|
آدم
ترجمه ادبی از Leigh Hunt
ابو شبی از یک خواب آرام و سنگین بیدار شد، نور مهتاب داشت فضای اتاقش را پر می کرد، یک فرشته، همچون زنبقی شکوفا، داشت در یک کتاب طلایی چیزی می نوشت.
آرامش زیاد، ابو را گستاخ و بی پروا کرده بود، به فرشته گفت: چه می نویسی!؟، فرشته سرش را برگرداند و با چهره ای که تمام زیباییهای عالم را در بر داشت، جواب داد: نام کسانی را که عاشق خداوند هستند.
ابو گفت: نام من هم هست!؟، فرشته نگاهی کرد و گفت: نه!، ابو به آرامی و با دلخوری گفت: اما من عبادتش کرده ام. نام مرا هم بنویس. هرچند من عاشق یکی از بندگان او هستم، اما هیچگاه خدا را فراموش نکرده ام.
فرشته ناپدید گشت؛ شب بعد فرشته با نوری درخشانتر بازگشت و ابو را صدا زد، دفترش را باز کرد و نشان ابو داد و گفت: این نام کسانی است که خداوند عاشق آنهاست.
اسم ابو بر تمام اسم ها پیشی داشت!
یاشار رضایی :: yashar@losteast.com
نظرات وارده :1

|