وصف اندوهات یک قالی
داستان کوتاه



تلفن دوباره ناله سر داد، دلللللینگ، دلللللینگ،

مثل خروس، سر صبح همه‌ی اعضای خانه را بیدار كرد، من، ساعت و ... .

ساعت از من زودتر بیدار شد، با هشتمین ناله‌ی پاندولش، من خستگی از تنم هم بیرون رفته بود، عصبانی نبودم، چون كه حداقل یكی دو ساعتی بیشتر خوابیده بودم، آخر امروز یكشنبه بود و از رفت و آمد اضافی خبری نبود.

جك (Jack) به دو، تلفن را آرام كرد، همان دختر شیطون همسایه كه دو سه بار هم به خانه‌ی ما آمده بود، پشت خط بود.

بیشتر از جك، من به او علاقه داشتم، به حقوق اعضای خانه احترام می گذاشت، با همان دو سه باری كه به این خانه آمده بود، درد دل ما را فهمیده بود، آره، درد دل ما را، من و اون قالیچه‌ی كناری.

اصولا دختر فهمیده‌ای بود، درد دل ما، این قشر ضعیف و بی زبانی كه بدون وجودشان، زیبایی خانه قالب تهی می‌كند.

می‌دانید ؟ من معتقدم كه هركس، در این دنیا، حقوقی غیر قابل اجتناب دارد، حتی آن رنگ دیوار، آن روغن پاركت كف زمین، من خودم چند بار شب ناله‌های همین روغن تازه‌ای را كه به پاركت‌ها زده شده، شنیده بودم، از بی توجهی جك و از كفش‌هایش زجه می‌زد، آن شب به حالش گریه كردم، آخر دو سه روز بیشتر نبود كه به پاركت‌ها مالیده شده بود، كفش‌های گلی جك، صورتش را خط‌خطی كرده بودند، آخر این درد را به چه كسی می‌گفت ؟

جك، اصلا حقوق ما را درك نمی‌كند، شاید برای این است كه صدایمان را نمی‌شنود، آخر این‌قدر انسان نفهم ؟!!!

ولی دختر همسایه، همان یك‌باری كه اخم ما را وقتی با كفش‌های گلی وارد شد دید، شصتش خبردار شد كه ما با كفش‌های گلی میونه‌ی خوبی نداریم، از آن به بعد با كفش تو نیامد، این‌قدر انسان فهمیده ؟!

ای كاش جك هم چیزی از فهم و كمالات این بانو، عایدش شود، حداقل دختر همسایه دردمان را به او بفهماند، ما كه صورتمان درد گرفت، از بس لگد خوردیم و حرف نزدیم، از بس اخم كردیم و تاثیری ندیدیم.

پارسا یزدی :: parsa@yazdi.ir


  نظرات وارده :0



 


Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2005 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved