گزیده‌های ادبی
آثاري از امير اميري، سالار کاشاني، آذين محمدزاده، راحله فتح الهي پروين و نيلوفر افشار



این منم :: شعر :: امیر امیری
کسی :: شعر :: سالار.ا.ن.کاشانی
دوستت دارم :: قطعه ادبی :: راحله فتح الهی پروین
جای خالی تو :: شعر فولکوریک :: آذین محمدزاده
این گناه من نیست :: قطعه ادبی :: نیلوفر افشار


این منم
شعر :: امیر امیری
لینک ثابت


این منم
که آزادم
در آغوش زمان
سواره بر بال نسیم
گشوده پر
به آسمان بی مرز تا کرانه‌های دور
و تو
در اسارت رویاهای دیروز
بهانه‌ی پرواز می‌کنی
شاید که
گل‌های خشکیده‌ی مردابت را
با اشک‌های التماس
در شب‌های بی ستاره‌ی کودکان خام
به ستاره کشی
و این منم
که آزاد
آیینه‌ی غبار گرفته‌ی خویش را
در آبشار زلال عشق
به روز می‌کنم
و تو
تنهای تنها خواهی ماند.

امیر امیری :: amir_amir12345@gmail.com



کسی
شعر :: سالار.ا.ن.کاشانی
لینک ثابت

کسی می رود
این چنین سوار جاده‌های تهی از سوار.
با کلام اعجاز بر زبان
با اسم اعظم خویش، «نه»
می‌رود تا تمام
پشت به هر چه بیهوده «آری» است
هر چه «آری» است.
تنها می رود.

سالار.ا.ن.کاشانی :: salarlabooforoosh@yahoo.com


دوستت دارم
قطعه ادبی :: راحله فتح الهی پروین
لینک ثابت

شب‌ها
با یادت
روزها با خیالت
زندگی می‌كنم
واهمه دارم
از روزی كه
بدون تو باشم
اشك چشمانم
ناله‌های سوزناك گلویم
پیغام‌های بی‌صدای قلبم
تو را می‌خواهند
اما جرات بازگشت ندارم
می‌دانم که بدون تو
زندگی برایم
جهنم خواهد شد
می‌دانم چشمانم
در حسرت سیمای
ماه‌گونه‌ات خواهد سوخت
می‌دانم لب‌هایم
در حسرت
خواهند ماند
تا دگر باره
به تو گویند
كه دوستت دارم
می‌دانم قلبم
در حسرت
دوست داشتن تو
خواهد ماند
اما اما این‌ها
گناه من و تو نیست
دنیای ما فانی است
و روزی من بدون تو
و تو بدون من
خواهی ماند
و
خواهم ماند


راحله فتح الهی پروین :: parvini_54@yahoo.com



جای خالی تو
شعر فولکوریک :: آذین محمدزاده
لینک ثابت

مثل چشمک زدن ستاره‌ها
مثل پرپر زدن پرنده‌ی کنج قفس
مثل عطر گل یاس
تو برام یه واژه‌ای
که تو شعر آخرم
جای خالیت پیداس.

مثل اون لحظه که بارون می‌زنه
وقت غروب
دم صبح
مثل اذون مسجدا
تو برام مثل یه رویا می‌مونی
پاک و سپید
مثل التهاب قبل از دیدار.

مثل لحظه‌ی خداحافظی تلخ یه دوست
دلم از هجوم تنهایی و غربت تنگه
با این همه
خوب می‌دونم تو عاشقی
ناامیدی و شکایت ننگه

می‌شینم هر روز و هر شب
پای اون پنجره‌ که
می‌گن شاید یه بار تو از کنار اون
گذر کنی
شاید بیای
مثل پری قصه‌ها با یه نگاه
دیوای غصه رو دربه‌در کنی
دیوای غصه رو دربه‌در کنی ...


آذین محمدزاده :: sinnerangel3@yahoo.com



این گناه من نیست
قطعه ادبی :: نیلوفر افشار
لینک ثابت



هراسانم. دل نگران آینده‌ای که نمی‌دانم چه خواهد شد. حتی نمی‌توانم درباره‌ی فرجام آرزوهایی که در ذهن پرورانده‌ام، آزادانه بیندیشم. کدامین چشم به اندازه‌ی دیدگان من اشک‌بار صحنه‌ای به ظاهر عادی بوده است ؟ کسی پیدا می‌شود که به خاطر کفش‌های پاره‌ی پسرکی یا قامت خمیده‌ی پیرمردی یا دستان پینه‌بسته‌ی پیرزنی، روزها و شب‌ها خندیدن را بر خود حرام کرده باشد و از درد به خود پیچیده باشد و حرفی بر زبان نیاورده باشد ؟

من کیستم ؟
کدام آسمان آن‌چه را تو وسعت می‌نامی، بدین اندازه در من رقم زد ؟
با لالایی و صدای چه گاهواره‌ای به خواب رفته‌ام که گاه و بی‌گاه این چنین دل‌تنگ یک مشت خاک و یک جرعه آب می‌شوم ؟ مگر نگفته‌اند که آسمان همه جا یک‌رنگ است و زمین گورستان آدمی ؟ پس چرا من -این من پژمرده- هنوز آسمان دلم در شب بی‌قراری ، آبی است و زمین زیر پایم پروراننده‌ی شقایق‌های سرخ ؟ آیا من این‌گونه می‌اندیشم یا که این آسمان و زمین‌اند که حجم چشمانم را چنین پژواک می‌دهند ؟ سالیانی است که در قاب خاک گرفته‌ی آینه، دیده به دیده‌ام دوخته‌ام و به اشک‌های روان بر گونه‌هایم سوگند خورده‌ام که همچنان آفتابی باشم، نور بپراکنم و روشنی بخشم و هماره آسمان دلم را سر به سر ستاره باران کنم تا هیچ ابر کینه‌ای راه نیابد به این بی‌کران آبی روشن. اما افسوس ... افسوس که چه زود ناپاکان سنگ صفت شکستند این اینه‌ی آرام را.

نمی‌دانم تقصیر من بود که زلالینه می‌پنداشتم هر روانی را یا ساده بودن آینه‌ام که می‌نمایاند به هر ساحری اسرارش را ؟ آینه را شکستند و رفتند و در مقابل نفس‌های بریده‌بریده و هق‌هق و اشک‌هایم، تنها تبسم پراکندند. و من ایستادم، نگریستم و لب فروبستم و هیچ واژه‌ای که بوی نفرت دهد بر زبان نیاوردم. اما خوب می‌دانم که دیگر تاب حتی لحظه‌ای مقاومت برابر ابرهای طوفان‌زای کینه را ندارم. دیگر هیچ آدمی را دوست نخواهم داشت و از آه کسی بغضم نمی‌گیرد. بوی کاهگل‌های آن روستا و گریه‌های کودک همسایه، مهربانم نمی‌کند و از زمین خوردن پیرمرد کهنسال حتی خنده‌ام می‌گیرد و تا همیشه سوگند آفتابی بودن را فراموش می‌کنم.

نه، نه، این گناه من نیست. اصلا این «من»، دیگر من نیست. این گناه را پای کسانی بگذارید که آسمانشان ظلمانی‌تر از شب است و زمینشان کشتارگاه قاصدک‌ها. این گناه را پای این بی‌شرمانی بگذارید که نقاب انسان دوستی و معرفت بر چهره زده‌اند و در صفحه‌ی زمان، ثانیه‌های آبی زیستن را به تاراج می‌برند. خون می‌نوشند و قلب‌ها را دندان می‌گیرند و پایان هر وعده با قهقهه‌های گیج کننده‌شان در انتظار فردای بهتر به سر می‌برند. فردایی بهتر که معلوم نیست برای چه کسی بدترین آیینه باشد.



نیلوفر افشار :: komeye_tanhayiha@yahoo.com

  نظرات وارده :0



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved