زیر باران کبود

داستان کوتاه


گورستان كنار بزرگراه قرار داشت .هوا سرد بود و گورستان در آن ساعات بعد از ظهر آرام آرام خلوت می شد . زن سنگ قبر را با گلاب شست . چشمانش سرخ بود. پسر شمعی روشن كرد و برقبر گذاشت .مرد كه پشت سرشان ایستاده بود لبخندی زد و به آسمان پر كشید.از آن بالا زن و پسر را می دید و بزرگراه را با آن همه اتومبیلی كه در حركت بودند .اتومبیلی سیاه رنگ دیوانه وار پبچ و تاب می خورد و سبقت می گرفت.
دختری كه كنار راننده نشسته بود جیغی زد و گفت: مواظب باش
اتومبیل با فاصله ای بسیار كم از میان دو اتوبوس رد شد. پسر خندیدو گفت: حال كردی؟...
دختر پرسید: دیوونه شدی؟
پسر جواب داد: از خوشحالیه ، امروز تو...(صدای موسیقی را زیاد كرد ).
دختر فریاد زد: منو برسون خونه..
دختركه با هردودست داشبورد را چسبیده بود با صدای بلند ادامه داد: نگران میشن...
پسر خندید.
دختر فریاد زد: فرار كه نمی كنم .
دختر رو برگرداند و به دشت نگاه كرد و كوهها ی بنفشی كه در خط افق قرار داشتند.
- بنزین بزنم می رسونمت خونه..
دختر لبخند زد.پسر بازوی دختر را گرفت و فشار داد.اتومبیل وارد محوطه پمپ بنزین شد.
- درد نداری؟
- یه كم میسوزه...
- تا بنزین بزنم ، برو دستشوئی...
دختر پیاده شد . پسر به جعبه دستمال كاغذی را به سمت دختر گرفت .
دختر گفت: زشته جلوی مردم..
- لازمت میشه.
جعبه را در كیفش گذاشت و رفت . پسر با نگاه دنبالش میكرد . دختر پشت ساختمان پیچید. پسر روی كاغذ چیزی نوشت و به همراه چند اسكناس به كارگر پمپ بنزین داد اتومبیل براه افتاد.


دختر كه برگشت كسی را ندید . مبهوت ایستاد و اطراف را نگاه كرد .بی خانمانی را دید. پوتین هائی كهنه به پا داشت و بارانی كهنه ای به تن. با خودش حرف میزد و بی توجه به عبور و مرور سریع اتومبیل ها كنار بزرگراه ایستاده بود. كارگر به طرف دختر رفت و یادداشت را به او داد.
( تو ناقل ایدزی)
دختر یادداشت را خواند .به اطراف نگاه كرد . دوباره یادداشت را خواند.لبخند زد. سر تكان داد. خندید .براه افتادو ایستاد . یاد داشت را خواند دوباره و دوباره. قهقهه زد . با گوشه روسری نم چشمش را گرفت. گوشه ای نشست به آسمان سربی خیره شد.لخته ابری چرك و تیره آسمان را پوشانده بود.زن چشم از آسمان ابری گرفت و ادامه داد:
- نظر به اینكه اكنون مدت دو ماه است كه در منزل پدرم به سر می برم و با توجه به موارد یاد شده در دادخواست از جمله ازدواج مجدد شوهرم كه بدون اطلاع من انجام شده ، مستدعی است ضمن موافقت با در خواست جدائی و صدور حكم طلاق دستور فرمائید نسبت به اعاده حقوق از دست رفته ام اقدامات لازم انجام پذیرد .
مرد دست از تایپ كردن برداشت. زن گره روسری اش را محكم كرد و گوشه خاك آلود چادرش را تكاند.
- نازنین چطوره؟
زن برگه داد خواست را از دست مرد كشید.
- گریه میكنه،…بهانه میگیره ...
از جا برخاست كه برود .اما ایستاد .
- خودت خواستی، تو واون كثافت …..
روبرگرداند و به طرف ساختمان دادگستری دوید.نا خواسته به جوانی تنه زد. ببخشیدی گفت و به دویدن ادامه داد. جوان رو برگرداند .زنی چادری با عجله دور میشد . مرد چشمش به زنی جوان افتاد كه كنار خیابان به انتظار ایستاده بود. به سمتش رفت.
- سلام
زن برگشت .آبی نگاهش برقی زد.
- مباركه، ترسیدی ازتون شیرینی بخوام؟بی خبر چرا؟
مرد چشم دوخت به حلقه ای كه انگشت ظریف و كشیده زن را در هم فشرده بود.
- راستی كار پیدا كردم ، حسابدار یه شركت...
صدایش گم شد در جیغ ترمز اتومبیلی كه مقابلشان ایستاد. زن در را باز كرد و نشست . مرد با عجله اسكناسی را به راننده داد


نگاهش كرد.
- خوشبخت بشین
تاكسی براه افتاد. جوان دستی به میان موهایش كشید.نگاهش به پنجره خانه ای افتاد.مردی از آن سوی پنجره خیره نگاهش می كرد . جوان همچنان ایستاده بود.مرد به تندی پرده را كشید. چراغ اتاق خاموش شد.زن لبه تخت به پهلو دراز كشیده بود . مرد پتو را كنار زد و خوابید.زن تكانی خورد. مرد او را در آغوش گرفت.زن خواست چیزی بگوید. مرد با بوسه ای دهانش را بست.زن جیغی كوتاه زد.به پارچه روتختی چنگ انداخت و آن را در مشت فشرد.گریه طفل كه بلند شد زن بی اختیار تكانی خورد.
-بسه دیگه.
مرد میان تقلایش چیزی گفت نامفهوم.
- شیر میخواد..
اتاق به لحظه ای روشن شد در نوری بنفش . دوباره تاریكی آمد با صدای رعدی در دور دست و سایه روشنای شامگاه.
- میخوابونمش و میام.
گریه طفل بلند تر شد و جیر جیر تخت بیشتر.مرد دندان فشرد و رخوت آلوده خود را كنار كشید.زن طفل را در آغوش داشت كه مرد از اتاق بیرون آمد.
- میخوای بری؟
مرد خم شد تا بند كفشهایش را گره بزند.
- یه كم پول برات گذاشتم.
- كی برمیگردی؟
- مرد بی آنكه چیزی بگوید در را بهم كوبید.زن كودك را در آغوش خود فشرد. آن سوی پنجره تك دانه های باران بود و كلاغ ها ئی كه آسمان را انباشته بودند و قار قارشان تمامی نداشت.
مرد: كلاغا رو...گمونم بارون بیاد
زن: دلم میخواد زیر بارون ...
بوق ممتد اتومبیلی صحبت زن را نیمه تمام گذاشت هوا سرد بود. زن و مرد بی توجه به رفت و آمد اتومبیل ها از كناره بزرگراه پیش می رفتند .مرد می لنگید.
- خیلی مونده؟
زن نگاهش كرد. مرد لبخند زد .زن اما تنها نگاهش می كرد.


- می رسیم
مرد گفت: دلم نمی خواد برسیم.
بند پوتین دوباره باز شده بود.زانو زد . زن اما همچنان آرام و سیال پیش می رفت.
- صبركن... سارا...
زن ایستاد ، خندید و گفت: تو همیشه عقب می مونی.
مرد با عجله بند را گره زد و به سمت زن دوید. . هوا رو به تاریكی بود. زن به اطراف نگاه كرد و ایستاد.
- بریم پائین.
از شیب خاكی حاشیه بزرگراه سرازیر شدند . تنها تعدادی بشكه و خرت و پرت آنجا بود و محوطه ای سیاه از روغن و قیر به همراه بقایای زنگ خورده اتومبیلی در هم شكسته و بوته های خار در متن بیابانی كهربائی كه در افق به رشته كوهی بنفش می رسید. زن كنار اسكلت در هم فشرده اتومبیل ایستاد.
- اینجاس...
مرد پرسید:مطمئنی؟
زن دستی به پاره آهن زنگ زده كشید و ادامه داد : تازه خریده بودمش ، ...می خواستی از مجلس عروسی یه راس بری ماه عسل....
آسمان برقی زد و رعد غرید. دانه های باران برخاك افتاد باران شدت گرفت. . زن آرام آرام رنگ باخت . از آن سوی اندام شفافش كوههای تاریك و بنفش نمایان بود . زن محو شد .مرد همان جا زانو زد دختر كه از عرض بزرگراه رد شده بود.صدائی شنید. مرد انگار كه نام زنی را فریاد میزد.
-سارا..سارا..
دختر كیف دستی را بالای سرش گرفت.باران تند و كج راه می بارید.دختر ازشیب كنار بزرگراه سرازیر شد و در تاریكی فرو رفت.


بیژن کیا :: mardillin@yahoo.com

نظرات وارده :3



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.