قتل یک عشق به دستی که ندیدش هرگز

بازنویسی سروده ای از سهراب سپهری

دختر دیروزم
روزگارم بد نیست
پاره پولی دارم
خرده پوشی
سر سوزن جایی

مادری داشته ام بهتر از برگ درخت، وخدایی دارم که همین نزدیکی است، من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ، مادری،هم گنهم بوده و هم پاداشم، بین این وسعت بی مهریها، همه ذرات وجودم متشنج شده است ، دختر دیروزم ، و در این وادی در حال صعود ، سده ای هست که قانون مرا خندیده، اهل تهرانم ، پیشه ام پیدا نیست ، گاه گاهی قفسی می خرم از سوی شما ،تا پر مانده غمگینی را فکر پرواز دهم ، چه خیالی ، چه خیالی می دانم ، کودکم بی نان است ، خوب می دانم ،نیست بر فردایم گذر دلخوشی کوتاهی ، اهل تهرانم ، نسبم شاید برسد به زنی از تاریخ ، پدرم پشت زمانها مرده است ،پدرم وقتی مرد ، کودکم بابا گفت ، پدرم وقتی مرد ، چشمها رنگ حیا را شستند ، مرد بقال از من پرسید ، چند تا سکه زر می خواهی؟ من از او پرسیدم ،معرفت سیری چند؟ ، کوی ما در طرف جاده ناکامی بود ، کوی ما جای گره خوردن یک منقل و درد ، کوی ما نقطه بر خورد نیاز و نوزاد با دو جیب خالی ، دختر دیروزم ، روی دوشم پر قانون سیاهی است ، که در تیرگی غمهایم ، کودکم را بردند ، چیزها دیدم در روی زمین ، کودکی دیدم ،زیر بالم که پی آدرس خنده مادر گم بود ، من زنی را دیدم قلب در هاون می کوبید ، ظهر در سفره آنها اندکی نذری بود ، من کتاب قانون دیدم ، خالی از یک مادر ، سر بالین زنی نومید ، آلبومی دیدم پر از عکس فرزند ، پدری دیدم ، پسرش را می گفت ؛پشر

شهر پیدا بود ، سوزش زخم ، زمین خوردن رویای قشنگ ، و غرور پدر بی عاری ، که به قانون غلط می بالید ، کودکی بین کلام قاضی ، پی برهان می گشت ، دوش مادر پر تردید و سوال ، و کسی بر خزر نقشه جغرافیا تور پهن می کرد ، زندگی پیدا بود ، سفر دل به جنون ، پیچش دود به رگهای حضور ، فوران گل اشک از دیده ، ریزش آرزو از دود ذغال ، رد عشقی که فراسوی صدا جان می داد ، فتح یک شهر به دست تریاک ، همه روی زمین پیدا بود ، قتل یک عشق به دستس که ندیدش هر گز ، اهل تهرانم اما ، شهر من تهران نیست ، شهر من گم شده است ، شهر من عکس خمیازه بی فردا نیست ، مردمان را دیدم ، چشمهایی که سر پاچه آویزان بود ، فکرهایی که به یک لحظه قناعت می کرد ، مغزهایی که در اندیشه بودن گم بود ، من ندیدم هرگز تابلوی شهرداری فلش عشق به مردم بزند ، هر کجا بغضی هست اشک من می شکفد ، تا بخواهی تفریق ، تا بخواهی تضعیف ، تا بخواهی تردید ، من به سیبی که نه یک هسته هلو خشنودم ، من نمی خندم اگر دستی از شیشه ماشین پی پولی باشد ، و نمی خندم اگر ، زنی در گوشه میدان ونک پی پنج آدم تجریش سوار می گردد ، خوب می دانم درد کجا می روید ، زندگی رسم خوشایندی است ، ولی از کلبه من بوی ته سوخته زندگی ام می آید ، زندگی سوت قطاری است که هیچ خواب درازی نتکاند ، زندگی خنده جغدی به شکاف دل روز تار است ، چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ، واژه ها ایمانند ، واژه ها را بخریم هر کجا هستم باشم ، کودکم مال من است ، کودکم، بغض، نفس، عشق؛ صدا مال من است

سارا رمضانی:: sara@siaheh.com

نظرات وارده :4



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.