قدیس

قطعه ادبی

زیبای بی نهایت من، ای قدیس !
. . .
هیچ گاه طلبی از تو نکردم
جز تو،
و اگر تا کنون به تو نائل نیامده ام
کوتاهی از کسی نیست ،
جز من.
ببین چگونه در گذار پر توحش این طوفان
حتی بیدهای لاغر و کم وجود نیز
بر بی پناهی جاودانه ی من به چشم ترحم می نگرند .
سینه ام پر تپش از شعله ی شوری است که تو جوانه ی آن را در قلب من رویاندی
اما
پوستم را لمس کن
هیچ نشانی از دستان نوازشگر عشق بر آنم پیدا نیست
و عجب درد بزرگیست بیگانگی عمل از آرزو .
پرواز در بطن ابرها و زندگی در حریم پاک تو
اندیشه ام همیشه بوده و هست ،
واقعیت اما رنگ دیگری دارد و آبی نیست،
عبور از حضیض مه مرا فریفت
و تباهی بر سریر آرزوهای من نشسته است .
قدیس من !
دیر زمانی نیست از آن هنگام که
آوای مقدس تو ، ار لابه لای پرده های فروافتاده ی زمان برخاست
و دل اکنون پر التهاب مرا، تا اوج بی کرانه ی لذتهای پنهان و بی نیاز
افسنه وار با خود برد .
اینک ولی حتی فریادهای گاه گاه تو
که به سوی عشق و ابدیت فرا می خوانند
در بحبوحه ی صداهای بی ارزش این شبهای تهی از امید
بی اثر شده اند. . .
و با گوشهای من غریب .
معجزه ای مگر پدید آید
تا نجاتم دهد از این گرداب
که انتهایش در فنا و با دستهای من نا آشناست.
. . .
اما من میدانم . . .
خوب می دانم که تو ای قدیس
نغمه ی معجزه گرت را در گوش زمان بار دگر خواهی خواند
مرا از جشن بی روشنی خوابها به ضیافت آفتاب خواهی برد
و لبخند را بر لبهای پر عطشم خواهی راند .
- اگر من بخواهم -

عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com

نظرات وارده :3



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.