|
گزیدههای ادبی
آثاري از امير اميري، محمدرضا ميرغلامي، امير قاضيپور، بيژن باران و نیلوفر افشار
نقطه صفر :: شعر :: امیر امیری
ناگه غروب كدامین خورشید ...؟! :: شعر :: محمدرضا میرغلامی
درنا :: شعر :: بیژن باران
از پس آدمها :: شعر :: امیر قاضیپور
ای خوشا سرو :: قطعه ادبی :: نیلوفر افشار
نقطه صفر
شعر :: امیر امیری
لینک ثابت
از نقطهی صفر
کوله بارت را که میبندی
منزل به منزل تا نقطهی صفر
قصرهایی روییدهاند
تا جانپناهی برای خستهگان تاریخ باشند
در این سفر
سفرههایی گشودهاند
با مردگانی زیبا
و شناسهای آویز
به شهادت دیوار !!
امیر امیری :: amir_amir12345@gmail.com
ناگه غروب كدامین خورشید ...؟!
شعر :: محمدرضا میرغلامی
لینک ثابت
به شهدای دشت نینوا
به تیرِ حادثه بشكست بالِ سرخِ زمان !
و فرو ماند از گردش، فلك
و گندید هر چه آب بود، جاری
و بذرِ هیچ گیاهی را در دشت، نیفكند باد
و زمین بر آشفت بر دهقان
و لج كرد و فرو گذاشت رُستن را
و درخت سایهاش را از كودكِ خفته دریغ داشت
و آسمان بارانی فرو نفرستاد
و زمین پَست شد
در آن سال كه به تیرِ حادثه بشكست، بالِ سرخِ زمان !
در آن سال، خاك، مردههایش را بیرون انداخت
و ماه مینگریست و میگریست
بر آن صحرا كه ظلمت و نور غرقِ در ستیز بودند
و در همان سال، پیكرِ نور، صد پاره شد
و در همان سال، غیرت فرو مُرد
و آزاده بودن به چاهِ شغادانِ پست فرو افتاد
در آن سال كه
تیغِ جهالت بر دستهایِ مردِ مردِستان، نامردمانه فرود آمد
لبهایِ تشنه، بوسهی آب را انتظار كشیدند
و پاسخی نگرفتند
در همان سال بود كه هفتاد و دو ستاره فرو ریخت
و خورشیدی برای همیشه غروب كرد
در آن سال كه
به تیر حادثه بشكست، بال سرخ زمان !!
محمدرضا میرغلامی :: mirgholami@saipacorp.com
درنا
شعر :: بیژن باران
لینک ثابت
برون ز آب، بر صخره
تنها به مساحی ایستاده
قامت قدیمی روح رود
بر تک پای کشیده،
پر خاکستری آبی،
نوک بلند در امتداد گردن با وقار
با دیدگان تیز، آب را میبیند در لغزش مار
سفید کف پیچش تند ناهموار
فوج موج، زمزمه تنهایی رود
سنگهای بستر، خزان ز یخ دیر دوران شمال،
در آبهای روان ز برف کوه، چشمههای فصول، باران بهار
ساکنان نخستین، آبزیان، آمده از آبهای ولرم کنارهها
با پرورش طبیعت، شنا بهسوی دریای بیکران
درنا، در انفراد اندیشه دراز، طرحهای دور
فارغ ز لحظهی عکس سینه بر جاری آب و نور
ایستاده بر سایه خود در خاموشی آسمان فراموشی
بیژن باران :: aalborzray@yahoo.com
از پس آدمها
شعر :: امیر قاضیپور
لینک ثابت
خیابانها رفتند
از پس آدمها
آدمها میروند
از پس یادها
یادها میروند
و بر خیابانها حک میشوند
و هر کوچه نامی میگیرد
از پس آدمها
امیر قاضیپور :: amirghazipour@yahoo.com
ای خوشا سرو
قطعه ادبی :: نیلوفر افشار
لینک ثابت
بعد مدتها چیزی را از جنس عشق و احساسم نوشتم و با روحم صیقلش دادم و به خـــون جگرم غسل. خواب و خیال وجودم را در درونش به بازی گرفتم و نوای گلوی محزونم را در تک تک کلماتش کشتم و همراهش گریستم. آرزوهایم را برای کسی که نمیشناختمش گفتم و خواستنم را از جریده ناموزون زندگیام برایش شرح دادم، غم و غصه وجدانم را برایش محزون ســــرودم و تنهــــــا یک حقیقــــت را گذاشتم تا بماند برای قلب کوچک و خالی یک زن تنها.
اما روزگار پا به پای من میآید، تا به من بیاموزد که این دنیا را اعتباری نیست که این تن را امیدی باقی نیست که این آرزوها نشان بینشانیست. روزگار با من میچرخد. مست و دیوانه مرا در آغوش میکشد و با خود به ناکجا میبرد. هوش را، عشق را، محبت را از من میستاند و زهرخندی از ندامت را بر جانم مینشاند، تا باز عریان و پابرهنه، مسافر کویر محبت این ناکجاآباد باشم و همچون «دون کیشوت»، پای در سفر دور و دراز خود بنهم و در شایدی پر ابهام، قهرمان برگردم.
چه قهرمانی، چه عاقلی، چه انسانی !
برایش نوشتم و پاره کردم، شاید از «جنایت و مکافات» داستایوفسکی هم بیشتر، احساس وسواسی داشت مرا میکشت، پاره کردم، نوشتم، خط زدم، نوشتم، اما خوب آخر سر شد آنچه که میخواستم، آنچه که احساس میکردم یک عصاره از حقیقت عشق من و اوست. اما دقایقی شاید بیش نمیگذرد که تصمیم گرفتم دیگر هرگز برای کسی ننویسم. از کسی سخن نگویم و از این یک حقیقت دنیای خزانیام بگذرم.
اینبار پاره کردم و گذاشتم تا این تکهپارهها مثل قلبم، مثل قلمم، تکهتکه بماند. اسیر و دلخسته به گوشهای خزیدم و به تنها رفیق ناخوشیهایم پناه بردم و آتش وجودم را در درون یک خماری آنی خالی کردم. دم و بازدم را به دست خنیاگر این دودها سپردم و دل ز قید هر آنچه نامش را عشق میگذارند، رها کردم و هم نای حافظ خواندم؛ «ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد ...».
میگویند اولین نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانیست بین مستی و هوشیاری، بین خواب و بیداری، آنجا که تعلق زاده میشود و نطفه یک احساس مشترک بسته میشود، اما از عمر این نوزاد کس سخن نمیگوید، از باور این حقیقت که اینجا دنیاست و این دلها، دل مجنون و دل لیلی نیست، همه طفره میروند. نگاهها همه هرزه و تاریخ مصرف گذشته، نگاهها همه خاموش و سرد، نگاهها همه مبهم و نامعلوم، همه کورند اینجا، همه بینگاهند این دوران، همه خیرهاند به یک دروغ.
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد ...
دل میبندیم و عاشقوار نفس میکشیم، حسادت دیگران را بر خودمان بر میانگیزیم و خدا را کافر میشویم که معشوق در بر و پیمانه به کف و کار جهان به کام است. از خود و از خویش رها میشویم و ریسمان سست و بیکفایت تعلق را چنگ میزنیم و هر مکافاتی را به هر قیمتی با نام عشق میخریم، که ثابت کنیم هستیم.
میدانی، یک بار دیگر دندههای «رزی نانت» (اسب دون کیشوت) را بر پاشنههایم احساس میکنم و سپر به دست به راه میافتم. اما اینبار آسیابها اهداف من نخواهد بود و نه بیابانها مسیرم، به سوی اعتقاداتم میروم. به سوی ایمانم، به سوی آنچه که باید باشم. من یک انسانم، یک انسان که برای اثبات اعتقادش و ایمانش زندگی را به بازی میگیرد و با آن سرنوشتش را میسازد، آنگونه که میخواهد، نه آنگونه که دیگران میگویند باید باشی. نمیگویم که از عشق میگریزم اما به سویش هم نمیروم، هر چند حقیقتا بر این باورم که همیشه احتمال رویارویی با آن هست، اما حداقل اینبار میدانم چگونه باید در آغوشش بگیرم.
حالا یک احساس غریب آمیخته با امید، تنها یاریگر استواری این پاهای لرزان و سینه محزون است، احساسی که کاش میتوانستم توصیفش کنم. اینکه تا کجا میتوان رفت و نترسید و این خماری را تحمل کرد. اینکه احساسم، نهایتش چیستی وجودم را خواهد یافت و روزنه قلبم را خواهم توانست به سوی حقایق این زندگی باز کنم. اینکه اینبار یک قهرمان بر میگردم، یا باز هم یک مسافر عریان. اینکه پشیمان میشوم یا نه. انکارناپذیرترین هراس من از این دگردیسی است، از این سفر است، از این استحاله است. شاید باز هم همدیگر را دیدیم اما این بوسه را از این دوست مسافر خود به یادگار داشته باشید و یادتان باشد او همه را دوست داشت، او عاشق همه بود.
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
نیلوفر افشار :: komeye_tanhayiha@yahoo.com
نظرات وارده :1

|