کالیفرنیا

داستان کوتاه

آفتاب تا نزدیك خط افق پائین آمده .مرد كنار جاده ای روستائی كه از میان بیابانی بی انتها میگذرد ایستاده.جز كركسی كه در هوا بال گسترده و چند تكدرخت كوچك و نیم خشكیده موجودی دیده نمیشود.مردگیتارش را كه در كیف چرمی سیاه رنگی قرار دارد دست به دست میكند و سلانه سلانه براه میافتد . گرما فروكش كرده .كمی جلوتر كركسی به مردار روباهی كوچك منقار میزند .مرد به او رسیده نگاهش میكند. كركس سر برمیدارد .لحظه ای به هم نگاه میكنند.كركس منقار خون آلودش را باز میكند.
- به چی زل زدی جك استوارت؟
- لیزا؟
- تو ادب نداری جك استوارت..هیچوقت نباید معلمت رو به اسم كوچیك صدا بزنی.
- ولی شما...؟
- لازم نیس چیزی بگی ، تو هیچوقت شاگرد باهوشی نبودی. كجا میری؟
- هاتلند،كالیفرنیا...
- یه ملاقات با یه ناشر، برای چاپ مجموعه داستانت .
- -بله خانم بولتون
- -دوشیزه بولتون!یادت بمونه!
- بله خا....دوشیزه بولتون
دوشیزه بولتون گردن می كشد و منقارش را با پوست روباه تمیز میكند.جك به چشمان زیبای روباه خیره میشود و ناگهان سراسیمه واردخانه شده .به سمت اتاق میدود در را باز میكند. كسی جیغ میزند. جك مبهوت در آستانه در ایستاده پدر با عصابنیت فریاد میزند. هیكل برهنه اش بزرگ و بزرگ تر میشود . در را محكم بهم میكوبد. دوشیزه بولتون تكانی میخورد و بالها را چند بار به هم می زند.نفس جك به شماره افتاده .
- برو دیگه ، به چی زل زدی؟ برو...
جك بی آنكه سر بلند كند براه می افتد
- - جك استوارت
- بله دوشیزه بولتون
- این داستان رو چاپ نكن
- جك سر تكان میدهد و دوباره براه می افتد. دوشیزه بولتون زیر لب نجوا میكند: بازم یادم رفت اسم نویسنده رو بپرسم.
- به چشمان روباه خیره میشود پوزخندی می زند و دوباره به پاره كردن شكم روباه مشغول می شود. روده ها را بیرون میكشد و محتویاتش را آرام و آهسته میبلعد . جك به سمت انتهای داستان، همان جا كه آفتاب ارغوانی غروب میكند پیش میرود.
-

بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com

نظرات وارده :0



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.