و آنک آخر الزمان

تقدیم به منجی عالم بشری


صبور و آرام
خیره خیره می نگریست
از تن که سوخت آن دم اولین
اینک به جان و دلش شعله می سپرد
بی پرده از همان نخست می گریست

خیره می نگریست بر منزلگهی که کنفوسیوس در آن آرمیده بود
و به صدای بلند
گویی نوای خوش داوود نبی
انجیل می خواند

و گوشه ای که نوای ارژنگ مانی از حنجر زردهشت می رسید
نوا نوای غمی بود
از نام تک تک پیمبران جهان

از او که بر تپه ی صهیون خفته بود
تا مدینه که محمد به آن آرمیده بود

از شعله ای که بودای ناپدید جهان سروده بود
بر جان خفته ی انسان به آتشی
وانگه یکی که قرآن به سر گرفت
وانگه کسی که به ده سخن بنای رستگاری گذاشت

و آنک بشر بود که خود می دانست
از لحظه ی سنگسار ابرهه عبرت گرفتنی
تا موج رود بر تن موسی گشودنی
از رحمتی که مسیح محبت بنا نهاد
تا چون علی به در چاه سربردنی

و آنک بشر بود
آویز بت خانه ای شگفت

گاهی به چوبی به سنگی
گاهی بتی با لعابی و رنگی
گاهی به شهوتی هوس آمیخته
آرام خفته در آغوش ننگی ...... که آنک بشر بود

و پدر به کودک چموش و نابخرد غضب گرفت
چونان که گفته بود
وعده ای را که به صد کتاب ...... و از گلوی هزاران رسول خوانده بود

پدر به کودک چموش و نابخرد غضب گرفت
گوساله ای رسید
از سیم و زر عشوه آلوده ای نمود
روح خدایی انسان به خون کشید
و جانش به انحنای لجن آمیخته شد
پدر غضب گرفت
و گوساله گان طلایی فراوان شدند
دمی کشیش کلیسا و پیر دیر
یک دم چو موبدان مقدس نما شدند
چوبین بتی گهی که قربانی اش خدای
گاهی به مسجد محمد روحانیان شدند

پدر به کودک سفیهش غضب گرفت
آمد غمی ز عرش و به جان بشر گرفت
انسان به بی کسی اش
چونان سگی که زوزه کند گریست
وانگه دوباره به دامن کفرش فرار کرد
مانند ابلهی
چونان ثمود که تجربتی تلخ و دیرینه بود
خانه ای از سنگ و شهری ز فولاد ساخت
فریاد زد چون چاره ای نداشت
از حیلت درون فریاد زد خدای را که بیا
اینک منم که بر خود نلرزم ز جای
اینک منم همان که زنده کنم کشتگان تو
اینک منم که بسوزم سرای تو

دور دست بشر بود
شبش روز میکرد و روزش چو شب بود
شگفتا دمی بود
انقراضی شگرف ...... روح آدمیت را در خود کشیده بود
گاهی فقط کودکی بود که نانی از روی زمین بر می داشت
یا عاشقی که با صدای پیمبران آواز می گرفت
انقراضی شگرف ....... انسانیت را به خون کشیده بود
و انسان تمام شد

انسان تمام شد ...... و آنک آخر الزمان
وقت نهایت رسیده بود
بشر به ساعت انفجار بزرگ
به لحظه ی پایان التهاب نزدیک بود
و آن دمی که در اوج انتظام
زمین از مدار خود رمید
نظام سلاح مدار آدم نحیف شد
آن سان که جان جهان برتنش دمید

انجیل ناصری در اندام مردی نمود یافت
که قرآن به کف داشت
و نواهای آشنا می سرود

جانی......... نه مردی که جانی شگفت
که از ورای سنگسار ابابیل آمده بود
جانی که طی شده بود
از آن دم فریب نخستین به خوردن سیب
تا لحظه ی کثیف گوساله ی طلا

جانی که رد شده بود
از بر فراز تپه ی آن صلیب مسیح آویخته
تا خاک نینوا که به خون حسین آمیخته

جانی که جان شده بود........از مژده محبت و با چشم گریه دار
جانی که آمده بود ...... با درد خفته منصور سر به دار

جانی که نه به مردی برازنده بود
به ابهت نامی که یدک می کشید .... و همانا انسان بود

آنک آخرالزمان
که از بشارت پشت در پشت پیغمبران به ذهن می رسید
آنک دمی که حقانیت نغمه های در گلو مانده بود
از برابری و عدالت
تا نبض تپنده محبت ...... به عشق

جانی که مردی نبود تا به قدرت مردی اش
نه به شمشیری که برندگی تیغش
و نه لشگری که به ابهت سپاهش
که به بشارت نوینی دست یازیده بود

بشارتی که از تمام مقدسات جهان نور می گرفت
از انجیل و تورات و زبور و اوستا
تا مسیح و کلیم و ابراهیم و ارمیا همه را بر داشت

جانی که از لطافت عذرای باکره لطف می گرفت
جانی که باب الحوایُج دلهای مرده بود

یاد آور کسی بود سخت آشنا
که نامش اجین هجای لغتی عزیز بود

آنک آخر الزمان
و خدایی که در هیبت بشارتی غریب می رسید
در هیبت محبتی که نبض ملتهب عاشقانه های نابهنگام بشر بود

همان دمی که با شتاب بر زمین می جهید
ناگهان سمت کودکی رفت که گوشه ای پنهان بود
رنگ و روی پریده که انگار از هیبت خدای به وحشت آمده بود
دست احوراییش به آشفته موی کودک کشید
و بوسه ای به گونه زرد گونش نواخت

آنک آخر الزمان
و پاسخی که پروردگار به واپسین پرسش آفرینش گفته بود
با فلسفه ای از نبوغی
که شاید بوسه ای باشد به گونه پریده رنگ کودکی

حسین منصور:: mansour@sharghian.com

نظرات وارده :4



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.