فریاد لاشه زنده


چند روز مانده به عید دلم می گیرد، هر گوشه خیابانی ، جلوی بیشتر مغازه ها ماهیان سرخ و كوچك و ناز در درون ظرفهای پلاستیكی اسیرند. من دلم به اندازه ابرهای بهاری میگیرد و بغضی عمیق در گلویم ریشه می بندد. لعنت به این مردمانی كه زیبایی نوروز را در اسارت ماهی میبینند. همیشه چند روز مانده به عید خانواده ام مانند دیگران ماهیان سرخی می گیرند و آنها را در تنگ می گذارند.

_ به گفته خودشان نبودن ماهی در سفره هفت سین بد یمن است! _

پس از چند روز ماهیان در آب گندیده ای به طرز وحشت زایی بالا می آیند . شكمشان كبود میشود ، چند ساعتی به پهلو شنا میكنند و آخر سر به خاطر خوش یمنی! بر روی این آب گندیده جان میدهند. من دلم به اندازه ابرهای بهاری می گیرد _ معذرت می خواهم كه این جمله را دوبار تكرار كردم . آخر نتوانستم نگویم _

از این میل و خوشی مردم به من حالت تهوع دست میدهد. حالتی كه، حالتی كه ... گویی آب گندیده تنگ را با ماهیان خفته ومرده در درونش تا انتها سر كشیده ام......

...... به به ، چه آب خوش یمن و گوارایی!!!

چند روز پیش برادرم سه جوجه كوچك را خریده بود. یكی زرد یكی نارنجی و دیگری صورتی. جوجه زرد چنان زود خویش را تسلیم مرگ كرد كه من حتی نتوانستم پرهای كوچك تنش را لمس كنم وگرمای تن خود را چون مادرش به تن و بالهای وی هدیه كنم. ماند جوجه نارنجی وصورتی. یكی از روزها وقتی به خانه برگشتم دیدم كه جوجه نارنجی را در بشقابی نزدیك بخاری گذاشته اند. می لرزید. به طرز عجیبی دراز كشیده بود ، همچون آدمها خوابیده بود، پاهایش باز بود و راست در حالی كه جوجه هنگام خواب پاهایش را زیر شكمش جمع می كند. سرش را از پهلو به كف بشقاب تكیه داده بود و آرام آرام نفس می كشید . بی اختیار نشستم ، بشقاب را پیش خود كشیدم و در چشمان جوجه خیره شدم . خوابیده بود، فكر كردم مرده است. دستم را بر پرهایش كشیدم، سرش را كمی بلند كرد و جیغ زد آری جیغ زد ، گویی دارند پوست تنش را می كنند . بلندش كردم، پهلوی دیگرش به شدت كثیف بود بوی بدی میداد. همچون لاشه ای زنده بود ، جسد زنده!

شاید مرده بود ، آری مرده بود اما نه هر از چند گاهی جیغ می كشید،‌پس زنده بود ،مگر نه اینست كه مرده فریاد نمی كشد!

نمیدانم چرا باورم نمی شد كه زنده است . تمام شرایط خبر از مرگ وی می داد. چشمانش مانند مردگان باز بود ، بوی مرده میداد و تنش در حال تجزیه شدن بود آخر چگونه ممكن است كسی قبل از مرگش فاسد شود .

لاشه زنده!!! مگر میشود . هیچ امیدی به زنده بودنش نبود جنونی به من دست داد می خواستم گلو یش را فشار دهم تا خلاصش كنم اما نمی توانستم،جرئتش را نداشتم نه ، عرضه اش را نداشتم. هنوز توانایی آن را ندارم تا گلویی را كه در مقابلم سوت می كشد و با التماس از من می خواهد تا خاموشش كنم، راحتش كنم، نجاتش دهم، پایانش دهم یا بفشارم، نه ، نمی توانم.

چه رنجی می كشد در این لحظات عزرائیل! چه رنج دشواری.

بلند شدم، از خانه بیرون رفتم تا جان دادن یك موجود زنده را و زندگی كردن یك لاشه مرده را نبینم...


یاشار رضایی :: yashar@losteast.com

نظرات وارده :1



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.