|
زدن رستم اسفندیار را
یا ریشه یابی خشونت
- شترق...
و این صدا در تمام ممالک اعم از کابلستان و توران غربی و توران شرقی و زابلستان و بخش دهریزک افغانستان و محله های ونک به بالا شنیده شد، بس که قوی بود این بانگ همانند آمپلی فایرهای ایتس ایتس کن و نبود هیچ، جز صدایی مشکوک.
تمام اهالی و اعاظم و اصاغر ایران زمین با خود اندیشیدی که: وااا... خاک عالم... این دیگه چه صدایی بود؟ عده ای متفکرانه همی پاسخ دادی این عذاب الهی بود و جز آن نبود. عده ای سر در گریبان بردندی و بیرون آوردندی و گفتندی: سُک، سُک (یعنی این از صداهای جنگ اتمی بودی، اما نبودی).
این صدای مشکوک که اگر تمام ترقه های چهارشنبه سوری تمام ممالک را جمع می کردندی آنچنان صدا نمی دادندی، همه را اندر خود خمار کرده بود، خمار آسا... همگان در کف گیر، تا شب.
شب هنگام خیال همگان را حت گشت از بابت شنیدن حادثه در خبر 19 و 21 و 22 و 22:30 و 24:05 و الی الاخ... مجریان زیبا روی و زیبا صفت و قلیل السوتی، خنده کنان گفتندی که این صدای رعب آور مربوط به دعوای دوتن از اراذل بوده به نام های "رستم" معروف به رستم دستان یا رستم موشی و "اسفندیار" معروف به اسفندیار رویین تن یا اسی قمه.
اهم اخبار:
رستم دستان یا رستم موشی که یکی از سابقه داران این سرزمین است (تمام سوابق موجود میباشد) به شب هنگام با اسفندیار رویین تن یا اسی قمه دست به یقه شدند، خوف آسا.
ماجرا از اینجا شروع شدی که اسفندیار اسب رستم را " یابو" نامیده و وی نیز هیکل او را "اسکلت". ولی پادشاه ایران خواستشان از خشونت پرهیز کنند که همانا گفتگو و مذاکره بسی بهتر از خشونت است. اما کو گوش شنوا؟ اسفندیار رستم را تهدید کردی که اگر راست میگوید دم قصر بایستد آخر وقت؛ و رستم هم قبول کرده است نابهنجار.
اصل ماجرا:
روزی رستم با رخش خود بصورتی بس دلربا بهمراه یک سیستم" وی سی دی- دی وی دی- چنجر" در ترنم و آواز و حرکت و جلب توجه بودی که اسفندیار سر میرسد و به او میگوید: آهای داداش، اونو کمش کن. ولی رستم قبول نمی کند و کار به جایی رساندی که اسفندیار همی گفت: برو با اون یابو که بابات برات خریده.
وای... رستم و توهین به رخش؟ وای... واحسرتا که رستم بچه خوبی شده بوده و طرفدار صلح و گفتگو و محیط زیست، و الان هم در تیریپ روشنفکرانه؛ و با این عجز فقط توانستی جواب دادندی: برو با اون هیکل اسکلتت... رفتی باشگاه تارعنکبوت؟! وای... چه شود؟ توهین به رخش رستم و هیکل اسفندیار؟ و به این ترتیب قرار دوئل شد برقرار.
شب هنگام هر دو پهلوان بر سر قرار حاضر و رستم در پی پوزش و عذر خواهی مصر:
من امشب نه از بهر جنگ آمدم پی پوزش و نام و ننگ آمدم
اما اسفندیار قبول نکردی و در دل همی با خود می گفتی: اِهِکی... کارِ سه سوته... یه آپرگاد... تموم.
اسفندیار اصرار همی میکرد که باید دستت بند زنم و صورتت سیلی و پشتت تی پا ولی با زبان خوش بهتر است و خود جلو آ بهر تسلیم:
تو چشام نیگا کن و دستتو بذار تو دستم...
لابه رستم در دل سنگ اسفندیار کارگر نیافتادی و به ناچار به هم حمله ور شدند خفن آلود:
دویدند از کین دل سوی هم در صلح بستند بر روی هم
سرانجام رستم خونسردانه دست خود را بالا برد و ناگهان...
شترق...
بر او راست خم کرد و چپ کرد راست ناگهان صدای سیلی برخاست
و این بود علت آن صدا... و اما بعد از آن:
اسفندیار گریه کنان به پیش پدر رفتی و سپاهی فراهم آوردی و به جنگ رستم عازم، همانا با کین دل.
لطفاً مابقی را در شاهنامه ابوالقاسم فردوسی رویت نمایید. اگر شما را سوالی بود تماس گرفتندی با:
Abolghasem_f@Shahnameh.com
نتیجه غیر اخلاقی: مبارزه با آلودگی صوتی قدمتی بسیار زیاد دارد.
تمة.
مهدی سالاری :: Mahdi_satan@yahoo.com
نظرات وارده :1

|