|
حسی شبیه هذیان
قطعه ادبی
خط خطی های روزگار هم چیزی را درمان نمی كند.
كاغذها را مثل سیاهه ی روزگارم باطل كردم.
وجودم مالامال از حرفهای نگفته ایست كه هر دم با خود حمل
می كنم.
به دنبال زورقی می گردم تا تیرگی ها را با خود به قعر اقیانوس
ببرد.فانوسی برایم بیاورد، سراسر نور. و دستانی لبریز از آسمان
نیلی.نردبانی از عشق و ریسمانی از محبت.
و من ،پله پله بالا بروم تا به بی نهایت برسم.
پله پله بالا بروم تا خورشید را لمس كنم،از رنگین كمان برای خود
قصری از انوار ترسیم كنم و به روی ابرها نفسی تازه كنم.
...من، دنیایی از رنگ می خواهم.كوزه ای می خواهم كه در آن
ستاره هایم را پنهان سازم.
من، نسیمی می خواهم كه دلتنگی هایم را با خود ببرد.
قلكی می خواهم كه در آن صبح ها خورشید را و شبها، ماه را به
میهمانی اقاقیها دعوت كنم.
كبوترانی می خواهم كه تنهائیم را با آنها قسمت كنم.
....دیگر زخمهایم را طاقتی نیست.
به دنبال زورقی می گردم.
سارا سپهرین :: sara_harf_b_goftan@yahoo.com
نظرات وارده :8

|