انتظار

قطعه ادبی

ساعتی دیگر فقط ماندست
تا روزگار بی تو بودن سر رسد
ساعتی دیگر از افسون رخت
روح من تا بیکرانها پر کشد

ای خدایا آه آیا این منم
خواب هستم یا که در بیداریم
خواب اگر هستم گذاریدم به خود
در میان رود چشمش جاریم

یار خوبم بیش از این زارم نکن
در غمی سوزان گرفتارم نکن
بین که چون رسوا و سرگردان شدم
زود تر آ بیش از این خوارم نکن
…………………………
یاد آر شام شور انگیز که
داستان عشقمان آغاز شد
نغمه های سر به مهر قلب من
پیش رویت یک به یک آغاز شد

اندک اندک چشم خون آشام تو
قلعه ی قلب مرا تسخیر کرد
جز وجود نازنینت این دلم
هر چه را و هر که را تحقیر کرد

ناگهان طوفان سردی در گرفت
عزم رفتن خانه را در بر گرفت
پر کشیدی رفتی و با رفتنت
چشمهایم گریه را از سر گرفت

سالها در کنج این زندان تن
دل به تنهایی نشست و دم نزد
با کسی جز یاد تو همدم نشد
جز غمت بر زخم خود مرهم نزد

چشم های انتظارم سرخ سرخ
سینه ام سوزان و لبهایم کبود
وای اگر می آمدی یک شب به خواب
جسمم حتی دیگر از آنم نبود

تا کدامین آسمان باید گریخت
تا بیاسایم دمی از درد یار
چاره ای هرگز نجستم من جز این
انتظار و انتظار و انتظار...
.....................................
ساعتی پیش از فراز اسمان
مرغ عشقی مژده ی دیدار داد
گفت یارت دارد از ره میرسد
چشم خونینم فدای یار باد
.....................................
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
می نفروش می فروش باده ننوش باده نوش
مستی ناب را نگر از لب یار می رسد

دوست اگر ز در رسد زهر چو شهد می شود
مرغ غم از سینه رها از همه طرد می شود
یار جفا کار مرا طعنه ی ظلم کم زنید
کآتش صد ستم به یک کرشمه سرد می شود

سجده بر آستان تو شب همه شب دعای من
ماه و ستاره های شب شاهد مدعای من
لحظه به لحظه در تبم خواب و خورم خراب شد
دیدن روی چون مهت درد من و دوای من

ماه نگار اسمان بوسه زند به پای تو
پادشه ادمیان خاک در سرای تو
مال جهان فدای دل، دل به فدای عاشقی
عشق و دل و هر چه دگر تا به ابد فدای دل

ثانیه های انتظار لحظه ی مرگبار من
کاش به در روند از صفحه ی روزگار من
باغ قدیم انتظار وقت ثمر دادنش است
آمدنت به دیدنم میوه ی انتظار من
.............................................
و زمان با ارامشی بی رحم از هنگامه ی دیدار عبور کرد ... و تو نیامدی ... و من همچنان در غربتم....
اه ...
نمی فهمم، درک نمیکنم، چرا؟ ایا همه خواب بود؟ ایا پاداش انتظار چیزی جز این نبود؟ ایا مرغ عشق خبر از تو نمی اورد؟ ایا درخت انتظاررا زمانی طولانی تر می بایست برای باردادن؟
چرا درست هنگامی را برای نیامدن بر می گزینی که تمام وجودم لبریز از شوق دیدن توست؟
ببین، ببین چگونه بر هم زدی مرا. آن همه حال و طرب را به اشک نشاندی .
چرا چنین می کنی با من من که بودنم علتش تویی؟
از اتش ازار خود ایا باخبری؟ سوز ان به حدی است که حتی کلامم را می ازارد شعرهایم و اوازم را . شعرم را ببین. ببین چگونه نیامدنت نا تمامش رها کرد و چون من در خماری تو پریشان و اشفته وا گذاشتش.
اما ... بدان ...
بدان که دیگر گونه ای از من پدیدار خواهد شد. عاشق تر از انم که ترا به دست فراموشی بسپارم و یا حتی کنجی کز کنم به امید روزی شاید بر من وارد شوی. دیدی که شعر و وزن و قافیه مرا تنها گذاشتند. همه را رها خواهم کرد. نیز حتی زندگی را.
انتظار را با تمام خستگی های عاشقانه اش و زخم های لحظه ای صد بار کشنده اش به تو تقویم می کنم
دیگر، تویی که روزی خواهی دید که جسته ام ترا.
انتظار از ان تو ای خوب
در اغوشش کش نگهدارش باش که مرگش نزدیک است

عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com

نظرات وارده :5



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.