|
ساعت ۹
نگاهی به داخل داروخانه انداخت ، فروشنده پسری تقریبا بیست ساله بود ، با خودش فکر کرد که شاید بتواند او را راضی کند ، با دقت داخل داروخانه را نگاه میکرد ، میخواست مطمئن شود که فقط یک نفر در داروخانه است ! نگاهی به ساعتش کرد ، وقتی دید فقط یک ساعت به ساعت ۹ مانده است ، تصمیمش
! را گرفت و به داخل رفت ، چون دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت
: خیلی تلاش کرد که حرکاتش عادی باشد ، سعی کرد خیلی آرام صحبت کند
. « سلام ، خسته نباشید، ببخشید اکسازپام ۱۰ میخواستم»
: فروشنده جوان نگاهی به او انداخت و پرسید
« چند تا ؟ »
گفت :۱۰۰ تا لطفا
فروشنده فورا پرسید
« میشه نسخه دکتر رو نشون بدی »
: حدس میزد این را بشنود ، هر چند در کیفش نسخه ای نبود، اما کمی در کیفش جستجو کرد ، تلاش کرد چهره ای حق به جانب بگیرد ، گفت
« آقا متاسفانه نسخه خونه جا مونده ، اگه لطف کنید قرصها بدید ممنون میشم ، چون یه خورده اورژانسی »
: فرووشنده گفت
« نه خیر آقا ، این قرص رو بدون نسخه نمیدهیم ، اون هم اینقدر زیاد ! از کجا بدونم نمیخواهی خودکشی کنی ؟ »
! چند دقیقه ای طول کشید تا توانست با فروشنده کنار بیاید
: در نهایت فروشنده گفت
آقا،از مغازه پاتُ بیرون گذاشتی دیگه من نمی شناسمت ،
! هر کی هم بیاد بگه این قرصها رو از اینجا خریده شده میگم دروغ میگه ! یادت نره ، هر غلطی میخوای کنی به درک ، اما من رو تو دردسر نینداز خلاصه قرصها را در کیسه سیاهی گذاشت و به او داد
وقتی کیسه قرصها را در دستش گرفت ، دستانش به لرزه افتادند ! خیلی عجیب بود ، او سالهاست این قرص را میخرد و مصرف میکند ، اما هیچ وقت
. تا به حال دستانش نلرزیده بود
! اما این بار با دفعات قبل در دو مورد تفاوت داشت ، هم تعداد قرصها ، هم انگیزه خرید آنها
. تعداد آنها خیلی بیشتر شده بود ، و انگیزه اش هم فرق کرده بود ،دیگر به دنبال آرامش دراز مدت تری میگشت
. آرامش یک ساعته دیگه برایش کافی نبود ، او به آرامش ابدی احتیاج داشت ! شاید همین عوامل موجب میشدند که دستانش آنطور بلرزند
پیاده رو طبق معمول شلوغ بود، اما او بر خلاف همیشه عجله داشت ، به همین خاطرچندین بار به آدمها تنه زد ،
: عکس العمل های مختلفی هم از آنان دید
مگه کوری ؟ حواست رو جمع کن *
هی آقا ، جلو رو نگاه کن ! عاشقی ؟*
. نترس بابا دیر نمیشه ، آروم تر برو ! بقیه که گناه نکردن از نارت رد میشن *
...
به ساعتش نگا ه کرد :
ساعت ۸:۰۹ ،
. به سرعتش افزود
: موقع عبور از مقابل یک کافی شاپ صدایی شنید
« آقا ببخشید ، ساعت ۹ شده ؟ »
سرش را بالا گرفت ، جوانی را تقریبا هم سن و سال خودش دید ، اما با این تفاوت که او حسابی به خودش رسیده بود ، صورتش را خیلی مرتب اصلاح کرده بود ، موهایش سشوار کشیده بودند ، پیراهن و شلوار پوشیده بود و کرواتش را با رنگ این دو هماهنگ کرده بود ،کفشهایش برق عجیبی میزدند ،
! به یاد کفشهای خودش افتاد که حتی موقع خریدن هم اینقدر برق نمیزدند
! پاسخ داد : نه خیر ، حدودا یک ساعت مانده
با شنیدن این حرف جوان شیک پوش کمی آرام شد ، شاید به خاطر اینکه هنوز برای آمدن او که انتظارش را میکشید وقت داشت ! او هم باید تا ساعت ۹ صبر میکرد ، اما انتظار او کجا و انتظار آن جوان شیکپوش کجا ! درست است که هر دو آنها بایستی انتظار میکشیدند ، اما آن جوان شیک پوش مسلما بعد از ساعت ۹ امروز ، به امید تکرار دگرباره چنین ساعاتی خواهد بود ، اما برای او ، این آخرین ساعت ۹ خواهدبود ! آخرین حلقه بیمصرف
! این چرخه روز و شب
خود را مقابل در آپارتمانش یافت ، در را با کلید باز کرد ، داخل رفت و از پشت در را بست ! طبق معمول کفشهایش را در نیاورد ، رفت و کنار تلفن
: دراز کشید ، کلید پیام گیر را زد تا ببیند چه کسانی برایش پیام گذاشته اند
الو سلام فرشید ، جواب آزمایشهاتُ گرفتی ؟ پیش دکتر بردی ؟ جواب چی شد !؟ اگه دیدی چیز مهمی نیست ، بیا سر تمرین ! *
. برای کنسرت به ما ساعت ۹وقت دادن ، هنوز روز اون معلوم نشده ، اگه شد امشب یه زنگ به من بزن
الو سلام پسرم ، اومدی به ما یه زنگ بزن ، پدرت آدرس یه دکتر خوب گیر آورده ، پیش اون هم برو ، شاید این یکی که رفتی اشتباه کرده باشه ، تازه *عمو هم زنگ زده بود ، گفت فرشید رو بفرستید اینجا ، میگه اونجا امکانات خیلی بیشتره ، پدرت فعلا جواب آزمایشهاتُ رو براش پست کرده که ببره
! به دکترهای اونجا نشون بده ، قراره خبر بده
سلام فرشید ، کجایی ؟ بابا غیبت هات داره پر میشه ، چند تا از واحدهات هم حذف شدن ، از یکی شنیدم *
. مریضی ؟ چه مرگِت شده ؟ نکنه داری می میری ؟ فعلا نمیر من لباس سیاه ندارم ...{ صدای خنده } ، یه سر بیا دانشکده
سلام ، آقا اونی که خواسته بودی رو پرسیدم ، اون پسرخاله ام که ۹ روز پیش مُرد هپاتیت ب داشت ، از مامانش پرسیدم ، حالا چطور مگه ؟ چرا گفتی *این رو بپرسم ؟
با بی تفاوتی از جایش بلند شد ، هیچ کدام از پیامها برایش
! غیرمنتظره نبودند ، برای هیچکدام از آنها پاسخی نداشت
! پیامها فقط شنیدنی بودند ، نه پاسخ دادنی
به آشپزخانه رفت ، ظرفهای کثیف زیادی از روزهای قبل به جا مانده بود ، از آخرین باری که غذا درست کرده بود ، چند روز میشد که هیچ چیزی نخورده بود ! احساس ضعف داشت ، در یخچال را باز کرد ، کمی به درون آن نگاه کرد ، به میوه های گندیده ، به ظرفهای خالی آب ، به بسته های توتون پیپ ، به . کیسه های پر از دارو
بدون آنکه چیزی بخورد ، در را بست ! یاد چیزی افتاد ، به سرعت سرش را به طرف ساعت دیواری چرخاند ؛
! { ساعت ۸:۴۹ }
با عجله از آشپزخانه بیرون رفت ، به سگش از همیشه بیشتر غذا داد ، خاکی که روی گیتارش نشسته بود را پاک کرد ، دوباره سراغ تلفن رفت ، میخواست :پیام ضبط شده روی آن را عوض کند ، یکبار به پیام فعلی گوش داد
" در حال حاضر قادر به پاسخگویی نیستم ، لطفا پیام خود را بعد از شنیدن صدای بوق بفرمائید "
: کمی به زمین خیره شذ ، و بعد این پیام را جایگزین کرد
! « دیگر قادر به پاسخگویی نیستم ، احتیاجی به گذاردن پیام نیست »
کیسه قرصها را در دستش گرفت و همه آنها را از پوشش
در آورد ، بدون اینکه ببیند یک نوار درون ضبط صوت گذاشت ،
: بلافاصله این را شنید
چنین مینماید که گویی دیروز هرگز وجود نداشته است ،*
ومرگ به گرمی مرا در آغوش میگیرد ،
و اکنون تنها خواهم گفت
. بدرود
به یاد فیلمهایی افتاد که در تیتراژ پایانی از بعضی افراد تشکر میکنند، تصمیم گرفت او هم این کار را انجام دهد ، زیر لب گفت :
" ! با تشکر از آنان که دوستشان دارم و نمیدانند ، و آنان که دوستم دارند و من نمیدانم "
! تبسمی کرد و باز به زمین خیره شد ، بلعیدن قرصها خیلی طول نکشید ، احساس سرگیجه داشت ، بعد هم حالت تهوع
جشمانش کم کم داشتند بسته میشدند ، در آخرین لحظه قبل از بسته شدن چشمانش، هنوز تبسمی بر لب داشت ، نگاهش به ساعت دیواری افتاد ،
. ساعت ۹ بود
{ ساعت ۹ }
نظرات وارده :4

|