اپيزود اول
شما خستهاید. شدید هم خستهايد. چیزی در مایههای خاکشیر و خُرد. شما در راه هستید. شما یک فرهیختهاید. یک دانشجو. با ناراحتی تمام از تاکسی پیاده میشوید. نگاه ناامیدانهای به دانشگاهتان میاندازید. ۱۰۰ متر دورتر. راه همیشگی که شما باید با افتخار آن را بپیمایید. راه دانشگاه. زیر لب غرولند میکنید. هی ! فحش نده. بی ادب. پاچهها را بالا میزنید. کار همیشگی. مسیر همیشگی. با خود فکر میکنید، چرا مسابقات عبور از گل و لای هر ساله در انگلیس برگزار میشود ؟ چرا این جا نه ؟
کار، کار انگلیسیهاست. نامرد. با خود فکر میکنید (دوباره) که عبور روزانه از این دریای گِل، ماهیچههای پاهایتان و حتی دستانتان و صد البته فکتان را قوی کرده است. هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. اما اگر مسیر هندوستان هم مثل این جا گِلی باشد چه ؟ بی خیال طاووس و هندوستان و فیلم هندی و این حرف ها. تلپ. اَه. [...]. شما تا زانو یا کمر یا گردن در گِل فرو میروید. فرقی نمیکند. راستی چرا، فرق میکند. شما الان ۲۰۰ امتیاز دارید. هر که گِلش بیشتر، امتیازش بیشتر. بهترین تفریح بچههای دانشگاه. تفریح روزانه. غذای روزانه. کلاس روزانه. و مطمئناً گِل روزانه. فکر میکنید (باز هم). امروز در اخبار شنیدید يا خواندید یا دیدید که "هوگو چاوز" به ایران میآید. قدمش به روی چشم. مواظب عینکم باش. این را کسی گفت، به کس دیگر. در همین فکرها هستید. شاید هم فکرهای دیگر. حس میکنید زیر پایتان کمی سفت شده است. تبریک. شما به دانشگاه رسیدید.
الان روز بعد است. فرداست. با ناراحتی از تاکسی پیاده میشوید. پاچهها را بالا میزنید. آماده، حرکت. در طول ۱۰ متر از مسیر زیر پایتان سفتی غریبی احساس میکنید. نگاه میکنید. خدای من، آسفالت. بهترین اختراع بشر. زیر پای شما. اشک در چشمانتان حلقه میزند. باور نمیکنید. باور کنید. همه دارند از خوشحالی گریه میکنند. همه شادند. اما کسی باورش نمیشود که یک شبه این همه خیابان آسفالت کاری و جدول کاری و گُل کاری و غیره کاری شده باشد. نگاه میکنید. اسم خیابان را نوشتهاند؛ خیابان "سیمون بولیوار".
اپيزود دوم
شما یک خارجی هستید. اهل یک جایی در اروپا یا آمریکا. How are you ?. شیشه را کمی بالا میدهید. شما درباره ایران شنیدهاید. دیدهاید. خواندهاید. مردم خوب، مهمان نواز. دارای بهترین تماشاگرها. کشور خوب. تاریخی. همه چیز عین دسته گُل. شیشه را بالاتر میدهید. شما تصمیم گرفتید به ایران بیایید. خوش آمدید. از Take off روی باند خودتان تا فرود روی باند مهرآباد ۴ ساعتی طول کشیده است. شما از این که با ایرباس یا بوئینگ خودتان آمدهاید خوشحالید. شما با تکنولوژی خودتان حال میکنید. حسابی. در فرودگاه تهران روی زمین مینشینید. بفرمایید روی صندلی. مرسی. شاید هم مِقسی. تاکسی. کجا مسیو ؟ هتل. بپر بالا. What?. هیچی بابا. شیشه را تا ته بالا میدهید. تحمل این آقای جواد با آن یساری از تحمل هوا و سر و صدای بیرون آسانتر است. نگاه میکنید. این ایرانیها عجب مهرباناند. در این اعصاب خوردی ترافیک و تصادف، حال و احوال فامیلهای همدیگر را میپرسند. مادر، خواهر. دلتان برایشان تنگ شده است. شما در طول مسیر دعوا میبینید. تصادف میبینید. مرگ میبینید. بشکه خیارشور میبینید. هلیکوپتر امداد میبینید. زکی ! این که خودش امداد میخواهد. باز هم می پرسید What?. میگوید کیلووات. هر دو میخندید. با راننده. فکر میکنید. شما میتوانستید به خانهتان بروید و برگردید. پرواز شما ۴ ساعت طول کشید اما الان 3 ساعت است که در ترافیک خیابان گیر کردهاید. شما به ایران آمدهاید.
اپيزود سوم
چند وقتی است پیشبینیهای هواشناسی به طرز کاملاً مأیوس کنندهای درست از آب در میآید. میگوید باران، باران. میگوید برف، برف. میگوید تا ساعت ۶ و ۳۵ دقيقه و ۱۷ ثانیه باران و بعد برف. تا ساعت ۶ و ۳۵ دقیقه و ۱۷ ثانیه باران و بعد برف. سر ثانیه. شما غمگین هستید. شما به این قرتی بازیها عادت ندارید. اما چه باید بکنید ؟ هیچ. شما مجبورید با خاطرات شیرین گذشته خود را آرام کنید. میگفت فردا باران یا توفان یا برف یا تگرگ. شما صبح با چتر از خانه بیرون میرفتید. ظهر با چتر به خانه برمیگشتید. عصر با چتر بیرون میرفتید. شب با چتر به خانه میآمدید. در تمام طول روز به خاطر گرم بودن هوا سر تا پا عرق میشدید. از آفتاب زجر میکشیدید. اما گلهای نداشتید. شما عادت داشتید.
نتیجه اخلاقی: به نظر شما اگر اپیزودهایی مانند اپیزود سوم، از زندگی ما ایرانیان حذف شود، آیا بهانه دیگری برای زندگی کردن داریم ؟ اگر جواب شما منفی است به شما تبریک می گویم. شما یک ایرانی اصیل هستید.
مهدي سالاري :: Mahdi.Satan@Gmail.com