|
میراث عشق
در آخرین دیدار،
وقتی آواز مرغ پر بسته ای
در كوچه ی بن بست ما می پیچید ،
در پیچه ی پنهان روسری مادرم
كسی به لهجه ی آشنای ملائك ،
سخن می گفت
اگر اشتباه نكنم
باران هم می بارید
ریز و پی در پی
چیزی به آخرین دقایق عمر مادر نمانده بود
و من
حیرت زده از جان دادن " عشق "
می گریستم ...........
..................
و آن آخرین گریستنم
قبل از عاشق شدنم بود.
-------------------------------
به گمانم كوچه ی عشق
كوچه ی بن بست است
ور نه سوز دل عاشق
راه گریزی می یافت
الغرض
امروزكه با رخساره ی میانسالی
از هر واژه ی جانگیر محبت
می لرزم
باز هم
از حیرت جان دادن عشق
می گریم
كه میراث دل عاشق
اشك خون ریختن است
بیژن صف سری :: safsari@bijan-safsari.com
نظرات وارده :2

|