاعی و بیخبری به دام ساحران سامری افتادهاند، خرده بگیرید که چرا مانند شما نمیاندیشند و نمیتوانید آنها را ندیده بگیرید و نمیتوانید مانند استالین آنها را به اردوگاههای کار اجباری بفرستید. ما که مثل نظریه پردازان آمریکائی نیستیم که نوشتهاند؛ «تصور میکردیم وقتی صدام را ساقط کنیم، مردم عراق بر سر ما گل خواهند ریخت و در قدوممان گوسفند قربانی خواهند کرد و بر کتفمان بوسه خواهند زد. اما حالا ماههاست فقط انفجار میبینیم و نگاه خشم آلود مردم که از ما میخواهند که بدون آن که کاری کنند، به آنها حقوق و کار بدهیم. همان کاری که صدام برایشان میکرد، وقتی که به او تعظیم میکردند.»
چند روز پیش یک نویسنده انگلیسی به مسخره آمریکائیها نوشته بود، مردمی که اصلا موبایل نداشتند و از ماهوارههای تلویزیونی در شهرشان خبری نبود، از کجا باید مانند مردم آلمان میشدند که بعد از جنگ، قدوم ارتش متفقین را پذیرا شدند و در ساختن کشورشان به سرعت پیشقدم شده و هیتلر و هیتلریان را فراموش کردند. آنجا اروپا بود و سرزمین ژرمنها با سالها فلسفه و موسیقی و ادبیات و هنر و ... و اینجا خاورمیانه است که مائده بهشتی نفت، برایش جز ادبار و سختی و درد نیاورده است. شما باید اول به مردم مملکتان علم و اطلاع بدهید و بعد آنها را به میدان بخوانید و رایشان را بطلبید و مطمئن باشید که این رای مصادف با آزادی و استقلال و حقوق بشر خواهد بود.
مخلص کلام اینکه طبقه روشن و فرهیخته ایران یا با حوصله و پیگیری و بالا بردن آرام آرام سطح خواستهای خود، ولی به هر حال با درگیر کردن تمام مردم در ماجرا و کشاندن آنها به صحنه و آگاهی دادن به آنها، راه صلاح و سعادت را میپیماید، یا این که ناگزیر میشود از چاله به چاه بیفتد و هر بار، حسرت بار قبل را بخورد. این که جامعه ایرانی از اصلاح طلبان پیشرو نیز عبور کند و بخواهد سطح خواستهای خود را تا معیارهای زندگی در جهان پیشرفته بالا ببرد، منطقی است و حق جامعه و نشان از بهبود شرایط دارد. خامی است اگر دل ببندیم به ایدهآل و برای رسیدن به ایدهآل تلاشی نکنیم. ریگان می گوید؛ «سیاست، انتخاب بین بد و خوب نیست، انتخاب بین بد و بدتر است.»
باید دست به انتخاب زد. با در خانه ماندن و تحریم، اندک دستآوردها را هم به باد خواهیم داد. نباید اجازه نداد قلههای فتح شده از دست برود و زمان را اقتدارگرایان، به عقب برگردانند. این حکایتی جدی است که هزل و شوخی نیز برنمیدارد.
گفتم که بر خیالت، راه نظر ببندم
گفتا که شبرو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت، مدهوش عالمم کرد
گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید !
منصور عزتی :: m.ezzati@gmail.com