ما پرتغال ها

داستان کوتاه


سرباز تن خسته‌اش را روی سكوی كنار باجه نگهبانی رها كرد و چكمه خویش را از پا در آورد ، نگاهی بدان انداخت ، آنقدر وصله و پارگی در آن وجود داشت كه به جگر زلیخا بیشتر شباهت داشت تا چكمه به طور معمول واكس خورده و مرتب یك سرباز ، از آن چكمه‌ها بود كه در تمام پادگان و میان ده‌ها جفت چكمه شناخته می‌شد . تصمیم گرفت بعد از سالها به بركت حقوق دریافتی‌ تازه‌اش چكمه‌ای نو برای خویش مهیا كند و خود را از زیر نگاه‌های تمسخر آمیز دیگران برهاند . در همین خیال بود كه راننده اتومبیلی با تكان سر اجازه عبور خواست ، اتومبیل در حال عبور از روی زنجیر دروازه قرارگاه بود كه جلو رفت و ایست داد ، آرام سر را به درون ماشین برد و از دوست راننده‌اش خواست از شهر یك جفت چكمه نو برایش بخرد . راننده بخت‌برگشته كه به قدرت شنوائی‌اش شك كرده بود چشمان پر از تعجبش را به چشمان سرباز دوخت و با لبخندی پر معنا پرسید :‌ « مطمئنی كه می‌خواهی آنرا عوض كنی ؟ » سرباز اخم‌ها را در هم كشید و غرید :‌ « چه می‌گوئی ؟ تو هم به خزعبلات سایرین گوش داده‌ای در مورد حكایت چكمه‌های پر وصله من ؟ یا شاید حكایت وام دادن اجباری فرمانده پادگان برای پینه كردن چكمه سوراخم را شنیده‌ای ؟ همین كه گفتم ، یك جفت چكمه برایم می‌خری »

اتومبیل كه دور شد چكمه‌ها را از پا درآورد و به درون سطل زباله انداخت . چند دقیقه‌ای نگذشته بود كه مامور جمع‌آوری زباله سررسید و سطل‌ها را پر از زباله كرد و دستی برای سرباز تكان داد و زیر لب خندید ، سرباز فریاد زد :‌ « به چه می‌خندی ؟ » رفتگر با آن لباس‌های نارنجی رنگ و جاروی بلند در دست كه با زحمت و مشقت گاری پر از زباله را هل می‌داد رو به سرباز كرد و گفت :‌ « برای اینكه بلاخره دل از این چكمه‌ها كندی … »
مامور زباله با آن گاری كه تا ده‌ها متر بوی بدش از روی رد آب گند زباله‌ها ، مشام را آزار می‌داد در راه خویش از كنار جوئی می‌گذشت كه به ناگاه سنگی چرت چكمه را كه روی تمام آشغال‌ها لم داده بود و انگار كه خستگی سالهای سال كار كردن را در می‌كرد پاره كرد ، چكمه در دم از فراز صدر نشینی سطل زباله با آن جای راحت و آن لبخند رضایت رفتگر پیر به درون گل و گلای حاشیه جوی پرتاب شد . رفتگر بی‌آنكه اعتنائی به آن چكمه پر از وصله و پینه كند به راه خویش رفت و چكمه پر از وصله ماند و انبوه گل و لائی كه صورت و بدن چاك چاكش را پوشانده بود . ساعتی گذشت تا پسرك بازیگوشی كه با تیركمانی در دست و سری كه رو به نوك درختان گنجشكان بی‌زبان بخت برگشته را می‌كاوید چشمش به چكمه پر وصله گل آلود افتاد و تمام نفرتش از بختی كه تا آن ساعت یارش نبوده است را در پاهایش جمع كرد و لگدی محكم به چكمه زد . چكمه كه حالا به جمع تمام محاسن و زیبائی‌هایش بوی نفرت‌انگیز زباله و چهره البته دل انگیز گل و لای افزوده شده بود به درون جوی افتاد .

ساعتی درون جوی بود و همراه كرشمه آب راه می‌پیمود . از اتفاق گاری پر از پرتقالی از كنار همان جوی می‌گذشت كه سنگ دیگری خود را زیر چرخ گاری انداخت و گاری در لحظه‌ای تكانی خورد و پرتقالها از چهار سوی گاری بر زمین ریختند . سیمرغ اقبال بر شانه‌های چكمه كریه صورت ما نشسته بود كه گروهی از آن پرتقالها به مدد جاذبه زمین غلطی زدند و خود را به جوی آب رساندند .

چكمه كه با چهره غم زده و گل آلود بر خویش لعنت می‌فرستاد كه پس از سالها رنج پر مشقت كار در دوران استراحت نیز به چنین سرنوشت شوم و پر ابهامی مبتلا گشته است ناگاه خود را میان پرتقالهائی یافت كه با او در آن جوی پر آب هم مسیر شده بودند .
به افق مسیر خود نگاه كرد صفوف به هم فشرده پرتقالها را دید ، سر را به عقب برگرداند گروه عظیمی پرتقال را دید كه چسبیده به هم در پی او روانند ، به سمت راست نظر كرد پرتقالهای متحدی را دید كه چون سربازان یك گروه منظم و یك شكل لباس پوشیده‌اند و شانه به شانه هم در حركتند ، به سمت چپ نظر كرد ، انبوه پرتقالهائی كه رنگ نارنجی‌شان به مدد شویندگی آب جوی جلوه‌‌ای دیگر یافته بود در زیر نور خورشید چنان می‌درخشیدند كه دل هر سنگ خارائی را در دم گرفتار خویش می‌ساختند چه برسد به دل چكمه‌ای كه سرد و گرم چشیده روزگار بود و راه و رسم دلبری و قدر و قیمت معشوقه را نیز از جوانی به یاد داشت . در پیش پرتقال ، در پس پرتقال ، در راست پرتقال ، در چپ پرتقال ، چكمه به ناگاه دست‌ را مشت كرد و گردن خویش را به نیروئی بالا كشید و فریاد زد :‌ « ما پرتقال ها !!! »

مسعود برجیان :: borjian@sharghian.com

نظرات وارده :1



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.