|
ما عاشق عشقیم و ندانیم کجاست
هر وقت دلم می گیرد بر کفشهای خسته زندگی سوار می شوم و می دوم تا انتهای جاده بودن.
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق....
اه می گوید:بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟در کجای زندگیت است؟
اه سردتر از همیشه بر قلبم می نشیند...نگاهم به دور دستها خیره می ماند ...دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟
مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است.
رهگذری ارام از کنارم می گذردو بدون حس عشق می گوید :صبح بخیر.
صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد.
نوایی در گوشم زمزمه می کند :این قافله عمر عجب می گذرد.
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی ماند ,حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد.
حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند.ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده.
به تکاپو می افتی...در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.
دستپاچه ای...خنده ای طولانی در گوشت می پیچد و مدام می گوید:دیر شده خیلی دیر.
اطرافت پر می شود از اینه ,اینه هایی که تو را به تو و عمر در خواب گذشته ات ,را به تو نشان می دهند.
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر انتظار فردا هم تمام می شود.
چشمانت در اینه به برکه ی خشکی می ماند که در همه جای ان نشانی از تنهایی ست...چیزی را به تو می گویند که سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی.
امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده...
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com
نظرات وارده :6

|