روزگارغریبی بود دکتر، دیگر نیست. جهان پیروز شد، جهان پیروز شد و روزگار دیگر غریب نیست. غریب ما هستیم. غریب من هستم که دریغ میشوم از خویش.
بیهوده است دیگر، از دوست سخن گفتن، درمدح تنهایی، واژه فرسودن، شب را بیدار نگاه داشتن و عشق را به یاری فراخواندن. بیسرانجام است، درد را دیدن، درد را خواندن، درد را گفتن، درد را بودن، درد را ماندن و درد را مُردن.
آه دکتر جان !
فاتحان بیرقیب زمین را ببین، ببین چگونه در تکاپوی فتح، خروش و غوغا به پا کردهاند و ضیافتشان را به سوی بیپایانی پیش میبرند. آخر چگونه میشود از این مستانِ همیشه مست، انتظار اهورایی داشت ؟ چگونه میشود دل به این دستهای سربی بست ؟ چگونه میشود به این زمانه که به زمان اعتماد کرده است، عادت نکرد ؟ چگونه میشود باور کرد که قلبهای ملتهب و ناآرام را به تفکر واداشتهاند ؟ چگونه میشود به انسان گفت که هرگز هیچ عاشقش نبودهای ؟ چگونه میشود به این تنپرروران بیادعا گفت که آرزوهایشان را نمیبینی ؟
آه دکتر جان !
پس از غروب سرد و دلهرهزای چشمهای تو، ما ماندهایم و سیل خوشبختی، ما ماندهایم و آوار شادمانی، ما ماندهایم و یک بازی بیقانون.
بنبستها از آغاز نیز بنبستند، حرفی نیست. اما چرا دیوارههایشان اینگونه به سوی هم میشتابند ؟ مشتاق چهاند ؟ هم ؟ ما ؟ و یا عبور از هم ؟
چه کنیم با این هم سرما ؟ درمانها خود درد شدهاند. همه را به فراموشی میسپاریم، بودن را چه کنیم ؟ خویش را نیز، بودن را چه کنیم ؟ عشقهای هرزه را میپذیریم و بر جان میافشانیم، بودن را چه کنیم ؟ در هیاهوی علم آدمها، گم میشویم، بودن را چه کنیم ؟ خاموش در خویش میشکنیم، بودن را چه کنیم ؟ در ازدحام سکوتهای تلخ و بیانتها، یخ میزنیم، بودن را چه کنیم ؟ مرگ را زندگی میکنیم، بودن را چه کنیم ؟
آه دکتر جان !
مگر کدامین راه را بر ما نمایاندی که اکنون چنین به برهوت سرگشتگی نشستهایم ؟ راه تعالی را ؟ یا راه پستی را ؟ گویا راه سومی هم بوده است. نقبی سرشار از درد به سوی نیستی. راهی در آغوش حیرانی و در بطن پرسشها، راهی در مسیری از وحشت و در تلاطم امواج تردید، راهی بر بستر یأسهای کمرنگ و خشکیده. راهی در زیر آسمان حبابهای آرزو، راهی از میان پارهپارههای دلهای از دست رفته، راهی روی جریان غمناک اشکهای روان، راهی در حاشیهی باغهای تنگ و تاریکِ انتظار، راهی از کنار دیوارهای مغشوش خستگی.
آری دکتر جان. روزگار غریبی بود، دیگر نیست. غریب من هستم که امروز با زندگی به پایکوبی برخاستهام، رقصی در اوج نفرت. چیست این نیرو که مرا از سرنوشت خویش دور میراند ؟
اینجا غریبستان است، آه ای تمام آدمها، غریب را تصویر کنید، غریب را بنوازید، غریب را بسرائید.
عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com