|
ای مهربان یار بی ما چه می کنی
قطعه ادبی
سالهاست از تو دورم.
سالهاست عبور همیشگی رهگذران را در آن كوچه از یاد برده ام.
روزهای متمادی،از پنجره ی اتاقم، خورشید را به امید آمدنت نظاره گر شدم.چه شبهایی كه تا صبح ، به ستارگان خیره شدم و با ماه، هم صحبت! به امید آن كه صدایم را بشنوی!
نیمه شبها، چشمها را بیدار نگاه داشتم تا شاید صدای زنگی از
دور دستها به گوش رسد و رویای همیشگی ام را پایانی خوش بخشد.
سالها بوم های زیادی را رنگ زدم.هر لحظه به لحظه اش،در هر رنگی،در هر قلمی با من و از من دور بودی!
خطوط زیادی را پر كردم.به امید آن كه برایت، یادواره ای از فاصله ها باشد.
با قمریان هم آواز شدم و با قاصدكها هم راز!
با عبور وقت و بی وقت چلچله ها از آسمان تیره ی نگاهم تا افقها
رفتم! برگ ها را ،حتی رنگ زدم! سبز،نارنجی،قرمز،زرد!
به شاخه های بی برگ نگریستم.سرما تا عمق وجودم رخنه كرد!
اما من ، به ندای قاصدان دل خوش كردم!
....امروز پرده ی خیال را كنار زدم و طلوعی نو را بدون تو نگریستم!
به دور دستها خیره شدم تا شاید از پس پنجره ی نگاهت، افقی تازه برایم گشوده باشی! به دریا، به ابرها نگریستم،شاید آبی ها را برایم به ارمغان آورده باشی.
نازنینم! اگر فانوس ها را ، فقط فانوس ها را ، روشن نگه داری - حال هر جا كه باشد - من; موج در موج ، رقص كنان ، دهل زنان از انتظارها عبور می كنم تا به اولین پنجره ی باز شده ی نگاهت برسم.
سارا سپهرین:: sara_harf_b_goftan@yahoo.com
نظرات وارده :4

|